#پارت۷۳
چشمام به در بود
نفسم توی سینه حبس شده بود
نفسام به شمارش افتاده بود
حامی بود:)))
نمیدونم چرا با دیدنش دل گرم شدم
اومد و دستم و گرفت و کشید سمت خودش
با تعجب تگاهش میکردم
شهاب بلند شد
حامی رو هل داد و عربده زد
^ دست به زن من نزن مرتیکه
حامی فقط سکوت کرد
چند تا مامور از پشت در بیرون اومدن و با اسلحه سمت شهاب ایستادن
داد زدن: زانو بزن و دستت و بزار روی سرت
شهاب زانو زد
پلیس ها جلو اومدن و بردنش
روی زمین افتادم
حامی جلوم استاد
محکم بغلم کرد
به هق هق افتادم
< م...منو ببخش من واقعا عاشقتم
آروم لب زد
+ میدونم که بخاطر جون من تن به این ازدواج ادی ولی الان دیگه فقط مال خودمی:)
#پارت۷۴
<خوبه که میدونی🙂
+الانم پاشو بریم لباساتو عوض کن
<باش
رفتیم تو ماشین
<میشه دستم...
دستمو گرفت
اروم روی انگشتامو بوسید
<میدونی چقدر دوست دارم؟
+اگه نمیدونستم که اینجا نبودم
<مرسی که نجاتم دادی
اگه نبودی الان اسم اون عوضی بجای پرونده قضایی تو شناسنامه من بود
+پس نمیخوای یه بستنی مهمونت کنم؟
<نمیخوام بزنم تو ذوقتا ولی بریم زودتر من این لباسارو عوض کنم
+باش
#پارت۷۵
رفتم بالا و در زدم
خاله لیلا در و باز کرد
محکم بغلش کردم
= کجا بودی دخترم دلم هزار راه رفت
این لباس چیه؟
- وای یاسیییییی کجا بودیییی
< خوبم دورتون بگردم
میگم خاله
رفتم تو و لباس هام و عوض کردم و ماجرا رو توضیح دادم
جانا برگاش ریخته بود
خاله لیلا هم باهام احساس هم دردی میکرد
خوشحال بودم که هستن
یه درد خفیفی توی قلبم پیچید ولی فاقد اهمیت
+ بستنی نمیدی به ما؟
< چرا که نه لباس بپوشید همه امشب مهمون منید
- هوهوووووو
= راضی به زحمت نیستیم یاسی جان
< نهوبابا چه زحمتی
𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏 𝒄𝒉𝒔𝒉𝒎𝒂𝒏 𝒐𝒐👀⛓️
مهدیسسسس پارتتتت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا