صبح رفتم کتابخونه و دیدم هیچ کدوم دوستام نیومدن و من یکه و تنها هستم
داشتم خودمو قانع میکردم که اره خب امروز تمرکز میکنیم رو درس و خودمو ناراحت نکنم بخاطرش و یهو ساعت ۱۱ دیدم یکی دوستام اومد هیچ وقت از دیدنش اینقدر خوشحال نشده بودم
عصر ساعت ۴ با یکی دوستام قرار داشتم که خیلی دلم براش تنگ شده بود و قرار بود بیاد دنبالم کتابخونه، قبلش داشتم بعضی وسیله هامو جمع میکردم که یهو دیدم اون یکی دوستمم که صبح نیومده بود کتابخونه الان اومده و دیگه خیلی خیلی خوشحال شدم و بغلش کردم
یه خورده وقت بعدش دوست عزیزم ک باهاش قرار داشتم اومد و رفتیم سیب زمینی خوردیم (انتخاب طعم سس واقعا سخته ) بعدشم تو میدون امام نشستیم و از ویو ی زیباش لذت بردیم
همچنین از پلی لیست فوق العاده دلنوازش بهرهمند شدم
وقتی برگشتم دیدم دوستم از اون یکی ایستگاه داره میاد بیرون
رفتم باهاش یکم خرید کردیمو
اره خلاصه امروز اینگونه گذشت
(پنجشنبه. ۳۰ شهریور ۱۴۰۲ )
#خاوطره
, Paradox ,
صبح رفتم کتابخونه و دیدم هیچ کدوم دوستام نیومدن و من یکه و تنها هستم داشتم خودمو قانع میکردم که اره
کاش اسم دوستامو میگفتم که اینقد درهم برهم نشه 🚶♂
, Paradox ,
Yeah ... #fact •••••••••• @chips_mast
32.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقد قشنگ توضیحش داد و همینه :"
#fact
••••••••••••••
@chips_mast
, Paradox ,
چقد قشنگ توضیحش داد و همینه :" #fact •••••••••••••• @chips_mast
راه حلشو متوجه نمیشم به جاش
گریه کنید تموم میشه
اینستا یه جوری روم تاثیر گذاشته که داشتم جدی داشتم فکر میکردم بعد دانشگاه برای مهاجرت برم کدوم کشور آخه :|
وقتایی که گوشی دستم نیست خیلی حرفای قشنگی به ذهنم میرسه
ولی وقتی میام پای گوشی همشونو یادم رفته