دیدی یه وقتایی به سقف زل زدی یهو یه خنده میاد رو لبت ...
دقیقا همونجا باید بفهمی که دیگه به فنا رفتی
وچهزیباستقلبيپیداکنیكِعاشقتباشد؛
بیآنکهچیزیازتوبخواهد،مگرحالِخوبترا :)
زمانی بود که این غم بیسابقه ، تا مغز استخوانم را می سوزاند و من مدام دنبال مسیری می گشتم تا هرچه زودتر از این درد بی انتها رهایی یابم ، اما حال دریافتم که در این دنیای بی سر و ته و در این انزوا ، او دوست داشتنی ترین همراه من است . .
میگویند غم همزاد بشر است ، همزاد من به شکلی با من عجین شده که حتی یک دم از من فاصله نمیگیرد .
فاصله که هیچ ، آنچنان مرا در آغوش کشیده که دوست دارد در تمام لحظات زندگی ام قدم بگذارد و خنده های تلخ و سکوت های بی انتهایم که گویی هزار هزار فریاد در آن نهفته است را ، شاهد باشد .
در مواقع بیکاری ، افکار شوربخت را شبیه به ماهی قرمز های رنگ پریده روانهی دریای مغزم می کند و آنچنان مرا به صید آن ها سرگرم می کند که آخر چیزی جز ناکامی عایدم نمی شود .
مدام مرا وادار می کند تا مانند پیرمردی که امیدش را زیر خروار ها خاک رها کرده و بی انگیزه به صدای رادیو گوش می دهد ، شنونده صحبت های نحساش باشم .
در مواقع نوشتن ، قلم را از دستم می رباید و خود نویسنده لحظات کوربخت من می شود .
گویا این غم مرا در انحصار خود درآورده و اراده و اختیارم را تماما از آن خود کرده .