امروز از کنار کلی درخت چنار رد شدم که پر از حس زندگی بودن و از زیر گیسوهای یه بید مجنون
بادم می اومد و موهاشو پریشون کرده بود
حیف حیف که گوشی همرام نبود
یه انیمیشن اوکراینی
راجع به یه الهه جنگل جادویی که عاشق یه انسان میشه در حالی که ساکنین جنگل انسانها رو دشمنان اصلی خودشون میدونن
یه نکته این داستان تقابل بین مسئولیت های ما در برابر بقیه و مراقبت کردن از جوونه های نورسیده وجود خودمونه به نظرم که البته یه تیکه کوچولو از انیمیشنه
و دیگه اینکه ویژگی های شخصیتی که با بقیه متفاوتن همیشه دلیل ضعف نیستن
امروز با ادامه ندادن روندی که دیروز شروع کرده بودم و انجام کارهای اشتباه دهن خودمو سرویس کردم
فک کنم تنها کار انرژی بخشی که انجام دادم همین انیمیشن بود