اولین رمان🙂🪄
(پارت ۳)
«ترسناک»
اسم:صدای عجیب
بعد از حمام زنگ زدم به مامانم و میگفت گوشی مامانم خاموشه ولی مامانم گفت صبح میام ولی ساعت ۲ ظهر بود هنوز خونه نبودن گرسنه بودم و میخواستم یچیزی بخورم ولی توی یخچال چیزی نبوده تصمیم گرفتم برم بیرون و یه چیزی بخرم لباسامو پوشیدم و رفتم تو راه یه خونه خیلی قدیمی متروکه دیدم که درش باز بود
منم از کنجکاوی رفتم سراغ اون خونه وقتی نزدیکتر شدم به خونه یه حس عجیبی داشتم یه حس سنگینی رفتم توی خونه روی همه ی وسایل ها گرد خاک بود چند تا قاب عکس دیدم که یکیش یه دختره بود سوار تاب بود و چشماش از دکمه بود و دستاش خونی بود یکم ترسیدم و رفتم توی اتاق اون خونه وقتی نزدیکتر شدم به خونه بوی خیلی بدی میومد و وقتی در و باز کردم دیدم یه جنازه بود که همون دختره بود با چشمای دکمه ایش خیلی خیلی ترسیدم و سریع رفتم بیرون وقتی رسیدم خونه دیدم مامانم و خواهرم رسیدن خونه و بطور عجیبی به من نگاه میکنن ازشون پرسیدم چی شده گفت چرا تو جیبت یه چاقو خونی جیبم رو نگاه کردم و چاقو خونی رو دیدم و همه چیز رو برای مامانم توضیح دادم اما مامانم چیزی نگفت و شب شد و برای خواهرم یه عروسک خریده بودم وقتی وارد اتاق شدم دیدم خواهرم داره با عروسکش داره یچیزهایی میگه وقتی نزدیکتر شدم فهمیدم داره چی میگه خواهرم به عروسکش میگفت دیدمت تو اتاق داشتی تکون میخوردی خیلی تعجب کردم و رفتم پیش خواهرم بهش عروسک رو دادم و رفتم بیرون از اتاق ...فردا.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#طنز😂