اولین رمان🙂🪄
(پارت ۱)
«ترسناک»
اسم:صدای عجیببب😶
سلام من سارا هستم ۲۰ ساله خونه ما وسط یه بیابون بود چون پول نداشتیم اینجا
خونه گرفتیم بابام تو تصادف فوت کرد که نفهمیدیم اصلا به کجا زده حالا ولش کنید من یه خواهر کوچکتر دارم که ۵ سالشه
یه شب مامانم و خواهرم رفتن خونه مامان بزرگم و گفتن صبح برمیگردیم منم گفتم باشه و شب ساعت ۸ رفتن منم رفتم یه شام حاضری درست کردم و خوردم و ساعت ۹ بود که تصمیم گرفتم برم یه فیلم ببینم از اونجایی کع من عاشق فیلم ترسناکم گفتم فیلم ترسناک ببینم فیلم گذاشتم و داشتم نگاه میکردم و وسطای فیلم بود تلفن خونمون زنگ خورد رفتم خیلی الو الو کردم جواب نمیداد فقط صدای جیغ بود ترسیدم و قطع کردم و رفتم سراغ ادامه فیلم و بعد صدای شکستن یچیزی اومد رفتم ببینم چیه دیدم مجسمه بالای یخچالمون افتاده و شکسته ترسیدم و تلویزیون خاموش کردم و..........