شهرِ بییار....mp3
زمان:
حجم:
2M
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
شرحی از پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
قلب شهر سخت میلرزد. صدای گامهایی ناپیوسته شنیده میشود. کوچههای اطراف، قدمهایشان را لمس میکنند. برای چه آمدهاند؟ نه... اینها بهانهاست! جوانانی که به هیچ چیزی پایبند نیستند؛ بی هیچ حد و مرزی برای خود و جامعه، "بیهمهچیزی" میخواهند! آشکارا، ندای واحد وطن را پارهپاره و خودخواهانه شهر را جنگزده میکنند.
ستونهای خانه، محکم ایستادهاند تا ویرانه نشود. آخر وقتی از خانه جز خاکستر باقی نماند، فرزندان همه باهم میمیرند؛ چه بچه بازیگوش، چه سر به راه...!
خانه که بسوزد، از بیرون مدعی پیدا میشود. راحت پایشان را میگذارند روی خاکسترهایی که خود بچه بازیگوش هم در آن آتش سوخته است.
ساکنین خانه میخواهند ستون را تخریب کنند؟ چرا... هزاران چرا در پی این خانه جنگزده مانده! البته هنوز هم خانواده ما از کسی نظر نخواست.
سنگ که به ستون میزنند، قلبم مچاله میشود. شاید دیوار خانه ترک برداشته، شاید گوشهای از سقف سوراخ است و آب میچکد اما خیلی بهتر از خاکستریست که بیگانه قدم بر رویش میزند!
تخریب دیوارها به خاطر ترک سقف، بهانهتراشی است. خودِ خودِ این گامها میتوانست دیوار را سفید و جلوی چکه آب را بگیرد. نه این که تیشه بر ریشه خود بزند و خواهر و برادر را عزادار کند...
قلبِ شهر ضعیف میتپد.
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
آسمان امشب، عجیب دلتنگ صدای یک نفر بود؛ گوشهایش را تیز کرده بود تا بلکه با بانگ اللهاکبرش، بارانی شود.
ولی...
ولی نبودی حاجقاسم!
نبودی سردار دلها... دلهایمان عجیب تنگ توست، مردِ خدا...❤️
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
روبهروی مجسمهای در مرکز شهر قد علم کرده و گویی این چند روز، میدان دست اوست. امشب، طور دیگری نگاهم میکند و انگار میداند که امروز چه بر من گذشته... شاید قلب جراحتدارم باعثش شد؛ نمیدانم!
چشمان نافذش که به چشمم میافتد، ناگهان آتشی از جراحت قلبم شعله میکشد:
«با بیسیم به جهانآرا اطلاع دادند که خرمشهر در حال سقوط است؛ او با صلابت به آنها پاسخ داد که باید مواظب باشیم ایمانمان سقوط نکند.»
آن موقع که جنگ سخت بود و توپ و تاک و اسلحه، وقتی منطقهای از هدف دشمن در حال سقوط بود او اینطور گفت.
حالآ که جنگ نرم است و رسانه و افکار و باور، اگر منظقهای در حال سقوط است او به من با چشمان گیرایش فهماند که نگذار ایمانت سقوط کند...
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
مگر میشود دل، تنگ شود و ننوشت؟ فکر نمیکنم...
دیوارههایش خود را به هم میکوبند؛قلبم را میگویم که حسش میکنم. دور تا دورش را و خودش را که گرفته حس میکنم.
فشاری که دلم، قلبم بهم میدهد را نمیتوانم فراموش کنم...
برایم ارزشمند بودی، غوغای زیبا.
عجیـــب خودت را از چشم انداختی! هنوز نمیتوانم باور کنم که این، من بودم و آن، تو بودی!
باز هم نمیتوانم دست بردارم که دلم میخواهد به تو بگویم:
"پس از دشواری، آسانی است، ناچار
ولیکن آدمی را صبر باید"
آدمی خود با رفتارش جایگاهش را نه در چشم بلکه در قلب دیگران مشخص میکند، عزتمندم!
برایت قلبی مالامال از شادی آرزومندم و برای عاقبتبخیریات دعا کردم.
به سلامت به مقصد برسی...
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
نویسنده دیوونه🌸
فرق است میان آنکه یارش در بر
با آن که دو چشم انتظارش بر در
شاید دیگران فکر میکنند، روزی خواهد رسید، از چشم دوختن به راه خسته شود که دست از نصیحت کردنش برداشتهاند.
او که جانش به جان انتظار بند است، آجر به آجر، خانهاش را منتظران ساخته و خسته نمی شود تا جان سپردن...
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
خانهی قلبش را آراسته بود برای حضورش؛ دوست داشت که در بهترین حالت پذیرای او باشد. خانهی قلبش همه چیز داشت و تنها دیدن او کم بود.
امیدوار بود به آمدنش؛ امید که بد نیست. به امید روزی که سرنوشت، گذر او را به این کوچه بیاندازد، نشسته بود.
قلبش که باور به واهی بودت انتظارش نداشت. دلخوش به آن بود که از کنار خانهاش گذر کند حتی اگر برای دیدن او نیامده باشد.
در آخر اگر نگاه منتظرش روزی خاموش شد، یک دلیل بیشتر ندارد:
علت کوری یعقوب نبی معلوم است
شهر بییار مگر ارزش دیدن دارد؟
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
دستهایت را به من بده... سعی میکنم سنگینی قلبت را کم کنم!
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
شاید روزی خاطرم گره خورد به خاطرش...
ولی الان نه!
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
"تو چه بودی که تو را
دیدم و دیوانه شدم..."
از جهان چشم بشستم
و دگر جز تو ندیدم...
با تو گفتم که دلم پیش تو ماند
و تو اما به دلت هیچ،
به خودت هم نگرفتی...
"باش فردا که دلت با دگران است."
از غمِ تو به کجا بگریزم؟
که به هر کو بروم در نظرم جز تو نیاید!
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
میخواهم نگاهم را بدزدم ولی گیرم انداختهای!
با آن چشمان نافذت که معلوم است حرفهای زیادی برای گفتن داری...
چه کردی و چه گفتی را نمیدانم!؟
اما این را خوب میدانم که بین تمامِ هیاهوی شبهای سردِ دیماه، تو کسی بودی که بال گشودی و تو بودی که پرِ پروازت آماده بود...
ما که بال و پر کنده، دور خود می چرخیم!
چه گران خریدند!
چه چیز را از تو انقدر گران خریدند و بهایش جام شهادت بود که به دستانت دادند؟
هنوز چشمانت را خیره میبینم که مظلومانه، بنرت جای خودت،
جایی که آخرین بار ایستادهای،
جایی که آخرین جرعه آب را خوردی و شاید آن موقع رفتی که میگفتی:"سلام بر حسین"،
قد عَلَم کرده است...
شاید خانم سه ساله، ارادتت را به خودش خرید و با دستان کوچکش، دستت را گرفت!
کلام، خلاصه میکنم:
قلبت از گرمایی میتپید که هیچ کس در سرمای نوزده دی، آن را نداشت...
شهید تازه داماد، رضا نوری؛ سلام ما را برسان!
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄