eitaa logo
نویسنده دیوونه🌸
45 دنبال‌کننده
6 عکس
1 ویدیو
1 فایل
دخترکی که بین کتاب‌های علومِ تجربی در آغوش ادبیات می‌میرد...🌱🤝
مشاهده در ایتا
دانلود
نویسنده دیوونه🌸
ندیده بودمش ولی با صدای "الله اکبر" به خودم آمدم... روزی در مورد "الله اکبر" نوشته بودم؛ آن هم یک ب
یکشنبه، ساعت ۱۲ و ۳۵ دقیقه شب، میدان غدیر، پرچم به دست، رو به روی پارک فرهنگ... لحظاتی از روزهایی که بر‌ این بوم و بر گذشت!
ساقی بیا که دُردی‌کش‌ات منم... آوازه لطفت تا به کجا روا باشد و این جا من چشم به راه...👩‍🦯 -
شب‌ها چه زود دقیقه‌ها می‌گذره... -
نویسنده دیوونه🌸
چقدر سخت کردم برای خودم تا دو کلوم حرف حساب بنویسم! بذار راحت لُبِ مطلب رو بگم: ● هنوز بر
ای که می‌پرسی نشان عشق چیست، عشق چیزی جز ظهور مهر نیست! عشق یعنی مشکلی آسان کنی؛ درد یک درمانده ای درمان کنی. در میان این همه غوغا و شر، عشق یعنی کاهش رنج بشر... ||مولانا||
این حرف‌ها نیست عزیز من... اما کسی رو دوست داشته باشی، اومدنش هم حالت رو زیر و رو می‌کنه! ✍دیوونه ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
در دل شهر،‌خون تو می‌تپد انگار، حسین... شب و اشک و دل ما همه‌اش به تو بند است، حسین... بی روضه و بی خطبه با تو انگار، حسین، تا که اسمت ببرند، اشکم به تو بند است، حسین... -
گل پرپر شده‌ی آلِ علی، پاره‌پاره بدن از نیزه و خنجر شده‌ای... -
شنبه‌ی گذشته، فهمیدم که آدم‌ها ‌تنها زمانی به خودشان می‌آیند که تا یک قدمیِ مرگ بروند ولی همین‌که از مخمصه رها شوند، دوباره همان آش است و همان کاسه. دوباره در لجنزار گناهان خود غرق خواهند شد و بازم فکر می‌کنند که مرگ دور است و باز هم زمان بازگشت و توبه هست اما ناغافل مرگ از راه می‌رسد و دنیای پُر زَرق و برق رنگ می‌بازد و علی می‌ماند و حوضش... همین است که به ما می‌گویند، انسان! نسيان و فراموشی، ما را را زیادی از مرگ دور می‌کند. SUNDi✍ ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
از خواب پریدم ناخودآگاه. شاید الان تهران ولوله‌ای برپاست... مثلا تو را خیلی‌ها اولین و آخرین بار است که می‌بینند. مثلا اشک‌ها روان است. مثلا قلب‌ها مچال است... منم دلم آ‌ن‌جاست و نمی‌دانم چرا خودم این‌جا!؟ -
✍روزنوشت دیشب شنیدم که تا روزِ حرکتِ سفرِ اربعین، کسانی که می‌خواهند بروند هنوز مشخص نمی‌شود قطعی که می‌روند یا نه و کسانی که که نمی‌روند باز هم مطمئن به نرفتن نیستند. وقتی زمانش می‌رسد، طورِ دیگری پرواز می‌کنند؛ طوری که انگار باور نداند که چه عجیب، آقا طلبیده‌شان! امروز هم چنین حسی دارم. تا روز تشییع معلوم نبود که قطعی می‌رویم یا نه. دوست داشتیم که برویم اما باز هم مشخص نبود! حالا که در ماشین هستم و در راهِ قم، کمی خیال برانگیز است! باورم نمی‌شود که واقعا دارم می‌روم؟! حسِ عجیبی است. قم را عجیب‌تر دوست دارم به خاطر خانوم معصومه! برای تشییع می‌روم ولی قلبم عجیب برای دیدنِ ایشان می‌تپد... ساعت بیست و یک و بیست و شش دقیقه‌ی روزِ دوشنبه، پانزدهم تیرماهِ سالِ هزار و چهارصد و پنج. SUNDi✍ ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
✍روزنوشت [تو مهم بود بمانی که نماندی رفتی؛ جان که باید برود، سفت به من چسبیده...] تنم در دوشنبه، پانزدهمِ تیرماهِ سالِ هزار و چهارصد و پنج است و قلبم در دوشنبه، دوازدهمِ آبان‌ماهِ سالِ هزار و چهارصد و چهار جا مانده است؛ در اولین دیدارمان. نگاهم به روی کارتِ آخرین دیدار است که هوشِ مصنوعی زده ولی چشمانم، کارتِ دیدارِ دانش‌آموزیِ آن روز را می‌بیند. همان روزی که شبش مربی‌مان خانمِ صالح‌آبادی بعد از نمازِ جماعتِ مغرب و عشاء، وقتی برگشت پشت سرش و جفت‌ها چشمِ منتظر را دید و سوال‌ها سرازیر شد: - خانم فردا آقا نمیاد؟ - پس ما چی‌ کار کنیم؟ - خانم ما سال‌ها مشتاق دیدار بودیم. - خانم چرا حالا که نوبتِ ماست؟ و منی که تنِ سنگین‌شده‌ام را روی زمین آوار می‌کنم؛ دیر به نماز رسیده بودم و از خبرها جامانده بودم. یعنی چه که آقا نمی‌آید؟! اشک بود که از چشم‌ها روان می‌شد ولی چشمان خانمِ صالح‌آبادی، عجیب می‌درخشید و توأم با آرامش بود. و جواب یک کلمه نبود... "دخترای من! ما آقا رو برای دیدن نمی‌خواهیم؛ ما آقا رو برای پیروی از ایشون می‌خوایم." "می‌دونم بچه‌ها که کنارِ ایشون بودن و وجودِ نورانی ایشون رو حس کردن چقدر خوبه اما ما وظیفه اصلیمون اینه که کارهامون رو خیلی خوب انجام بدیم تا باعث لبخند روی لبانشون بشیم!" "این همه سال، آقا اومده و ما -دانش‌آموزان- رو دیده و امسال نوبت ماست با این که ایشون نمیان به احترامشون‌ به دیدنشون بریم." و آن‌جا بود که داستان دخترکی رو از زبان خانم، شنیدم که در روستای دور افتاده‌ای بود ولی فقط به انگیزه‌ی آوردن یک لبخند بر لبان رهبرش، تلاش کرد و به ثمر نشاند... فقط تنها سؤالش این بود که آیا آقا کارهای مرا می‌بیند؟ و او خیلی لایق بود برای دیدن آقای مهربانش... دخترکی که تا کنون ندیده‌امت‌ ولی می‌دانم تو خیلی از من سزاورتری به خاطر تلاش‌هایت ولی آقای ما اکنون نه فقط تلاش‌های تو بلکه ناظرِ تک‌تکِ ماست! مایی که خیلی برای او کم گذاشتیم. مایی که برای عمل به حرف‌هایشان او را می‌خواستیم... چشم‌ها اشکی‌تر شد ولی همه یقین کردیم که ما آقا را برای گوش به فرمان بودن می‌خواهیم؛ عیبی ندارد اگر نمی‌آیی. جانت سلامت، جانمان فدایت، اشکِ چشم‌هایمان که دیگر چیزی نیست! چشم‌هایمان شاید اشکی بود ولی از آرامش چشم‌های خانمِ صالح‌آبادی، امید را از دست نداده بود. من خودم که باورم نمی‌شد می‌خواهم به دیدار آقا بروم ولی حالا که گفته بودند او نمی‌آید... نه، دقیق یادم است که من حتی یک لحظه هم در آن شب به نیامدنش فکر نکردم؛ تمامِ حس‌هایم به من می‌گفت که او را خواهم دید! مربی‌های هر کداممان با کوهی از توصیه برای زود خوابیدن ما را تنها گذاشتند. مگر خوابمان می‌برد؟ یکی اشکِ چشم‌هایش بند نمی‌آمد و دیگری می‌گفت که عیبی ندارد؛ برای محافظت از آقاست. کسی می‌گفت، بچه‌ها شما فکر می‌کنید که آقا واقعا نمیاد؟ و منی که گفتم، من هنوز امید به دیدنشون دارم. چراغ‌ها خاموش شد اما نمی‌دانم تا چقدر صدای غلت زدن بچه‌ها را از هیجانی عجیب که در جانمان بود، می‌شنیدم. صبح قرار بود که زود بیدار شویم. منی که همیشه با کلی زنگ خوردن ساعت و صدا زدن بیدار نمی‌شدم، با صدا زدن یکی از بچه‌ها از جا پریدم. عده‌ای از بچه‌ها برای وضو به سرویس رفته بودند و من از گروه‌ آخری بودم که برای گرفتن وضو می‌رفتم. سرمای آن روز و تن‌های لرزانمان را یادم نمی‌رود که از هم کت قرض می‌گرفتیم و چندتایی پوشیده بودیم، فقط برای یک وضو! وقتی برگشتم، مربی‌ام، خانمِ صاحب، زنگ زد. نگران خواب ماندنِ منِ خوابالو بود. با خنده گفتم که استثنا امروز از او زودتر بیدار شده‌ام. گفت که وسایلم را زود جمع کنم و من هم به او اطمینان دادم که قبلا جمع کرده‌ام. با بچه‌ها دوره گرفتیم و ته‌مانده‌ی خوراکی‌هایمان را رو کردیم و باز هم چشمانی که امید را از دست نمی‌داد. دسته‌بندی شده‌بودیم و هر کدام یک ماشین. اردوگاهِ باهنر انگار که شوری عجیب در آن افتاده بود. فکر می‌کنم آن روز به زور خوابگاهی را در آن‌جا خالی از دانش‌آموز می‌شد دید. لحظه‌ی آخر اتوبوس من و دوستم و مربیمان عوض شد. در راه که بودیم، خانم صدق‌زاده نام‌ها را تک‌تک می‌خواند و کارتِ دیدارِ هر کس را به دستش می‌داد. فاطمه که کنارم بود داشت با کارتش عکس می‌گرفت و نام‌ها را تک‌تک خواندند و نام ما ماند. گفتیم که ما کارت نگرفته‌ایم و گفتند به خاطر تعویض ماشین احتمالا دست آنهاست. دلم پَر می‌کشید برای کارت و انگار هر چه منتظرتر، دیرتر... بالاخره ماشین ایستاد و وارد کوچه‌ی بیت شدیم. گوشی‌ام را در ماشین گذاشته بودم و حالا که کارت به دستم رسیده بود، گوشی پیشم نبود تا ثبت‌اش کنم در خاطراتم. در صفِ ورود به بیت، ایستادیم و فاطمه کنارم بود. کارت‌هایمان در دستانمان و چشم‌هایمان بهشان دوخته شده بود.