اتاقکسیگار؛
کتاب خطابه سقوط رم.
کتاب دوروتی باید بمیرد:
ما هیچوقت نمیدونیم بعد "و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند" افسانهها چه اتفاقی میفته، اونم وقتی که میدونیم هیچ خوبی و خوشی ابدیای وجود نداره. این کتاب یجورایی بازنویسی جادوگر شهر ازه، وقتی که دوروتی مست قدرت و جادو شده و برای اهالی از یه دیکتاتوره. کاراکترپردازی خیلی خوبی هم داشت.
اسپویل: اون جایی که میمونهای بالدار باید برای به دست آوردن آزادی بالهاشون رو قطع کنن رو خیلی دوست داشتم. توی ذهن ما بال داشتن به عنوان آزادی درنظر گرفته میشه، اما برای کسی که با بال بدنیا میاد اینطور نیست.
اینکه اومدن ایمی از کانزاس باعث شد قلب چوببر حلبی، مغز مترسک و جرئت شیر تغییر کنن هم قشنگ بود.
اما پایانش رو دوست نداشتم. انگار نمیدونست باید چطوری تموم کنه و میخواست پایان باز بنویسه، اما حس این رو میداد که داستان واقعا تموم نشده.
اتاقکسیگار؛
کتاب دوروتی باید بمیرد: ما هیچوقت نمیدونیم بعد "و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند" افسانهها چ
آخ چقدر وقت بود اینقدر طولانی ننوشته بودم توی معرفی