﴿شھیداحمدمحمدمشلب﴾
#قصه_دلبری♥️ #قسمت_شانزدهم انگار در این عالم نبود. سرخوش. مادر و خاله آمدند و به او گفتند:« هیچ کار
#قصه_دلبری♥️
#قسمت_هفدهم
دلم را برد ،به همین سادگی. پدرم گیج شده بود که به چه چیز این آدم دل خوش کردهام. نه پولی، نه کاری، نه مدرکی، هیچ؛ تازه باید بعد از ازدواج میرفتیم تهران .پدرم با این موضوع کنار نمیآمد .برای من هم دوری از خانواده ام خیلی سخت بود .زیاد می پرسید:« تو همه اینا رو میدونی و قبول می کنی.» پروژه تحقیق پدرم کلید خورد. بهش زنگ زد:« سه نفر رو معرفی کن تا اگه سوالی داشتم از اونا بپرسم.» شماره و نشانی دو نفر روحانی و یکی از رفقای دانشگاه را داده بود .وقتی پدرم با آنها صحبت کرد کمی آرام و قرار گرفت. نه که خوشش نیامده باشد، برای آینده زندگی مان نگران بود. برای دختر نازک نارنجی اش .حتی دفعه اول که او را دید گفت:« چقدر این مظلومه.» باز یاد حرف بچهها افتادم حرفشان توی گوشم زنگ می زد :«شبیه شهدا مظلوم.»یاد تو حس و حالم قبل از این روزها افتادم .محمد حسینی که امروز می دیدم ،اصلاً شبیه آن برداشتههایم نبود .برای من هم همان شده بود که همه میگفتند. پدرم کمی که خاطر جمع شد به محمدحسین گفت که می خوام ببینمت. قرار و مدار گذاشتن برویم دنبالش. هنوز در خانه دانشجویی اش زندگی می کرد. من هم با پدر و مادر می رفتم. خندان سوار ماشین شد. برایم جالب بود که ذرهای اظهار خجالت و کمرویی و صورتش نمی دیدم .پدرم از یزد راه افتاد سمت روستایمان اسلامیه و سیر تا پیاز زندگی اش را گفت. از کودکی اش تا ارتباط با مادرم اوضاع فعلی اش .
ادامه دارد...
#قصہ_دلبرے ❤️
روایت زندگے شهید محمد حسین محمد خانے🥀 بہ روایت همسر ✍️
و قلم محمد علی جعفری
『 ʝoiη↓✨
↳•❥|@dadash_ahmad
﴿شھیداحمدمحمدمشلب﴾
#قصه_دلبری♥️ #قسمت_هفدهم دلم را برد ،به همین سادگی. پدرم گیج شده بود که به چه چیز این آدم دل خوش کر
#قصه_دلبری♥️
#قسمت_هجدهم
...بعد هم که دستش را گرفت طرف محمد حسین و گفت:« همه زندگیم همینه گذاشتم جلو کسی که میخواد دوماد خونه من بشه فرزند خونه منه و باید همه چیز این زندگی رو بدونه.» اون هم که دستش را نشان داد و گفت:« منم با شما رو راستم .»تا اسلامی از خودش و پدر و مادرش تعریف کرد؛ حتی وضعیت مالی اش را شفاف بیان کرد و دوباره قضیه موتور تریل را که تمام دارایی اش بود گفت. خیلی هم زود با پدر و مادرم پسرخاله شد. موقع برگشتن به پیشنهاد پدرم رفتیم امامزاده جعفر. یادم هست بعضی از حرف ها راکه می زد پدرم برمیگشت عقب ماشین را نگاه میکرد. از او می پرسید این حرف ها رو به مرجان هم گفتی؟ گفت :بله .در جلسه خواستگاری همه را به من گفته بود .مادرش زنگ زد تا جواب بگیرد .من که از ته دلت راضی بودم پدرم هم توپ را انداخته بود در زمینه خودم .مادرم گفت به نظرم بهتره چند جلسه دیگه با هم صحبت کنیم .کور از خدا چه خواهد دو چشم بینا.
قار قارصدای موتورش در کوچه مان پیچید. سر همان ساعتی که گفته بود رسید ۴ بعد از ظهر از یکی از روزهای اردیبهشت. نمیدانم آن دسته گل را چطور با موتور اینقدر سالم رسانده بود .مادرم به دایی هم زنگ زده که بیاید سبک سنگینش کند. نشنیدم با پدر و دایی ام چه خوش و بش کردند .تا وارد اتاقم شد پرسید:: دایتون نظامی گفتم از کجا میدونید خندید که از کفش هاشون حدس زدم.» برایم جالب بود حتی حواسش به کفشهای دم در هم بود.
ادامه دارد...
#قصہ_دلبرے ❤️
روایت زندگے شهید محمد حسین محمد خانے🥀 بہ روایت همسر ✍️
و قلم محمد علی جعفری
『 ʝoiη↓✨
↳•❥|@dadash_ahmad
﴿شھیداحمدمحمدمشلب﴾
#قصه_دلبری♥️ #قسمت_هجدهم ...بعد هم که دستش را گرفت طرف محمد حسین و گفت:« همه زندگیم همینه گذاشتم جل
#قصه_دلبری♥️
#قسمت_نوزدهم
چندین بار ذکر خیر پدرم را کشید؛ وسط برای اینکه صادقانه سیر تا پیاز زندگی اش را برای او گفته بود .یادم نیست از کجا شروع شد که بحث کشید به مهریه. پرسید نظرتون چیه. گفتم:« همون که حضرت آقا میگن» بال در آورد یعنی ۱۴ تا سکه. از زیر چادر سرم را تکان دادم که یعنی بله .می خواست دلیل مرا بداند. گفتم مهریه خوشبختی نمیاره حدیث هم برایشان گفتم.« بهترین زنان امت من زنی است که مهریه او از دیگران کمتر باشد» این دفعه من منبر رفته بودم .دلش نمیآمد صحبت هایمان تمام شود. حس میکردم زور میزند سر بحث جدیدی باز کند.سه تا نامه جدید نوشته بود برایم گرفت جلوی رویم و گفت:« راستی سرم بره هیئت ترک نمی شه.» ته دلم ذوق کردم. نمیدانم او هم از چهره ام فهمید یا نه. چون دنبال اینطور آدمی میگشتم. حس میکردم حرف دیگری هم دارم انگار مزه مزه می کرد گفت:« دنبال پایه میگشتم.» باید پایم باشید.زن اگه حسینی باشه شوهرش زهیر میشه .بعد هم نقل قولی از شهید سید مجتبی علمدار به میان آورد که هر کسی را که دوست داری باید براش آرزوی شهادت کنی
ادامه دارد...
#قصہ_دلبرے ❤️
روایت زندگے شهید محمد حسین محمد خانے🥀 بہ روایت همسر ✍️
و قلم محمد علی جعفری
『 ʝoiη↓✨
↳•❥|@dadash_ahmad
˹💕☁️˼
گفتم:
خــــــ🦋ــدای من باز هم که سخن از پرستش گفتی،
چه بگویم از کجا شروع کنم ؟!
گفت:وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي (طه 14)
و به ياد من نماز برپا دار!📿🦋🦋
به وقت اذان😍
🕋⃝♥️
⏳اذان به افق عاشقی
[آنگاه که غرق در خواب غفلت هستم
و در دریای کسالت فرو رفته ام
بانگ زیبایی از گلدسته های ارغوانی و
زیبای مسجد می آید...
و مرا با خود به سفری دور و دراز می برد
سفری که چون غریق نجاتی مرا از اقیانوس بی کران وسوسه های شیطان نجات می دهد
رایحه ی عطر گل های بهشتی جهان را معطر می سازد و حی علی الصلاة مرا می برد تا باغ پرستو های رنگارنگ... ]
حی علی العاشقی 🦋🦋🦋🦋
#حدیث🌿آڹ کس ڪه از افکار و آراء گوناگۅن استقبال کند صحیح را از خطا خۅب شناسد؛حکمت۱۷۳📚!"
𝄈؏امیرالمومنین」
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خیلی دلم تنگه، خیلی دوستت دارم...
#چهارشنبههاےامامرضایے
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
『🦋| #مناسبتی』
سالگردشهادت
شهیدمحمدحسینیوسفاللهی..💔👌🏻
•
•
شهادتتمبارکهمرزمحاجقاسم:)💔✋🏻
•|🕊|
ثواب گریه بر حضرت زینب کبری.mp3
2.97M
منبر و روضه برا رفقایی که نمیتونن امشب به هر دلیلی برن روضه حضرت زینب سلاماللهعلیها🖤🥀