نویسنده دیوونه🌸
خانمِ معصومه!🌱 امروز جور دیگری دلم هوایت را کرده؛ آن مدلی که چشمم را میبندم، اول خیابانی که از دور
نوشته شده در ساعت ۱۴ و اندی، پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۴...
دانهی کوچکی پیدا کرده بودم. راستش تازه دانه را شناختم؛ آن هم نه تمامش را... فقط میدانستم که دانه است؛ دانهی عشق!
کوچک بود و ظریف! لمسش کردم و با چشمانم نازش را خریدم... شاید از روی فطرت بود که آن را توی قلبم کاشتم.
شیطنت تکتکِ ریشههایش را حس میکردم و دلم خوش بود، من هم دانه دارم؛ همانند خیلیهای دیگر... هر روز لبخندم را به او میدادم و نفسهایم را با او شریک میشدم تا روزی که سر از قلبم بیرون آورد و برای اولین بار جوانه عشقم را دیدم...
نمیدانم چطور حال آن روزم را توصیف کنم اما قلبم خیلی تند میتپید و نفسهایم تندتر... شاید می ترسیدم، نفسش تنگ شود.
جوانهام بزرگتر شد.🌱
برگی کوچک روی ساقه ظریفش، خودنمایی کرد...
اما این روزها عجیب، کُمِیتِ قلبم لنگ میزند.
قلبم درد میکند و حال دلم خوش نیست...
شاید به خاطر همین است که جوانه نازنینم، نفسنفس میزند و رنگ از رخش پریده!
دلم برای جوانه سرحالم، دنیادنیا تنگ شده.
در این روزها دلم جوانه شادابم را میخواهد که لبخندم را نثارش کنم اما قلبم تیر میکشد؛ آرام نیست... آنقدری که آذرخشش را بر روی قفسه سینهام میبینم.
قلبم رعد و برق میزند اما نمیبارد! نشستهام به انتظار روزی که ببارد و از سنگینیاش کم شود.
جوانهام قلبِ سبکبار را دوست دارد...!
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
جوانهام حالش بهتر است. آب و نورش داده و اکنون نیمجانی تازه، گرفته است.
قلبم کمتر خود را به دیوار میکوبد؛ میتوانم بگویم که حالا آرامتر از قبل شده.
نفس که میکشم دیگر شعلهای از قلبم زبانه نمیکشد...
خوشحالم که جوانهام برایم مانده. طراوت قلبم را مدیون بودن او هستم!
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
بعد از آن روز که قلبم را به تپش واداشتی، من نبودم؛ تو بودی! تو همان منی بودی که دیگر من نبود. نمیدانم، شاید در منیتهایم غرق بودم ولی قلبی که برای من نباشد، من، دیگر منِ سابق نخواهم شد...
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
میخواستم متنی، شعری، سخنی برایت پیامک کنم تا مرهمِ قلبِ خستهات باشد. راستش را بخواهی کمی فکر کردم که چه بفرستم و کمی هم گشتم ولی همانطور که احساسِ قلبت فراتر از واژههاست، مرهمش نمیتواند بهای کمتری داشته باشد. رفیق من، همدم روزهای سنگینیِ قلبم، از خودم دلگیرم که نتوانستم التیامی به تو ببخشم... هیچ شرح دیگری جز بیقراری قلبم با ناآرامیات ندارم.
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
جوانهام که سر خم میکند، دنیایم تیره و تار میشود... نمیدانم از تاریکیست یا دلهرهی آشتگیاش که قلبم این چنین میتپد!؟
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
خانم، امتحانم را خراب کردم... نمیشود وقتی از بالای سرم رد میشوی، بگویی چه بنویسم؟
میدانم همهی تلاشم را نکردم؛ سخت پشیمانم اما خب تو کریمه هستی!
خانم، گفتهاند کسی دستِ خالی از پیشت برنمیگردد... کریم بودنت را به رخم بکش.
✍🏻دِلی
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
هر چه سعی میکنم دیگر نمی توانم جلوی چشمانم، تصورت کنم؛ میدانی، شاید اشکهایم همه را با خود شسته و برده است...
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
از تو که حرف زدم، دیوانه خطابم کردند. بعید نیست که اینطور میگویند، آخر خاطرههایت مرا به جنون میکشاند.
ولی خبر نداری؛ دیوانهات دیگر قرار نیست، حرف بزند! قرار است عاقل باشد...
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
دیروقت بود که طبیب به بالینم آمد... زخم را که دید؛ چهره زردم برایش هویدا شد. میگفت که نمیدانم چطور طاقت آوردهای.
طبیب نمیدانست اما تو که میدانی؛ دردِ قلبم آنقدر زیاد است که زخم را حس نکرده و نخواهم کرد...
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄