, Paradox ,
من هنوز نمیتونم درس بخونم چون الان تابستونه و من هیچ وقت تابستونا درس نمیخوندم و نمیدونم از کجا شر
ترس دانشگاه قبول نشدن در وجودم رخنه کرده
و از طرفی یک معتاد گوشی هستم و اگه بخوام یهو کنار بزارمش انگار اکسیژن ازم صلب شده نمیتونم
و از طرفی میدونم که خب فقط یه ساله بعدش ک کنکور دادم برمیگردم ولی این فقط تو حرفه و در عمل هیچ کاری نمیکنم
از طرفی میخام برم تکواندو و اگه اونجا برم دیگه هیچی وقت اضافی نمیارم
از اون طرف مدرسمون از دوشنبه شروع میشه
و از شهریورم سال دوازدهم شروع میشه
دارم میترسم دیگه از ادامه دادن
[ قسمت دوم مشغله های ذهنی من ]
یکی از درد های بچه اولی بودن اینه که
هر اتفاقی بیوفته حتی اگه بقیه مقصر باشن
چون تو بزرگ تری پس. تو مقصری ✅
یه بچه ای در درونمه که میخاد گریه کنه
گلومو فشار میده که بغض بگیره ولی
جسمم که سنش بالا تره گریش نمیاد اصن
بعضی وقتا حس میکنم
لباسِ جسمم برای روحم بزرگه
روحم اینقد کوچیکه که تو این جسم گم شده کاملا