https://eitaa.com/joinchat/3575318223Cfad1b8af69
حس میکنم تو تمام تابستان را با این فکر میگذرانی که پاییز بالاخره تو را از این سرگردانی بیرون میکشد؛ روزها را میان گرمای هوا و صفحات کتابها میگذرانی، اما ذهنت جای دیگریست، جایی میان خیابانهای خیس، برگهای نارنجی و عصرهایی که هوا زودتر تاریک میشود. انگار تابستان برای تو فقط یک فصل نیست؛ یک دورهی طولانیِ بلاتکلیفیست که هنوز نمیدانی باید کجا بروی و چه چیزی را انتخاب کنی. برای همین هر بار که تقویم یک روز به پاییز نزدیکتر میشود، کمی بیشتر نفس میکشی؛ شاید فکر میکنی با اولین باران، چیزی درونت هم سر جایش قرار بگیرد. اما شاید راز داستانت این باشد که پاییز قرار نیست تو را پیدا کند؛ قرار است وقتی رسید، تو بالاخره خودت را پیدا کنی…
https://eitaa.com/joinchat/4077061621C136132190d
حس میکنم تو بیشتر از اینکه منظرهها رو نقاشی کنی، چیزهایی رو ثبت میکنی که میترسی یک روز از یادت برن؛ صبحهای آرام کنار درختها، نور آفتاب روی علفها، صدای باد و رنگ آسمونی که هر لحظه عوض میشه. شاید برای همین همیشه دفتر و قلمموهات رو با خودت به طبیعت میبری و ساعتها جایی مینشینی که هیچکس مزاحمت نشه. آدمها فکر میکنن داری یک منظرهی زیبا میکشی، اما خودت میدونی هر تکه از رنگی که روی بوم میذاری، بخشی از یک خاطرهست. شاید روزی که دیگه نتونی اون منظره رو از نزدیک ببینی، فقط نقاشیهات باقی بمونن؛ و کسی ندونه تو تمام این سالها، داشتی تکههای زندگی خودت رو روی بوم پنهان میکردی…
هدایت شده از a girl written by angels