از وقتی که راهپیمایی شبانه به تجمعات تبدیل شده، برایم سخت است مسیری را که همیشه با خیلِ مردم طی میکردم، تنها بروم و برایم زیادی طولانیست. -در صورتی که قبلا چیزی در حدود شش برابر این مسافت را هر شب میرفتم و گاهی هم بیشتر!-
حالا به این فکر کردم که تو چه با عظمت بودی، حاجآقا روحالله! تو که برفهای نکوبیده را تنهای تنها میکوبیدی و راه باز میکردی برای دیگران! تنها جلو رفتن، ارادهای پولادین میخواست که کم کسانی از آن برخوردارند! من عطشِ آن ارادهی عظیمِ تو را دارم، خمینیِ کبیر!
SUNDi✍
🕰ساعتِ هجده و چهل و شش دقیقهی جمعه، بیست و سومِ مردادماهِ سال هزار و چهارصد و پنج؛ یکم ربیعالاول.
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
نمیخواهم خودم را گول بزنم که همه چیز را فراموش کردهام.
اتفاقا تک به تک یادم هست...
فقط چرا تو یادت نیست؟
-
یعنی کی میرسه اون روزی که بگم: "آخیش بالاخره گذشت!"
✍دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄
خیلی ناراحتم که انقدر دارم منتظرت میذارم!
باور کن سخته...
میدونم خودتم میدونی...
حقی ندارم بگم چون کوتاهی کردم؛ شاید آسونتر از چیزی بوده که فکرشو میکنم.
آخه اومدن کار بزرگیه!
-
گاهی دیوارها و کوچهها کهنهتر و سادهتر از چیزی هستند که فکر میکنیم اما خاطرهها آنها را دلنشین و ارزشمند میکنند...
✍دیوونه
╭────────┈┄
│❥︎••@Crazy_writer🖇
╰─────┈┄