eitaa logo
🌈🙋‍♀شعروقصه کودکانه🙋‍♂🌈
4هزار دنبال‌کننده
747 عکس
1.6هزار ویدیو
76 فایل
🌹بهترین مادر دنیاشادترین کودک🌹 😊شعر، کاردستی 😊قصه، لالایی 😊بازی و سرگرمی 😊محبت های مادرانه 😊فرزندپروری 😊موزیک کودکانه 😊تغذیه کودک و نوزاد
مشاهده در ایتا
دانلود
11.61M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفتگوي مفيد و جالبي در مورد ؛ و كودك و نوجوان، و رابطه والدين با نوجوانان 👶🏻@cliipkodakan👶🏻 🚹 🚺 🚼 🚹 🚺 🚼
BQACAgIAAxkBAAEtRvhnZYH-s-4fsHbRGfkPSR8V1nrlcwACTQYAAkPnTwSwroRvN6HgEjYE.aac
2.1M
📢 قصه 👦👶👧 💃کانال انیمیشن شعر قصه لالایی: 👶🏻@cliipkodakan👶🏻 لینک اشتراک👆🏼همه‌پیامرسان‌ها
: 🐦🐦🐦🐦🐦 ننه كلاغه صاحب یك جوجه شده بود . روزها گذشت و جوجه كلاغ كمی بزرگتر شد . یك روز كه ننه كلاغه برای آوردن غذا بیرون میرفت به جوجه اش گفت : عزیزم تو هنوز پرواز كردن بلد نیستی نكنه وقتی من خونه نیستم از لانه بیرون بپری و ننه كلاغه پرواز كرد و رفت . هنوز مدتی از رفتن ننه كلاغه نگذشته بود كه جوجه كلاغ بازیگوش با خودش فكر كرد كه می تواند پرواز كند و سعی كرد كه بپرد ولی نتوانست خوب بال وپر بزند و روی بوته های پایین درخت افتاد . همان موقع یك كلاغ از اونجا رد میشد ،چشمش به بچه كلاغه افتاد و متوجه شد كه بچه كلاغ نیاز به كمك دارد . او رفت كه بقیه را خبر كند و ازشان كمك بخواهد پنج كلاغ را دید كه روی شاخه ای نشسته اند گفت :”‌ چرا نشسته اید كه جوجه كلاغه از بالای درخت افتاده.“ كلاغ ها هم پرواز كردند تا بقیه را خبر كنند . تا اینكه كلاغ دهمی گفت : ”‌ جوجه كلاغه از درخت افتاده و فكر كنم نوكش شكسته . “ و همینطور كلاغ ها رفتند تا به بقیه خبر بدهند . كلاغ بیستمی گفت :”‌ كمك كنید چون جوجه كلاغه از درخت افتاده و نوك و بالش شكسته .“ همینطور كلاغ ها به هم خبر دادند تا به كلاغ چهلمی رسید و گفت :”‌ ای داد وبیداد جوجه كلاغه از درخت افتاده و فكر كنم كه مرده .“ همه با آه و زاری رفتند كه خانم كلاغه را دلداری بدهند . وقتی اونجا رسیدند ، دیدند ، ننه كلاغه تلاش میكند تا جوجه را از توی بوته ها بیرون آورد . كلاغ ها فهمیدند كه اشتباه كردند و قول دادند تا از این به بعد چیزی را كه ندیده اند باور نكنند . از اون به بعد این یك ضرب المثل شده و هرگاه یك خبر از افراد زیادی نقل شود بطوریكه به صورت نادرست در آید ، می گویند خبر كه یك كلاغ، چهل كلاغ شده است. پس نباید به سخنی كه توسط افراد زیادی دهن به دهن گشته، اطمینان كرد زیرا ممكن است بعضی از حقایق از بین رفته باشد و چیزهای اشتباهی به آن اضافه شده باشد. 💃کانال انیمیشن شعر قصه لالایی: 👶🏻@cliipkodakan👶🏻 لینک اشتراک👆🏼همه‌پیامرسان‌ها
حامد در حالیکه بشدت خسته و گرسنه بود به کنار باغ مش‌نعمت رسید. از شکاف دیوار نگاهی به داخل باغ انداخت. گلابی‌های رسیده و آبدار از شاخه‌ها آویزان بودند و هر رهگذر خسته‌ای را بسوی خود می‌خواندند. حامد با دقت داخل باغ را نگاه کرد، هیچ‌کس آنجا نبود. با زحمت خود را از شکاف دیوار به داخل باغ کشاند. به سراغ یکی از درخت‌های گلابی رفت و آن را تکان داد. چند گلابی درشت و رسیده بر زمین افتاد. حامد دیگر معطل نکرد و با اشتهای فراوان شروع به خوردن گلابی‌ها کرد. او آنقدر مشغول خوردن شده بود که صدای پای مش‌نعمت را نشنید. در حالیکه دهانش پر از گلابی بود، ناگهان مش‌نعمت را در مقابل خود دید که با چوب‌دستی‌اش روبروی او ایستاده و با خشم نگاهش می‌کند. حامد به زحمت گلابی‌ها را فرو داد و قبل از آنکه مش‌نعمت چیزی بگوید، گفت: این باغ، باغ خداست. این میوه‌ها هم از آن خداست. من هم بنده‌ی خدا هستم. حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا، از باغ خدا، میوه‌ی خدا را بخورد؟ مش‌نعمت که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، چوبدستی‌اش را بلند کرد و محکم بر پهلوی حامد کوبید. حامد فریادی از درد کشید و گفت: مگر من برایت توضیح ندادم؟ پس چرا می‌زنی؟ مش‌‌نعمت در حالیکه با یک دست چوبدستی‌اش را بر کف دست دیگرش می‌زد، گفت: این چوبدستی را می‌بینی؟ این چوب خداست. دست مرا هم می‌بینی؟ یک بنده‌ی خداست. خودت هم که گفتی بنده‌ی خدا هستی. حالا بگو ببینم آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا با چوب خدا، بنده‌‌ی دیگر خدا را کتک بزند؟ آنگاه دوباره چوب‌دستی‌اش را بلند کرد و بر پشت حامد کوبید. حامد از جا بلند شد و در حالیکه از درد به خود می‌پیچید گفت: از آنچه گفتم معذرت می‌خواهم. باغ، باغ خداست ولی من نباید دزدانه داخل آن می‌شدم. چوب هم چوب خداست ولی تو را به خدا دیگر مرا با آن نزن! مش‌نعمت با شنیدن این سخنان چوب‌دستی‌اش را بر زمین انداخت و گفت: زود از باغ من بیرون برو و سپس از آنجا دور شد. 💃کانال انیمیشن شعر قصه لالایی: 👶🏻@cliipkodakan👶🏻 لینک اشتراک👆🏼همه‌پیامرسان‌ها