یه جورایی ابسسدم به این دو جمله
به نظرم ادما باید قبل از حرف زدن به ماهیت موجودِ رو به روشون فک کنن
و اگر خر نیست متقاعد کننده تر صحبت کنن ✌️🏻
شما رو یاد میم های MBTI نمیندازه؟
کلیشه ها کاملا معرف اختلالات شخصیتن
انگار تایپای MBTI نوعی سبک اختلالن
که وقتی کلیشه میشن اختلال شخصیت میشن 😂
الان شما هیستریونیکو ببینید، کاملا esfp
و وسواسی جبری کاملا estj، istj
my hands are shining like a vampire
isn't it weird?
annnd more importantly,
isn't it sort of problem for وضو?
طبیعیه که اصلا دلم نمیخواست بعد از مای هندز آر بذارم؟
هیچ کس نمیگه مای هندز آر شاینینگ به خدا
البته هیچ کسم نمیگه ایزنت ایت
باید به جای استریت تاک، استریت چت بخونم شاید حس بهتری پیدا کردم 😔
Let's criticize!
And please open a door and again restore this broken piece of me
من واقعا میشنوم take and restore
ولی تو لیریکسش نوشته again
شما چی میشنوید؟
- متن -
در عین حال مطالعه فوق در اساس از این دیدگاه مارکسیستی که ذهن محصول تغییرات تاریخی - اجتماعی است حمایت میکرد. این مطالعه حاکی از آن است که نمی توانیم از اصول تفکر یا رشد شناختی به طور انتزاعی بحث کنیم - کاری که معمولاً روان شناسان انجام میدهند - ما نیاز داریم فرهنگی را که کودک در آن پرورش می یابد و سیستم نشانه ای را که فرهنگ فراهم میآورد در نظر بگیریم. بر همین اساس ویگوتسکی معتقد بود اگر این ابزارهای تفکر تغییر یابند، ذهن ویژگیهای متفاوتی به خود خواهد گرفت.
- منبع -
Let's criticize!
- متن - در عین حال مطالعه فوق در اساس از این دیدگاه مارکسیستی که ذهن محصول تغییرات تاریخی - اجتماع
متاسفانه بیات شده ولی صبح که اینو خوندم تا چن دیقه در افق محوووووو شدم از فرط وجود احتمالات جذابی که وجود داره.
البته برای اینکه متوجه بشید جریان چی بود باید یه خلاصه ای بگم.
ویگوتسکی مارکسیسم بوده
حالا کاری ندارم خود کمونیسماعم اندیشه هاشو محدود کردن 😂
مارکس میگه ابزارهای بشرن که پیشرفت و سبک زندگیشونو رقم میزنن.
در حقیقت یه جورایی جای مرغ و تخم مرغو به طرز گیج کننده ای جا به جا میکنه.
چون خب ابزارو مغز یه آدم ساخته نمیشه آدمه در وهله بعد دوباره تحت تاثیرش قرار بگیره.
حالا کاری نداریم میشه وسطشو گرفت.
مسئله اینه که ویگوتسکی در گسترش نظر مارکس میاد میگه رشد شناختی آدما بر اساس ابزارهای روانشناسی که استفاده میکنن اتفاق میفته. بنابراین اگه ابزارها تغییر کنن ذهن ویژگی هاش دیگه اینی که هست نیست.
منظور اینه که مثلا فرض کنید برای ما بدیهیه فکر کردن راجب مثلا خالق جهان
یا حل کردن یه مسئله جبری بدون اینکه زندگیمون بهش گیر باشه
چرا
چون عادت داریم
این مدلی از مغزمون استفاده میکنیم
و بالاترین حد شناختمون از نظر علمی (منظورم جریان های علمی معاصره) انتزاعه
خب حالا تو یه روستا تو یه کشور در حال توسعه اینطوری نیست
برای اونا انتزاع کردن یا تفکرات انتزاعی هیچ معنایی نداره. چرا باید از استقرا یا قیاس برا نتیجه گیری استفاده کنم؟
شرایط زندگی اونا به نحویه که مغزشون جور دیگه ای برنامهریزی میشه.
حالا اگر ما ابزارهای تفکرو تغییر بدیم
مثلا راحب مزیت حفظ کردن، راجب تفکرات انتزاعی، حتی راجب حرف زدن تجدید نظر کنیم،
ذهنمون به چی تبدیل میشه؟
Let's criticize!
- متن - در عین حال مطالعه فوق در اساس از این دیدگاه مارکسیستی که ذهن محصول تغییرات تاریخی - اجتماع
مطالعه ای که اینجا ازش حرف میزنه دقیقا مطالعه روی روستایی های شوروی سابقه بلافاصله بعد از انقلاب کمونیسم و قبل از سواد آموزی و بهتر شدن شرایط روستایی ها
و خب این مطالعه تایید میکنه این ایده رو به طور ضمنی