https://eitaa.com/The_Night_of_August
فکر میکنم یه زمانی از شلوغیِ زندگی خسته شدی و رفتی یه جای دور، جایی میان کوه و مه، برای چند ماه تنها موندی. اونجا مدیتیشن رو شروع کردی؛ صبحها قبل از طلوع مینشستی، نفس میکشیدی و فقط صدای باد رو گوش میدادی. وقتی برگشتی، زندگی دوباره شلوغ شد، اما اون سکوت هنوز باهات موند؛ برای همین چنلت هم انگار یه اتاق ساکته که هرکس واردش میشه، ناخودآگاه آرومتر نفس میکشه.
https://eitaa.com/joinchat/1646003686C82e0c81199
فکر میکنم یه روز از شلوغیِ همهچیز خسته شدی و تصمیم گرفتی دیگه دنبال اتفاقهای بزرگ نگردی. صبحهات رو با نور پنجره شروع کردی، برای خودت چای ریختی، کمی قدم زدی و از چیزهایی عکس گرفتی که هیچکس فکر نمیکرد ارزش ثبت شدن داشته باشن. کمکم همین روزهای ساده شدن زندگیای که همیشه دنبالش بودی؛ آرام، بیسروصدا و فقط متعلق به خودت.
https://eitaa.com/KhoZaeblat
فکر میکنم یه روز شروع کردی هر چیزی که از ذهنت رد میشه رو جایی بنویسی؛ بدون تاریخ، بدون ترتیب، بدون اینکه قرار باشه کسی بفهمه داستان از کجا شروع شده. یه جمله از صبح، یه فکر نصفهشب، یک اتفاق بیاهمیت و گاهی حرفی که هیچوقت نتونستی به کسی بگی. بعد همهشون شدن همین چنل؛ انگار داری تکههای پراکندهی یک زندگی رو کنار هم میچینی، بدون اینکه بخوای تصویر کاملش رو به کسی نشون بدی. 🕯️📖
https://eitaa.com/Nymphaea2202
فکر میکنم یه روز یه دوربین قدیمی پیدا کردی که صاحب قبلیش هیچوقت دنبالش نیومد. از همون روز شروع کردی باهاش از چیزهایی عکس گرفتن که به نظرت بیش از حد زیبا بودن برای اینکه فقط از کنارشون رد بشی؛ پنجرههای خیس، نور عصر، دستهای آدمها و خیابونهایی که کسی اسمشون رو نمیدونه. سالها بعد فهمیدی بیشتر عکسها در واقع ثبتِ مکانها نبودن؛ ثبتِ دورهای از زندگی خودت بودن.
@ATI_TALK
فکر میکنم از بچگی نقاشیهات یه جور عجیب با بقیه فرق داشت؛ بهجای اینکه چیزهایی رو که میدیدی بکشی، چیزهایی رو میکشیدی که فقط خودت میدیدی. سالها بعد، وقتی اولین نمایشگاهت رو برگزار کردی، آدمها جلوی تابلوهات میایستادن و دنبال معنی میگشتن؛ اما تو فقط میدونستی هر کدوم از اون نقاشیها تکهای از خوابیان که یک شب دیدی و هیچوقت کامل یادت نرفت.
https://eitaa.com/joinchat/1640498846Cdb8444ff63
فکر میکنم تو همون دختری بودی که توی مدرسه همیشه تهِ کلاس مینشست، دفترش پر از نقاشیهای ریز و نوشتههای بامزه بود و وقتی کسی تعریفش میکرد، سریع سرش رو پایین میانداخت. سالها گذشت، ولی هنوز همون خجالتیِ دوستداشتنی موندی؛ فقط حالا روزهات رو یواشکی ثبت میکنی، انگار میخوای خاطراتت رو نگه داری بدون اینکه زیادی خودت رو در معرض دید بذاری.
https://eitaa.com/joinchat/4160489114C01158e85ac
فکر میکنم تو یه جعبهی کوچیک داری که هر شب قبل خواب، یکی از چیزهای اون روزت رو توش میذاری؛ یه عکس، یه بلیت، یه کاغذ، یه جمله یا حتی یه برگ خشک. هیچکس نمیدونه چرا این کارو میکنی، ولی سالها بعد که جعبه رو باز کنی، میبینی تمام زندگیت رو توی همین چیزهای کوچیک نگه داشتهای.
https://eitaa.com/joinchat/2570585804C7aa769b327
فکر میکنم یه کافهی کوچیک برای خودت داری؛ نه برای مشتریها، برای فرار از شلوغی دنیا. هر صبح با یک کتاب و فنجون قهوه میری همون میز کنار پنجره، چند صفحه میخونی و بعد از همون لحظهی ساده عکس میگیری. شاید سالها بعد، وقتی همهچیز عوض شده، هنوز بوی قهوه و کاغذ اون میز رو یادت بمونه.
https://eitaa.com/joinchat/1559758522Cff37e914b5
فکر میکنم یه روز کاملاً معمولی داری که هیچکس جز خودت جزئیاتش رو نمیدونه؛ صبح دیر بیدار میشی، پرده رو کنار میزنی، یه چیزی برای خوردن پیدا میکنی، وسط روز چندتا کار نصفه انجام میدی و عصر بیهدف توی خیابون قدم میزنی. شب که برمیگردی، چندتا عکس از همون روز میذاری؛ انگار همین بیاتفاقیها کمکم دارن تبدیل به داستان زندگیت میشن.
@O_blivion
فکر میکنم یه روز وارد عمارتی قدیمی شدی که سالها خالی مونده بود؛ اتاقها تاریک، اما همهچیز عجیب تمیز و دستنخورده. از اون روز شروع کردی به جمع کردن چیزهای خاص و قدیمی؛ شیشههای عطر، کتابهای کهنه، قابهای سیاه و وسایلی که انگار هرکدوم یه داستان ناتمام داشتن. حالا اتاقت شبیه یه موزهی خصوصی شده؛ تاریک، مرتب و زیبا، با چیزهایی که هیچکس جز تو نمیدونه چرا اینقدر برات مهمن.
https://eitaa.com/Nina_daily
فکر میکنم از بچگی عاشق چیزهای قدیمی بودی؛ یکبار توی انباریِ خونهی مادربزرگت یک جعبهی پر از وسایل قدیمی پیدا کردی و ساعتها نشستی اسم تکتکشون رو ازش پرسیدی. از همونجا شروع شد؛ حالا هر چیز قدیمیای که پیدا میکنی، از دوربین و رادیوی قدیمی گرفته تا ظرف و اسباببازی، ازش عکس میگیری و اسمش رو زیرش مینویسی؛ انگار داری موزهای درست میکنی از چیزهایی که دنیا کمکم فراموششون کرده.
https://eitaa.com/joinchat/2482111367C9b07c25347
فکر میکنم از بچگی یه جور عجیبی به قابها اهمیت میدادی؛ حتی وقتی هنوز نمیدونستی عکاسی چیه، همیشه خودت رو قشنگترین گوشهی عکس میکشیدی. بزرگتر که شدی، دوربینت شد راهی برای شکار کردن چیزهایی که بقیه نمیدیدن؛ نور عصر روی صورت یک آدم، گلهای کنار خیابون، پنجرهی یک کافه... انگار زیبایی رو پیدا نمیکنی، خودت میدونی کجا باید دنبالش بگردی.