https://eitaa.com/Unread_Poems
با خواهرت میرفتی یه جادهی ساحلی، خوراکیهای مسخره میخریدید، آهنگهای قدیمی میذاشتید و هرجا منظره قشنگ بود ماشین رو نگه میداشتید؛ مقصدتون در واقع هیچجا نبود، فقط قرار بود یه خاطرهی خوب بسازید.
https://eitaa.com/joinchat/3144550046Cdb3e6a6075
تنها میرفتی بالای یه کوه؛ ماشین رو خاموش میکردی، پیاده میشدی و روی کاپوت مینشستی. شهر زیر پات روشن بود و آسمون بالای سرت؛ برای اولین بار هیچچیزی لازم نبود تغییر کنه.
@kolbeh_choobi
با یه جادوگر جوان میرفتی جایی پشت آخرین جنگل دنیا؛ جایی که ماه بزرگتر از همیشه به نظر میرسید و میگفتن هرکس نیمهشب واردش بشه، یه خاطرهی فراموششدهش رو دوباره پیدا میکنه.
https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
تو با مهمترین آدم زندگیت میرفتی جایی که هیچ اسم و آدرسی نداره؛ جایی دور از همهچیز، زیر یه آسمون پرستاره. ماشین رو کنار میزدید، پیاده میشدید و شاید همونجا میفهمیدی بعضی مقصدها قرار نیست روی نقشه پیدا بشن؛ بعضی مقصدها، فقط آدم درست رو میخوان.
https://eitaa.com/THEFALLOFICARUS
با یه شاهزادهی فراری میرفتی آخرین قلعهی پادشاهی؛ پشت سرتون همهچیز در حال فروپاشی بود و تنها چیزی که داشتید، یه ماشین قدیمی و نقشهای بود که نصفش سوخته بود.
https://eitaa.com/cafeotaghfekr
تنها میرفتی یه شهر قدیمی اروپایی؛ کوچههای سنگفرش، چراغهای زرد، بارون ریز و یه کافهی کوچیک که حس میکردی قبلاً توی یه خواب اونجا نشستی.
@sehnsucht
با یه غریبهی مرموز میرفتی به شهری که فقط بعد از نیمهشب ظاهر میشه؛ ساختمونها قدیمی، خیابونها خالی و ساعت تمام شهر روی ۱۲:۱۲ متوقف بود.
https://eitaa.com/Jima_xa
تنها میرفتی وسط یه دشت بزرگ، ماشین رو کنار میزدی و چراغها رو خاموش میکردی؛ چند دقیقه فقط به آسمون نگاه میکردی و یادت میاومد دنیا خیلی بزرگتر از چیزیه که این روزها توی ذهنت ساختهای.