میخواستم متنی، شعری، سخنی برایت پیامک کنم تا مرهمِ قلبِ خستهات باشد. راستش را بخواهی کمی فکر کردم که چه بفرستم و کمی هم گشتم ولی همانطور که احساسِ قلبت فراتر از واژههاست، مرهمش نمیتواند بهای کمتری داشته باشد. رفیق من، همدم روزهای سنگینیِ قلبم، از خودم دلگیرم که نتوانستم التیامی به تو ببخشم... هیچ شرح دیگری جز بیقراری قلبم با ناآرامیات ندارم.
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
جوانهام که سر خم میکند، دنیایم تیره و تار میشود... نمیدانم از تاریکیست یا دلهرهی آشتگیاش که قلبم این چنین میتپد!؟
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
خانم، امتحانم را خراب کردم... نمیشود وقتی از بالای سرم رد میشوی، بگویی چه بنویسم؟
میدانم همهی تلاشم را نکردم؛ سخت پشیمانم اما خب تو کریمه هستی!
خانم، گفتهاند کسی دستِ خالی از پیشت برنمیگردد... کریم بودنت را به رخم بکش.
✍🏻دِلی
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
هر چه سعی میکنم دیگر نمی توانم جلوی چشمانم، تصورت کنم؛ میدانی، شاید اشکهایم همه را با خود شسته و برده است...
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
از تو که حرف زدم، دیوانه خطابم کردند. بعید نیست که اینطور میگویند، آخر خاطرههایت مرا به جنون میکشاند.
ولی خبر نداری؛ دیوانهات دیگر قرار نیست، حرف بزند! قرار است عاقل باشد...
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
دیروقت بود که طبیب به بالینم آمد... زخم را که دید؛ چهره زردم برایش هویدا شد. میگفت که نمیدانم چطور طاقت آوردهای.
طبیب نمیدانست اما تو که میدانی؛ دردِ قلبم آنقدر زیاد است که زخم را حس نکرده و نخواهم کرد...
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
شهرِ بییار....mp3
زمان:
حجم:
2M
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
شرحی از پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
قلب شهر سخت میلرزد. صدای گامهایی ناپیوسته شنیده میشود. کوچههای اطراف، قدمهایشان را لمس میکنند. برای چه آمدهاند؟ نه... اینها بهانهاست! جوانانی که به هیچ چیزی پایبند نیستند؛ بی هیچ حد و مرزی برای خود و جامعه، "بیهمهچیزی" میخواهند! آشکارا، ندای واحد وطن را پارهپاره و خودخواهانه شهر را جنگزده میکنند.
ستونهای خانه، محکم ایستادهاند تا ویرانه نشود. آخر وقتی از خانه جز خاکستر باقی نماند، فرزندان همه باهم میمیرند؛ چه بچه بازیگوش، چه سر به راه...!
خانه که بسوزد، از بیرون مدعی پیدا میشود. راحت پایشان را میگذارند روی خاکسترهایی که خود بچه بازیگوش هم در آن آتش سوخته است.
ساکنین خانه میخواهند ستون را تخریب کنند؟ چرا... هزاران چرا در پی این خانه جنگزده مانده! البته هنوز هم خانواده ما از کسی نظر نخواست.
سنگ که به ستون میزنند، قلبم مچاله میشود. شاید دیوار خانه ترک برداشته، شاید گوشهای از سقف سوراخ است و آب میچکد اما خیلی بهتر از خاکستریست که بیگانه قدم بر رویش میزند!
تخریب دیوارها به خاطر ترک سقف، بهانهتراشی است. خودِ خودِ این گامها میتوانست دیوار را سفید و جلوی چکه آب را بگیرد. نه این که تیشه بر ریشه خود بزند و خواهر و برادر را عزادار کند...
قلبِ شهر ضعیف میتپد.
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
آسمان امشب، عجیب دلتنگ صدای یک نفر بود؛ گوشهایش را تیز کرده بود تا بلکه با بانگ اللهاکبرش، بارانی شود.
ولی...
ولی نبودی حاجقاسم!
نبودی سردار دلها... دلهایمان عجیب تنگ توست، مردِ خدا...❤️
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
روبهروی مجسمهای در مرکز شهر قد علم کرده و گویی این چند روز، میدان دست اوست. امشب، طور دیگری نگاهم میکند و انگار میداند که امروز چه بر من گذشته... شاید قلب جراحتدارم باعثش شد؛ نمیدانم!
چشمان نافذش که به چشمم میافتد، ناگهان آتشی از جراحت قلبم شعله میکشد:
«با بیسیم به جهانآرا اطلاع دادند که خرمشهر در حال سقوط است؛ او با صلابت به آنها پاسخ داد که باید مواظب باشیم ایمانمان سقوط نکند.»
آن موقع که جنگ سخت بود و توپ و تاک و اسلحه، وقتی منطقهای از هدف دشمن در حال سقوط بود او اینطور گفت.
حالآ که جنگ نرم است و رسانه و افکار و باور، اگر منظقهای در حال سقوط است او به من با چشمان گیرایش فهماند که نگذار ایمانت سقوط کند...
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄