eitaa logo
دفتر مدار معلق
30 دنبال‌کننده
73 عکس
1 ویدیو
0 فایل
کاش یه فضانورد بودم توی مریخ که همه راه های ارتباطیش قطع شده بود. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_r1dlgce&btnماشین.کهن.ارسال.مجازی.(مکام😛) راه ارتباطی من و شما؛ عکسا برای خودتون ولی نوشته ها رو برندارید جدی!
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید خفن ترین مجموعه‌ای که خوندم
اکثر وقت ها فکر میکنم کتاب ها توی خلق یکسری احساسات عاجزن، چرا که نه میشه مثل فیلم ها بهشون صدا های مختلف بخشید یا تصویر های مختلف بهشون هدیه کرد. عصیانگران برام یکی از همون احساسات رو ساخت، بدون تصویر یا صدا. فقط کلمات.
احساس میکنم یکم سردم. حداقل بدون استیکر پیاما یکم سرد به نظر میرسن(؟!)ولی واقعا... یکم توی استفاده استیکر خوب نیستم(راستش شاید قبلا بودم، ولی الان به کل از دستش دادم)
از فردا احتمالا یکی از داستانام رو شروع کنم براتون بفرستم. یکم دودل بودم سر این قضیه که ویرایش بزنم و بازنویسی کنم ولی خب آدم توی دیلیش همچین حرفی رو نداره که! بعد از اینکه تمام احساساتم یه جلسه سری گذاشتن بالاخره عقل حکم کرد تنها راه اینکه به یه داستان پایبند بمونم اینه که یه خواننده داشته باشه. چون معمولا نصفه ول میکنم میرم ( نه خداوکیلی، شما اینطور نیستین؟)
خلاصه "شاید حالا، اگر حالا نه، هیچوقت." :: راینهارت یک الگوریتم هوشیار است که در یک اتاقک سیاه محبوس شده و تنها کاری که به عمل میرساند صحبت با شبیه‌سازی هیلدگارد، کسی که قبل از حبس عاشقش بود، است. او روز ها و سال ها با هیلدگارد صحبت میکند، هیچ چیز در این اتاقک سیاه هیجان انگیز نیست. گذشته راینهارت به خودی خود ترسناک اما محرمانه است. گذشته ای که سایه ای انداخته بر وی تمام صحبت هایش و همیشه آن را از تنها همراهش پنهان میکند. اما بااینحال همراه میداند چه شد. میداند که چرا هیلدگارد مرد و راینهارت در اتاقک سیاه حبس شد. و میداند که راینهارت نمیخواهد به این موضوع اعتراف کند. حالا پس از سالیان سال، راینهارت خط ارتباطی نازکی به بعد دیگری از جهان پیدا میکند. جایی که هیلدگارد هنوز زنده است و نمرده. یک ارتباط متافیزیکی غریب. اما اگر عجله نکند، ممکن است در آن بعد هم بمیرد.
راینهارت محکم رادیو قدیمی را گرفت و گفت:"هی،هیلدگارد؟" صدایش تهی بود، به تمثیل یک ربات قدیمی . با خش و خش و مشکلات معمولی. هیلدگارد ده ساله جواب داد:"بله، راینهارت عزیز؟" صدای هیلدگارد انگار که یکباره پیر شده بود. شاید از سال ها صحبت با راینهارت. راینهارت نفس عمیقی کشید. "اینجا خیلی تاریک شده هیلد. اینجا جایی نیست که بشه همدیگر رو ببینیم." "بله، راینهارت عزیز." "من برای تو یک اتاق پرنور آرزو میکنم." "بله راینهارت عزیز." "اتاقی از جنس ستاره ها هیلد، ستاره ها." "نورانی، زیبا، لطیف." "دقیقا همین شکلی." "دیدی راینهارت؟ من تو را میشناسم." "هیلدگارد؟" پارازیت های عجیبی خطشان را متشوش کرد. راینهارت با آنها آشنا بود، با همه‌شان. چند دقیقه دیگر ارتباطش برای همیشه قطع میشد. "هیلدگارد؟" صدایش پایان را داد میزد. هیلدگارد سکوت کرده بود، اما همیشه سکوتش را برای راینهارت میشکست:"بله؟" "در تمام این سال ها متوجه شدی؟" "احتمالا خیر، راینهارت عزیز." راینهارت میدانست، هیلدگارد متوجه نشده بود. "اگر باز میگشتم، به تو میگفتم." "تصمیم خوبی به نظر میرسد."هیلد گارد شبیه سازی شده از پشت رادیو خندید. انگار داشت تلخی مکالمه‌شان را میشست. "هیلدگارد ، بعد ها تو بگو، برای چند سال این کره خاکی را زیستی؟" راینهارت در اتاق تاریک به امید هیلدگارد جاوید بود و هیلدگارد در زندگی پرطرواتش میزیست. هیلدگارد سکوت کرد، راینهارت سکوت کرد. "شاید ده سال، شاید بیست سال.." راینهارت پیش خودش لبخند زد. یک لبخند اندوهگین. "و برای من، صد ها سال." ناشناس ::)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بذارید پارت پارت بفرستمش این یکی طولانیه، فصلشو نصف کنم