eitaa logo
نویسنده دیوونه🌸
45 دنبال‌کننده
6 عکس
1 ویدیو
1 فایل
دخترکی که بین کتاب‌های علومِ تجربی در آغوش ادبیات می‌میرد...🌱🤝
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتم، فاطمه خوش به حالت تو از کارتت عکس گرفتی! او گفت که شاید بعضی از بچه‌ها گوشی‌شان پیششان باشد. برگشتم پشت سرم و به صف نگاه کردم. ریحانه‌سادات را دیدم که گوشی‌اش در دستش بود. از او خواستم که عکس بگیرم و او هم با محبت گوشی را به من داد. بعد از عکس گرفتن می‌خواستم گوشی را بدهم که فاطمه گفت، بده من هم عکس بگیرم. گفتم که تو که با گوشی من گرفته‌ای. خندید و با شوخی گفت دوربین تو کجا و دوربین ریحانه‌سادات کجا. خودم که از همه واقف‌ار بودم به دوربین قشنگِ گوشی‌ام با خنده گوشی را به دستش دادم. کلی ایستگاه بازرسی را پشتِ سر گذاشتیم و ان‌قدر هول بودم که حتی در قسمت آخر که وسایلمان را در کمد می‌گذاشتیم، کارتِ دیدار را هم آن‌جا گذاشتم. وارد صف شده بودم که باز هن برای برداشتن کارت به سمت کمد‌ها دویدم. فکر کنم دوسه باری رفت و برگشت داشتم؛ آخر هر دفعه یک چیز جا می‌گذاشتم. حسِ پرنده‌ای داشتم که بال‌هایش قرار بود امروز طورِ دیگری باز شود. وارد بیت که شدیم، انگار فقط من نبودم که تمامِ وجودم چشم شده بود و آن‌جا را به خاطر می‌سپرد. زود نرسیده بودیم و از آخرین گروه‌هایی بودیم که وارد بیت می‌شدیم. نشستیم ولی من و فاطمه و زهراسادات انگار روی پاهایمان بند نبودیم. هر لحظه که پرده کنار می‌رفت، شوری در جمعیت می‌افتاد و همه بلند می‌شدند. شاید کارمان درست نبود اما حالا اصلا پشیمان نیستم که ما سه نفر دست‌های یکدیگر را گرفتیم و با هر بار شور افتادن در جمعیت، خودمان را از اواخر بیت به یک سوم جلویی رساندیم. همش چشممان به پرده بود که آقا بیاید. گفته بودند نمی‌آید اما دل که این حرف‌ها را نمی‌فهمید. نمی‌دانم برای من ان‌قدر طولانی شد یا واقعا اولِ برنامه، خصوصا با آن شاهنامه خوانی، طولانی بود؟ خدا می‌داند. آن‌قدر جا نبود که حتی دو زانو بنشینیم و یک زانو روی زمین و یک زانویمان را در بغلمان گرفته بودیم. دست‌هایم در دست‌های فاطمه فشرده می‌شد. بالاخره رسید آن لحظه‌ی عجیب و صدای "حیدرحیدر" کل بیت را هم مانندِ قلب‌های ما لرزاند. ان‌قدر خوشحال بودم که قلبم خودش را به در و دیوار می‌کوبید. لحظه به لحظه و جمله به جمله‌های آقا را می‌خواستم در خاطر بسپارم. به اندازه‌ای که حالا زمانی که تکه‌ای از بیانات آن روزِ آقا را می‌شنوم با ذوق می‌گویم که این بیاناتِ دیدارِ ماست! آه! چقدر حرف برای گفتن دارم و مجال نیست. حالا دومین و آخرین دیدار ما نمی‌دانم تا چند ساعت دیگر قرار است رخ بدهد. الان حوالیِ جمکران با ماشین در ترافیک پارکینگ هستیم و خیالِ من جایی دورتر قدم می‌زند؛ روزها پیش... ساعت بیست و دو و پنجاه دقیقه. SUNDi✍ ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
فال گرفتم، جناب حافظ فرمود که کسی از دوری من رنج و عذاب می‌کشد. اورا دریاب😉 حافظ جان فکر نکنم ولی چون شما گفتی چشم😁 بیاد به خودم بگه کاریش ندارم.
آقای من، جمعه و امروز چه فرقی می‌کند، وقتی تو نیستی... -
اسیر سستی و تنبلی شدن از همه چیز بدتر است. گاهی راهت درست و هدفت درست‌تر است و شیطان در انتخاب آن‌ها نتوانسته اختلال ایجاد کند ولی در این راه تو را سست می‌کند. تو می‌مانی و تنبلی‌هایت... تو می‌مانی و خواب‌هایت... حالا تو در برابر جهاد اکبر قرار گرفته‌ای! جهاد می‌کنی یا نه؟ مقابله با نفْس؟ SUNDi✍ ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
آزادگی، تنها تشخیصِ حق از باطل نیست. بلکه هزینه دادن برای حقیقت بدون ترس از قضاوت دیگران و بدون دلبستگی به راحتی‌های زودگذر... یعنی رها بودن از بند خود و منیت! حالا تو آزاده‌ای یا خودخواه و ترسو؟ حالا تو حقیقت را، حق را فریاد می‌زنی یا بی هیچ حرفی، جا می‌زنی؟ تو کجای تاریخ ایستاده‌ای؟! 💔 SUNDi✍ ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
"حسین میا به کوفه، کوفه وفا ندارد..." مهدیِ فاطمه، جهان وفا ندارد! -
از وقتی که راهپیمایی شبانه به تجمعات تبدیل شده، برایم سخت است مسیری را که همیشه با خیلِ مردم طی می‌کردم، تنها بروم و برایم زیادی طولانیست. -در صورتی که قبلا چیزی در حدود شش برابر این مسافت را هر شب می‌رفتم و گاهی هم بیش‌تر!- حالا به این فکر کردم که تو چه با عظمت بودی، حاج‌آقا روح‌الله! تو که برف‌های نکوبیده را تنهای تنها می‌کوبیدی و راه باز می‌کردی برای دیگران! تنها جلو رفتن، اراده‌ای پولادین می‌خواست که کم کسانی از آن برخوردارند! من عطشِ آن اراده‌ی عظیمِ تو را دارم، خمینیِ کبیر! SUNDi✍ 🕰ساعتِ هجده و چهل و شش دقیقه‌ی جمعه، بیست و سومِ مردادماهِ سال هزار و چهارصد و پنج؛ یکم ربیع‌الاول. ╭────────┈┄                   │❥︎••@Crazy_writer🖇 ╰─────┈┄
نمی‌خواهم خودم را گول بزنم که همه چیز را فراموش کرده‌ام. اتفاقا تک به تک یادم هست... فقط چرا تو یادت نیست؟ -