eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
5.2هزار دنبال‌کننده
75 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده فاطی
_دخترا شنیدین چی شده؟؟؟ خان برای دخترای روستا یه مسابقه گذاشته. هرکس تو این مسابقه برنده بشه نونش تو روغنه جایزه رو از خود خان میگیره🥺😍 بی حوصله ازشون دور شدم و سمت مزرعه رفتم. سوارکاری رعنا و دلفریب بهم رسید و گفت: تو نمیخوای تو مسابقه شرکت کنی دختر؟ بی میل گفتم: نه، حوصله نمایش جدید خان رو ندارم. خندید و گفت: حوصله نداری یا میدونی برنده نمیشی؟ با جدیت گفتم: برای ثابت کردن به تو هم که باشه شرکت میکنم و برنده میشم غریبه ی مزاحم...😒 بعد از برنده شدن تو مسابقه وقتی من رو به حضور خان بردن همون غریبه ی سوارکار رو دیدم و با تعجب نگاهش کردم که گفت: _بله خودمم. خان، همون غریبه مزاحم... خندید و بهم نزدیک شد، فاصله ای نمونده بود که گفت: حالا میخوام جایزت رو بهت بدم، جایزه ی تو همسری خان هست، همسری من❤️‍🔥😏 https://eitaa.com/joinchat/3051357395C0624030aa4 😍جذااااااب ترین رمان اربابی ایتا😍 عضویت با لینک رایگان به شدت محدود
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت251 🌿🕊 در آسانسور باز شد و باهم بیرون رفت
به نام خدا فصل دوم ،53،54 به دلیل حساسیت بالا داخل چنل vipقرار میگیره. برای عضویت به چنل وی ای پی مبلغ40تومان به شماره کارت زیر واریز کنید. بعداز فرستادن رسید به ایدی مورد نظر لینک vip بهتون داده میشه. 6221061249911050 زینب سلگی رسید بفرستید و لینک رو دریافت کنید. @PV_168
به نام خدا فصل دوم. . 🌿🕊 دست بردم داخل موهام و به عقب هدایت کردم و پوفی کشیدم. هنوز هم گرمی نفس هاش رو حس میکردم. اولش نیما رو سرزنش کردم ولی بعدش با خودم فکر کردم و گفتم: از امروز به بعد ما دیگه به هم پیوند خوردیم. از هفته بعد قراره زیر یک سقف بخوابیم. داخل یک اتاق وسیله شخصیمون باشه. داخل یک تخت سر روس بالشت بزاریم. باید به نیما هم حق میدادم اون یک مرد هست. و من همسرش در کنار تموم مسئولیت هام باید تمکین کنمش. اصلا اگر من نکنم کی باید بکنه؟ اینا همه وظایف یک زن هست. باید باهاش کنار بیام. ولی از یک طرف هم با خودم میگفتم: من گناهی نداشتم اولین بارم بود. نیما بدون اجازه، بودن آمادگی شروع کرد. بیخیال این حرفا شدم و به ساعت طلایی بالای تلویزیون نگاه کردم: ساعت4بعداز ظهر بود. از جا بلند شدم و با دو دلی به سمت اتاقمون رفتم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
لف ندید قشنگام
هدایت شده از گسترده تام
سر جلسه بودیم که معاونم با ناراحتی‌گفت: _رییس من باید برم؛ دخترم بیمارستانه! نیشخندی زدم اون دختره سرتق دوباره فیلم بازی کرده که من بهش توجه کنم؟ با خنده گفتم: _شیطنت های دخترت تمومی نداره اخوان! با حرفی که زد خشک شدم: _نه رییس.. آمبولانس اومده؛ واقعا حالش خوب نیست! نفهمیدم چطور از جام بلند شدم و..🫠🌸🫂 https://eitaa.com/joinchat/821691921C593ed60823
هدایت شده از گسترده تام
تک دختر خانواده‌ی حاج شاهان، بخاطر بی مهری های خانوادش گول فرشاد پسرعموی ناخلفش رو میخوره و یواشکی عقدش میشه ولی دقیقا وقتی که میفهمه حاملس فرشاد ناپدید میشه و . ‌. ‌.😳😱 https://eitaa.com/joinchat/821691921C593ed60823 بشدت هیجانی🤯
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
- لجبازی نکن یارا ، اینارو بخور!! با تخسی نچی کردم: + گفتم نمیخورم بدمزه ست بشقاب میوه رو نزدیک تر کرد و گفت: - باید بخوری آخه خانومم، دکتر گفت برای بچه خوبه!! با دیدن تیکه های موز عوقی زدم: + ببرش اونوررر... عصبی گفت: - نمیخوری؟! پس باید جور دیگه ویتامین ب*نتو تامین کنم.. سوالی نگاهش کردم که یهو...😱😹🚫 https://eitaa.com/joinchat/4259906584Ce2e81bdc93 عاقبت لجبازی..😭😂☝️🏿
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
کی گفته دخترا لجبازن؟! هیچ دختری تو این کانال عضو نمیشه😝‼️🔥 https://eitaa.com/joinchat/4259906584Ce2e81bdc93
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
پولدارترین پسر دانشگاه عاشقش میشه و...🌿 - نمیتونید با این پوشش وارد دانشگاه بشید خانم.. مگه چش بود؟ فقط مانتوم یکم کوتاه بود با التماس گفتم - الان کلاسم شروع میشه قول میدم دفعه‌ی بعد درست لباس بپوشم - تا مانتوی بلند نپوشیدن حق ندارن وارد دانشگاه بشن!! با شنیدن صدای حرصی اهورا پسر رئیسش دانشگاه که خاطرمو میخواست...😋❤️‍🔥🫀 https://eitaa.com/joinchat/3444048357Ced84fd91cb
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
من عدنانم.. رد بخیه و جای زخم از صورتم پاک نمیشه؛ بلکه در لحظه تمدید میشه!! کل شهر می‌شناسنم.. حتی طرح تتوی روی مچم رو از حفظن. دختری تو شهر نیست که بخواد زن من شه، چون میترسن.. خیلی زیاد!! ولی قصه از اونجایی شروع شد که مادرم یه دختر شر و زرنگ که کله‌ خراب تر از من بود پیدا کرد خوشگلی این دختر یه طرف و...🙊🚭🏮🚬 https://eitaa.com/joinchat/3444048357Ced84fd91cb فیگووور بیا قربونت بشمم:)😎💚👏