بی حرف غرق شدن توی اقیانوس بهتر از التماس کردن از ماهی توی آب هست که هیچی نمیفهمه و آخرش هم روتو زمین میندازه و بازم غرق میشی...
#دیوونه
#دیگهمهمنیست
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
قــــــلب مــــــن،
طاقــــــت ســــــاده گذشتــــــن تــــــو را
نــــــدارد...
تمنــــــا میکنــــــم،
ســــــاده نــــــگذر...
#دیوونه
#آرزومیکنم
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
مجنون که باشی...
لیلی را که ببینی...
میتوانی هزاران سال بنشینی و فقط او را بنگری...
آنگاه دیگر سیری ناپذیری از رخسار لیلیات...
#دیوونه
#دیوانهوار
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
شایــــد در کنــــــارم نبــاشی،
امــــــا در قلبــــــم،
حضــــــورت بیانتهــــــاست!
#دیوونه
#بیانتها
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
برخی زمینیان، هالهای روی قلبشان کشیدهاند از سنگ مقاومتر... عجیب است که قلبشان را روی کار نمیآورند، نه؟
فکر نمیکنم...
#دیوونه
#قلبسنگی
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
شاید دیوونگیه، اما من لرز بعد از دل کندن از پتوی گرم و نرم برای رفتن به مدرسه، توی سرمای پاییز رو دوست دارم...!
#دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
داشتنها و نداشتنها، یه بحث جداگونه از آرزوها و رویاها هستن... فراموش نکنیم که هیچ وقت حسرت آرزوها رو نخوریم و براشون بجنگیم!
#دیوونه
#آرزومیکنم
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
شاید در ظاهر مالک قلب خود باشم؛ اما در باطن، مالک قلب من، تویی...!
#عشق
#باشدتااوبداند
#دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
آرزویم پاره نشدن ریسمان متصل قلبمان است... تمام منی و من بی تو ناتمام...
#آرزومیکنم
#دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
هوای گرفته و ابری پاییز را دوست میدارم؛ همچون بغضی است که نه میبارد و نه آفتابی میشود...!
#بیانتها
#دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
به نام او...
صداهای ناهنجاری منطقه رو پر کرده بود؛ صدای انفجار توپ و نارنجک... با ترس دست رسول رو کشیدم.
- مراقب خودت باش!
توی اون هیاهو، نمیدونم صدام رو شنید یا نه؛ دستش رو دوباره کشیدم و داد زدم:
- رسول، مراقب خوت باش!
لبخند قشنگی زد. چفیهاش رو از دور گردنش باز کرد:
- این رو نگه دار برام شیرینم... تو هم خیلی مراقب خودت و کوچولومون باش...
آروم سری تکون دادم که خواست، بره.
- رسول؟
برگشت سمتم:
- جانم!
نگاهش کردم؛ میخواستم سیر بشم از دیدن چهرهاش و حک کنم، تصویر لبخندش رو توی ذهنم تا برگرده... به خودم اومدم:
- دوستت دارم!
نمیدونم از اشک بود یا چیز دیگه، چشماش برق زد:
- منم خیلی دوستت دارم. خداحافظ...
و رفت...! داد زدم:
- خداحافظ.
دستی تکون داد:
- برو توی پناهگاه...
همراه بقیه سربازها رفت. دلم آشوب بود. نرفته، دلم براش تنگ شده بود. یه گوشه از پناهگاه نشستم.