وقتی تونستی با بغض خونهکرده توی گلوت، فریاد بزنی، اونوقت بزرگ شدی...!
✍دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
ندیده بودمش ولی با صدای "الله اکبر" به خودم آمدم...
روزی در مورد "الله اکبر" نوشته بودم؛ آن هم یک بند ولی اکنون هر چه بنویسم، اندازه ندارد.
"الله اکبر"، شور و شعفِ مردمانی است که ابرقدرتی جز خدا نمیبیند...
"الله اکبر"، رمزِ وحدتی است که نشانهاش را از دستانِ زیبای بلند شده دخترک تازه به بلوغ رسیده تا دستانِ پر از چروکِ تجربهی پیرزن، میبینی!
"الله اکبر"، صدای کودکی است که مادرش از وقتی در آغوشش گرفته، لالایی شجاعت برایش خوانده است.
"الله اکبر"، جانی است دوباره برای تنیدن در روحهای آماده و امیدوار ساختن به پیروزی حق علیه باطل...
"الله اکبر"، نماد انسانهایی آزاده است که در سر تا سر جهان گرد هم آمدهاند و خواهند آمد!
و هزاران هزار معانی دیگر که هر شب بیشتر از دیشب -فقط با چشم نه با تمام وجود- دیدهام!
ندیده بودمش ولی با صدای "الله اکبر" به خودم آمدم...
به خودم آمدم و انگار امشب کسی میخواست بلند بخندد، "الله اکبر" میگفت...
"الله اکبر" را میشنیدم اما به هر سو مینگریستم، دریادریا شوق در چشمانشان میدیدم.
ندیده بودمش ولی با صدای "الله اکبر" فهمیدم که آسمان امشب به ستارهای با قدرت "الله اکبر" مزین شده است!
حالا با سرعت عقبتر میروم؛
دور شدهاست از شهرِ ما
و دور خواهد شد از ایران ما
با یک ایران دعای خیر پشتِ سرش،
به قلب تلآویو خواهد خورد؛
موشکی که دیدنش "الله اکبر" را در پی داشت...!
✍🏻دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
نویسنده دیوونه🌸
ندیده بودمش ولی با صدای "الله اکبر" به خودم آمدم... روزی در مورد "الله اکبر" نوشته بودم؛ آن هم یک ب
یکشنبه، ساعت ۱۲ و ۳۵ دقیقه شب، میدان غدیر، پرچم به دست، رو به روی پارک فرهنگ...
لحظاتی از روزهایی که بر این بوم و بر گذشت!
ساقی بیا که دُردیکشات منم...
آوازه لطفت تا به کجا روا باشد و این جا من چشم به راه...👩🦯
-
نویسنده دیوونه🌸
چقدر سخت کردم برای خودم تا دو کلوم حرف حساب بنویسم! بذار راحت لُبِ مطلب رو بگم: ● هنوز بر
ای که میپرسی نشان عشق چیست،
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست!
عشق یعنی مشکلی آسان کنی؛
درد یک درمانده ای درمان کنی.
در میان این همه غوغا و شر،
عشق یعنی کاهش رنج بشر...
||مولانا||
این حرفها نیست عزیز من...
اما
کسی رو دوست داشته باشی،
اومدنش هم حالت رو زیر و رو میکنه!
✍دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
در دل شهر،خون تو میتپد انگار، حسین...
شب و اشک و دل ما همهاش به تو بند است، حسین...
بی روضه و بی خطبه با تو انگار، حسین،
تا که اسمت ببرند، اشکم به تو بند است، حسین...
-
هدایت شده از اَز دِلِ قِصّه...|نویسنده دیوونه🏴
گل پرپر شدهی آلِ علی،
پارهپاره بدن از نیزه و خنجر شدهای...
-
شنبهی گذشته، فهمیدم که آدمها تنها زمانی به خودشان میآیند که تا یک قدمیِ مرگ بروند ولی همینکه از مخمصه رها شوند، دوباره همان آش است و همان کاسه.
دوباره در لجنزار گناهان خود غرق خواهند شد و بازم فکر میکنند که مرگ دور است و باز هم زمان بازگشت و توبه هست اما ناغافل مرگ از راه میرسد و دنیای پُر زَرق و برق رنگ میبازد و علی میماند و حوضش...
همین است که به ما میگویند، انسان! نسيان و فراموشی، ما را را زیادی از مرگ دور میکند.
SUNDi✍
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
از خواب پریدم ناخودآگاه.
شاید الان تهران ولولهای برپاست...
مثلا تو را خیلیها اولین و آخرین بار است که میبینند.
مثلا اشکها روان است.
مثلا قلبها مچال است...
منم دلم آنجاست و نمیدانم چرا خودم اینجا!؟
-