حال اوست و شهر و بازاری ناآشنا
در انتظار شناخته شدن
چه بسا خوراک گرم و تازهای به پیشواز جان خستهاش بیاید
اگر اینچنین باشد شاید اگر مُهمَل بافی های گَزافمان را ادامه دهیم؛ هرچه درد است، از جانمان بیرون شود. انشاءالله
گاهی درمیانهی بازاری شلوغ، خستگی ناگهان بر جانتان مینشیند و توان از پاهای جوان میستانَد.
در لحظه برجای مینشینی تا سیاهی جهان بر چشمانت چیره نگردد.
کمی که زمان را به دست باد بسپاری و جرعهای آب گوارا طلب کنی، خورشید تابان مرحمت خواهد کرد و از آتشِ جانَش کمتر بر سرت میبارد.
شرم بر تو باد ای نیک که به هنگام سخن پروری گفتار خود را شکسته و به گفتاری ناآشنا مهملاتت را روانهی چشمان مردمان میسازی.
خدای عزوجل نگهدار تو باد
نمیدانم که چرا در این ساعت بیدار بودی و رفتی
عمر حضورت ۱۷ ساعت بیش نبود
شاید بدانید، وگر نمیدانید نیز میگویم که بدانید و آگاه باشید
اینجانب از اندیشهی زیاد در رنج و عذاب است.
امید است کمی از آن چشمهی گوارای بهشتی بر سر و جانمان ببارد و روح و روانمان را تازه سازد.
باشد که رستگار شویم.