eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
5.1هزار دنبال‌کننده
65 عکس
129 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده تام
- تو قد و هیکلشو ببین؟ من ازش میترسم به زور نصفش میشم. - ترس نداره ملت از خداشونه یکی مثل ساواش بگیرتشون. نوچی کردم که با شنیدن صداش سکته زدم. + آبان تو برو بیرون خودم آرومش میکنم به سمتش چرخیدم. + گفتی از من میترسی اره؟🫪😨🔥 https://eitaa.com/joinchat/546505835C586e979ab3
هدایت شده از گسترده تام
+ نیلو تصمیم گرفتم از FBi بیرون بیام یه شغل بی خطر انتخاب کنم. با ذوق گفتم: - چه تصمیم خوبی برا زندگیمون گرفتی دیگه استرس نمی‌کشم چه شغلی انتخاب کردی؟ یهو از تو یخچال هندونه بیرون کشید + می‌خوام هندونه فروش بشم خانمم تازه از شما ایرانیا یه چیزی یاد گرفتم. - بیا اینور بازار جنس... دستمو محکم روی دهنش گذاشتم که یهو😨🍉🔥 https://eitaa.com/joinchat/546505835C586e979ab3
هدایت شده از گسترده فاطی
من دیبام دختری که از بچگی اسم پسر عموم روم بود و با فکر و خیال اون بزرگ شدم! وقتی هجده سالم شد گفتن باید باهم ازدواج کنیم ، دیار مخالفت میکرد ولی دلیلی نمی‌آورد! زور خان بابا و عمو بیشتر از دیار بود و ما رو به عقد هم در آوردن! اما چه ازدواج و عاشقی؟! از وقتی همسرش شدم جز حقارت چیزی نصیبم نشد! تا روزی که فهمیدم باردارم! فکر میکردم اگه بهش بگم بچه داریم دست از این کاراش برداره و اخلاقش بهتر میشه. منتظرش بودم بیاد خونه خوشگل کرده آراسته کرده بودم تا وقتی که صدای در شد و با ذوق رقتم دم در! دیار رو دیدم با زنی که چندین سال بزرگ‌تر از ما بود ولی عجیب لوند و زیبا بود! به همراه با بچه‌ای که با دیار مو نمیزد! بی رحمانه بهم گفت _ماهرخ زن منه! محرم منه! و این بچه هم پسرماهه، دیبا تو شدی نفر سوم رابطه ما... می‌گفت و می‌گفت و نمی‌دونست که منم مادر بچشم؟! حالت تهوع و سرگیجه امونم رو بریده بود دستم بی اختیار روی دلم گذاشتم و لب زدم ...💯❌🙊 https://eitaa.com/joinchat/3056993476Cb9d75b20f8 حالم از هر چی نامرده بهم میخوره؟😭❌
هدایت شده از گسترده فاطی
داستان این جهان باتو خوش است💜 و حصار دیار رایگان شد❌❌❌ کسایی که می‌خوان عضو بشن و دو داستان واقعی فوق هیجانی رو بخونن فوری بزنن روی لینک چون تا چند دقیقه دیگه باطل می‌شه. https://eitaa.com/joinchat/3056993476Cb9d75b20f8 نگید نگفتمااا، رمانیه که باهاش زندگی می‌کنی از بس جذابه😍😱👇👇کانال فاطمه مشایخی نویسنده هشت کتاب چاپی و سی و پنج اثر مجازی که بیقراری ریحان هم یکی از نوشته هاشه https://eitaa.com/joinchat/3056993476Cb9d75b20f8
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
اینجا خفن‌ترین‌ و هیجان‌انگیزترین رمان مذهبی که تماما واقعی هست رو برات می‌زاره . . 🥺💘🛐 . . [ ROMAN ] ❤️‍🔥📍
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
بوی خ.ون همه جا پیچیده بود ... 🩸 با صدایی لرزون داد زدم 🗣 _کسی اینجاااا نیستتتت؟؟ 🧎🏻‍♀
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
قصه عشق و عاشقی داستان از اینجا شروع میشه 😁🙌🏽
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
ساعت ۱۶نیم پاک کنید.🦋 نیم ساعت پست آخرباشه🌱 گسترده۴ساعته آهو✨
هدایت شده از چہــار سـٰاعت بمونــہ !
«از تو بیشتر از همه متنفرم...» عامر فقط نگاهش کرد. سلما تلخ خندید. «چون تو می‌دونستی. هر شبی که بالای سرم اومدی و بهت التماس کردم که ، می‌دونستی. اما چشم‌هات رو بستی. بعد هم با همون چشم‌های بسته از من برای داشتن بچه خواستی... و هفت سال وانمود کردی که منو نمی‌بینی.» 🖤🎼 بغضش را فرو داد. «اسعدخان زندگیم رو نابود کرد... اما تو تماشا کردی.» https://eitaa.com/joinchat/4139189484Cfb2742011d «سلما قربانی نفرت نبود؛ قربانی عشقِ مردی شد که عاشق زن دیگری بود.»
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
🌿 - تو یهو از کجا پیدات شد؟ چقدم جذاب بود! - زنم نیستی مگه؟ جمع کن بریم چشمام گرد شد من کی زن این شده بودم خودم خبر نداشتم؟ - چی میگی روانی؟ من با تو جایی نمیاام تا به خودم بیام تو یه حرکت منو جلوی خواستگارم ...😭🧨🌿 و...✨ https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
خلاصه‌ : ماجرای یه دخترو پسری که اسماشون اشتباهی میره تو شناسنامه های همدیگه پسره هم میگه : الا و بلاا که زنمی حتی قلابی🤣😋📛 https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0