خلاصه که از اینور این منو میکشید دنبال خودش
از اونور اون هی بهم نامه و پیغام پسغام میداد
I'm bored af
حال میداد با دنیا بچرخم با اینکه حرف مشترک خاصیم نداشتیم بزنیم ولی اون دوستم خوشش نمیومد باهاش بگردم
بیشتر من شنونده بودم
و یه اتفاق جالبی که میفتاد چون ذهنامون شبیه هم بود میتونستم تا حدودی حدس بزنم رفتاراشو
یا اینکه از چیا خوشش میاد
ولی کنارش خیلی ساکت بودم
ولی بنظرم دختر خوبی بود
فقط یکم راهشو اشتباه رفته بود
دوست داشتم بهش کمک کنم
ولی اونقدرا هم باهاش احساس صمیمیت نمیکردم که واقعا بخوام دخالت کنم توی زندگیش