دیگه جونم براتون بگه یکی از بچه ها بهم گفت حس میکنم بزرگتر شدی (شخصیتی) و من اینجوری بودم که😭😭😭😭😭😭😭
سر کوچه بودم که یه دختربچه از تو ماشین ادامو درآورد و خندید 😂😑
دیگه رفتم زنگ بزنم که نمیدونم چی شد و چرا با معاون فناوری صحبت کردم اونم یهو رفت تو بحث فلسفی راجع به زندگی و کلی چیزای گفت که من فک نمیکردم رندوم بهم بگه
این بخشش از همه عجیب تر بود واقعا
بعدم یه جمله ای گفت (از یه کتابی) که
ما همه سایه هایی از حقیقتیم
مدرسه واقعا عجیب شده
وایب سالهای قبل رو نمیده از اون موقع ها کلیی خاطره خوب مونده برام ولی یه حس بد ته نشین شده ای هم بود
که الان فعلا خداروشکر نیست
ولی آدمیزادو فقط خودش میتونه نجات بده
بقیه تا حدودی بتونن کمک کنن
یجوری همه دارن سرما میخورن
که بیاین باهم بریم دیت گریه(از این ادابازیا که اصن نمیفهمم چیه)
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
مادر بزرگم همیشه میگفت هر وقت مریضی یا مشکلی واست پیشاومد،
خدارو شکر کن که تا الان اون مشکل رو نداشتی،
90 درصد مشکلت حل شده
«هستی»
@farsitweets
مداد رنگی گمشده زیر درخت چنار
مادر بزرگم همیشه میگفت هر وقت مریضی یا مشکلی واست پیشاومد، خدارو شکر کن که تا الان اون مشکل رو ندا
ولی الان واقعا اینکار از من برنمیاد
الان فقط غر زدن