🕊فُتٌحً قُلَبً💚
ִֶָ ࣪ ﷽ ִֶָ ࣪ نام رمآن: فَتحِ قَلب🕊🤍 نویسنده: ستاره درخشان ژانر: عاشقانه، مذهبی، اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•
بزن پارت اول رمانمون قشنگم🥰❤️🦋
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
جراح جوون بیمارستان قدمی برداشت و پرسید:
+ شو**ر داری؟!
جواب دادم:
- نـــه
+نامزد داری؟!
- نــــه
قصد ازدواج داری؟!
- نــــه نه
+ با من ازدواج میکنی؟
بی حواس جواب دادم:
- نـــههه
سرشو بلند کرد با حرص غرید
+ نه و نکمه، غلط کردی با من ازدواج نکنی
وگرنه خودم محبورت میکنم عقدم شی حالیته؟!...😭⚒️😁‼️
https://eitaa.com/joinchat/4259906584Ce2e81bdc93
+ بابا بگیرمش؟؟؟ - نه، چرا چرا چرا🤣
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
کراشش جراح عملششش در میاد کهههه ازش خـــواستگاری میکنه و حواســش نیــست جواب رد میده
بــعدا که مــیفهمه چــیشده و داستان چیه تو اتاق عمل میره بهش میـگه: بـیا منـــو بـــــگیررر😭🤣🔥♨️
https://eitaa.com/joinchat/4259906584Ce2e81bdc93
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
358.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنبال استوریای جذاب میگردی ولی پیدا نمیکنیء؟🥲🦥.
https://eitaa.com/joinchat/3352625987C3e398cf90a
منبع تمام استوریایشادولاوودپوغمگین
همینجاست ☝🏻 فقط بیا توش 😄🖤.
⊱ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ 「🎼」ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ⊰
ویدیو د!فهای خوش صدا🤭✨.
#استوریتو.از.خوش.صداهای.وطنمون.بردار :)
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
ساعت ۲۲پاک کنید.🦋
نیم ساعت پست آخر باشه. 🌱
گسترده۴ساعته آهو✨
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
مقابـــل آپـارتـمان عربــده زد:
عمو من دخترتو میخوااام!
هینــی کشیــدم:
- چی میگی مردک؟ به تو نمیشه یه گربه سپرد میخوای زن بگیری، اونم دختر منو؟
پرو اشاره زد
+ قسم به چادر گــلگلیش از گــل نــازک تر بهش نمیگــم..
ماتم برده بود که یهو بدون خجـــالت چیزی گفت که بابام همونجاااا....🤣😱📛
https://eitaa.com/joinchat/3444048357Ced84fd91cb
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
ترکیب پسرعموی تخس و دختر عموی وزه میشه همچین زوج جذااابی:🤣👻🫶🏻
« رو دخترعموش کراش زدهه، بخاطرش هرکاری میکنه تا اینکه یه روز زورکـــی...👀✨»
https://eitaa.com/joinchat/3444048357Ced84fd91cb
#پســر_شـر_فــامـیـــل😁📛🔥
هدایت شده از تبلیغات ملودی
#پارت_69
دیگه وقت رفتن به خونه بود اونم بعد از چندسال !
امروز مهمونی بود و من باید به این مهمونی میرفتم که میلاد. به اونجا میاد اونا نمیدوستن که من برگشتم.
وارد آشپز خونه شدم برای آرمین یه لیوان آب ریختم
- بفرما قلب مامان
- بارانه ؟
با صدای میلاد خشک شده به سمتش برگشتم بچه رو به پشت سرم هل دادم و قایمش کردم نباید میفهمید بچه ماست
آرمین سرشو از پشت شرم بیرون اورد و گفت :
- مامان مامان میخوام برم بازی
میلاد ناباورانه نگاهم میکرد با حرفی که زد..❌😱😮💨🔥
https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
ساعت 7:00 پاک شه❌