سر زنگ عربی درسو میفهمیدم .
نمرمم بهتر از چیزی شده بود که فکرشو میکردم .
مسابقه مو دادم و خودم راضی بودم .
و یکی از داورا رو از قبلا میشناختم خیلیی خوشحال شدم دیدمش باز
زنگ دوم سر ادبیات یکم حالم بد شد و دوستم اصرار کرد دیگه اومد منو برد اتاق بهداشت منم تا آخر زنگ تو اتاق بهداشت دراز کشیدم )
زنگ دینی ام خوب بود .
در کل روز خوبی بود ✨
و آخر زنگ دینی ام اومدن دنبالم و با یه نگاه بچه ها من رفتم شما بمونید ،
کلاسو ترک کردم 😂
۱۱/بهمن/۱۴۰۲
سلام ، من یه دانش آموزه سال اخر رشته تجربی هستم . و میخواستم بگم از پزشکی متنفرم !
امروز تو راه برگشت به خونه با دوتا کلاغ دوست شدم و هرچی پسته داشتمو دادم خوردن .
و تا خونه همینجور دنبالم میومدن :"]]
راستیی امروز مدرسمون حوزه مسابقات بود
و یناا رو دیدمم و اتفاق خیلی خوشحال کننده ای بود واقعا .✨^^
و همچنین یکی از داورای مسابقات
یه خانومی بود که قبلا دبیرمون بود تو راهنمایی
و من یادم نمیومد دبیر قرآن بود یا دینی
و همچیننن من ماسک زده بودم و مطمئن بودم منو یادش نمیاد و اگه سلام کنم سه ساعت باید توضیح بدم که فلانی ام . آخرشم یادش نیاد .
قسمت شگفتانه ی داستان اینه که آخر سر چشم تو چشم شدیم و یه لبخند بزرگی زد و گفت حالت چطوره و اینا و اسممو تقریبا یادش بود وای بعد دیگه اصن اینقخقخب شدم از اینکه یادش بود منو .
و گفت معلم قرآنمون بوده 😂
وای این مال خیلی وقت پیشه خیلی حافظه ی خفنی میخواد که یادش باشه اصن در شوک هستم