eitaa logo
نویسنده دیوونه🌸
45 دنبال‌کننده
7 عکس
1 ویدیو
1 فایل
دخترکی که بین کتاب‌های علومِ تجربی در آغوش ادبیات می‌میرد...🌱🤝
مشاهده در ایتا
دانلود
بی حرف غرق شدن توی اقیانوس بهتر از التماس کردن از ماهی توی آب هست که هیچی نمی‌فهمه و آخرش هم روتو زمین می‌ندازه و بازم غرق می‌شی... ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
قــــــلب مــــــن، طاقــــــت ســــــاده گذشتــــــن تــــــو را نــــــدارد... تمنــــــا می‌کنــــــم، ســــــاده نــــــگذر... ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
مجنون که باشی... لیلی را که ببینی... می‌توانی هزاران سال بنشینی و فقط او را بنگری... آنگاه دیگر سیری ناپذیری از رخسار لیلی‌ات... ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
شایــــد در کنــــــارم نبــاشی، امــــــا در قلبــــــم، حضــــــورت بی‌انتهــــــاست! ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
برخی زمینیان، هاله‌ای روی قلبشان کشیده‌اند از سنگ مقاوم‌تر... عجیب است که قلبشان را روی کار نمی‌آورند، نه؟ فکر نمی‌کنم... ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
نیاز محبتی که برآورده نشده، عقده می‌شود! ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
شاید دیوونگیه، اما من لرز بعد از دل کندن از پتوی گرم و نرم برای رفتن به مدرسه، توی سرمای پاییز رو دوست دارم...! ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
داشتن‌ها و نداشتن‌ها، یه بحث جداگونه از آرزوها و رویاها هستن... فراموش نکنیم که هیچ وقت حسرت آرزوها رو نخوریم و براشون بجنگیم! ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
شاید در ظاهر مالک قلب خود باشم؛ اما در باطن، مالک قلب من، تویی...! ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
آرزویم پاره نشدن ریسمان متصل قلبمان است... تمام منی و من بی تو ناتمام... ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
هوای گرفته و ابری پاییز را دوست می‌دارم؛ هم‌چون بغضی است که نه می‌بارد و نه آفتابی می‌شود...! ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
به نام او... صداهای ناهنجاری منطقه رو پر کرده بود؛ صدای انفجار توپ و نارنجک... با ترس دست رسول رو کشیدم. - مراقب خودت باش! توی اون هیاهو، نمی‌دونم صدام رو شنید یا نه؛ دستش رو دوباره کشیدم و داد زدم: - رسول، مراقب خوت باش! لبخند قشنگی زد. چفیه‌اش رو از دور گردنش باز کرد: - این رو نگه دار برام شیرینم..‌. تو هم خیلی مراقب خودت و کوچولومون باش... آروم سری تکون دادم که خواست، بره. - رسول؟ برگشت سمتم: - جانم! نگاهش کردم؛ می‌خواستم سیر بشم از دیدن چهره‌اش و حک کنم، تصویر لبخندش رو توی ذهنم تا برگرده... به خودم اومدم: - دوستت دارم! نمی‌دونم از اشک بود یا چیز دیگه‌، چشماش برق زد: - منم خیلی دوستت دارم. خداحافظ... و رفت...! داد زدم: - خداحافظ. دستی تکون داد: - برو توی پناهگاه... همراه بقیه سربازها رفت. دلم آشوب بود. نرفته، دلم براش تنگ شده بود. یه گوشه از پناهگاه نشستم.