تو پانسیون وقتی همه میرن و یکی دو نفر میمونیم آخر شبا
بازم ارووم حرف میزنیم طبق عادت
و مسئول اونجا صداش درمیاد
اونم خسته میشه از اینهمه سکوت
ولی جدا آخر شبا کیف میکنیم
مامان بزرگم حالش زیاد خوب نیس مسموم شده
میشه لطفا یه دونه صلوات برا زودتر خوب شدنش بفرستین
ممنون
امشب دیگه مسئول پانسیونم داشت میرفت و هنوز دنبال من نیومده بودن
بعد اومدن دنبالم فاطمه آبجیم میگفت نهه برو تو من بیام دنبالت
مسئول پانسیون گفت دیگه ما رفتیما میخوای تو برو
هدایت شده از - قرین -
مادرم ، آن روزها ایستاده بودی پشت همین در و تکیه داده بودی به همین دیوار که پدرت هر صبح با بوسه از زیر گلویت سیراب شد . ایستاده بودی پشت همین در و تکیه داده بودی به همین دیوار که فقیر از گردنبندت ثروتمند شد . ایستاده بودی پشت همین در و تکیه داده بودی به همین دیوار که به فرزندانت اجازه دادی در زیر کساء روند و عاقبت بخیر شوند . ایستاده بودی پشت همین در و تکیه داده بودی به همین دیوار که با لبخند به سؤالات زن پاسخ دادی تا آرام و مطمئن شود . ایستاده بودی پشت همین در و تکیه داده بودی به همین دیوار که دستپخت خوش نانت یتیمی را از گرسنگی نجات داد . ایستاده بودی پشت همین در و تکیه داده بودی به همین دیوار که علی محزون و زخمی از جنگها برگشت . ایستاده بودی پشت همین در و تکیه داده بودی به همین دیوار که بلال در رسای دلتنگیِ پدر اذان گفت . ایستاده بودی پشت همین در و تکیه داده بودی به همین دیوار که علی برای سالها خانه نشینی آمد و ایستاده بودی پشت همین در و تکیه داده بودی به همین دیوار که یکوقت مردت ، علی را اینگونه با خود نبرند .. حالا مادرم این شبها ایستادهای پشت همین در و تکیه دادی به همین دیوار که برای امتت دعا کنی و در گوششان توسلوا بالزهـراء واطمئنو بگویی چرا که غریق ماییم و دو دست نجات تویی ، تویی ، تویی:))))))
مداد رنگی گمشده زیر درخت چنار
مادرم ، آن روزها ایستاده بودی پشت همین در و تکیه داده بودی به همین دیوار که پدرت هر صبح با بوسه از ز
دست نجات تویی یا حضرت مادر))))))