از کتابخونهدکه برگشتم رفتم خونه خالم اینا
و مامانم اینام رفتن شهرستان منو نبردن
البته که خوشحالم که نرفتم
در هر صورت از اون موقعی که اینجام داریم از این قرتی پرتی بازیا در میاریم و دختر خالم ارایشم کردو لاک زدیم و اینا
الانم ماسک گذاشتیم که بعدش مث باکلاسا بخوابیم ✅
اینقدر گرمی مزخرفه که من میترسم یوقت از خاننده ی مورد علاقم حرفی بزنه یا حمایتی کنه
چشمانش را که نگاه میکردی انگار کسی درونش مرده بود
سرد بود
کاش میتوانستم پتوسی درونش بکارم تا شاید ریشه کند به عمق وجودش و زنده شود دوباره این چشم ها
کاش میدانستم چه کسی یا چه چیزی درون انها مرده
شاید میتوانستم به او کمک کنم
چه اتفاقی برای چین و چروک هایی که بر اثر لبخند زدنش ایجاد میشد آمده ؟
انگار در آن چاله های کنار چشمانش سیمان ریخته اند و دیگر نمیتواند لبخندی عمیق بزند
گاهی اوقات کودکان عروسک هایشان را گم میکنند ،
و گاهی اوقات هم سنجاب ها فندق هایشان را ،
همچنین پدربزرگی .. مسیر خانه اش را
اما برایم عجیب است
انگار او خودش را گم کرده بود
نمیدانست کجا و حتی نمیدانست با چه هویتی
او سر درگم و پریشان میگشت نمیدانست دنبال چه چیزی اما میدانست چیزی نیست چیزی که به او معنا میبخشد آن قطعه ی سحر آمیز وجودش ،
آن را گم کرده بود ...
#feels
•••••••••••••••••
@chips_mast