#آجرک_الله_یا_صاحب_الزمان_عج
ارتحال شهادت گونه ی کریمه اهل بیت ، عمه سادات حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها را تسلیت وتعزیت عرض مینمایم
#یا_حضرت_معصومه
#محضر_عمه_سادات_صلوات
💢 ۲۵ آبان؛
و نبض زندگیِ جهادی ما، کمی نامنظم شد!
✍ ۲۵ آبان ۱۳۹۸ بود؛ که نفرستادند دنبالت...
خودشان آمدند و چقدر آسان دل به دلشان دادی و رفتی!
دقیقاً همین ساعتها بود؛ کمی بعد از اذان صبح،
تب داشتی، و اهل خانه گمان میکردند، هذیان میگویی! کسی فکرش را نمیکرد داری از تولد باشکوهت خبر میدهی!
بسختی چشم گشودی و نفس نفس زنان گفتی؛ امام حسین علیهالسلام بود! با اشک، خواستم دستانم را رها نکند! دستانم را گرفت و...
چشمانت را که بستی؛ ما ساعت تولد تو را، ثبت کردیم!
۲۵ آبان ۱۴۰۰ است و ما دو سال دیگر را، با حضور متفاوتی از تو که فقط چشم نمیبیندش، به این رزم عظیم ادامه دادیم!
اما حتماً میدانی هنوز گوشهی قلبمان، درد میکند! اسمت که میآید، نمیدانیم چرا، نفسمان هم بند میآید!
۲۵ آبان است، و سالروز تولدت به آسمان، مصادف شد با روز پرواز بانوی قم، فاطمهی معصومه سلامالله علیها
همان خانمی که نمیدانیم، میان تو و ایشان چه گذشت؛ فقط میدانیم؛ پروانهگی در طواف امام را، در مکتبش آموخته بودی؛
من خوب شدم، عشق تو پروانگیام بود
این خوب شدن، هدیهی دیوانگیام بود.
#عطیه_عباسی (معصومه)
طراحی بالا، یادگاری اوست!
🌸⃟🌷🍃🧕჻ᭂ࿐✰
#کانال_سنگر_عفاف_و_تربیت
#قرارگاه_بسوے_ظهور
@dadhbcx
🔵 ارزش یاری دین
💠 كسی كه برای دين خود كار كند، خدا دنيای او را كفايت فرمايد.
📒 #نهج_البلاغه ، حکمت ۴۲۳
#نهضت_جهانی_نهج_البلاغه_خوانی
Part06_خون دلی که لعل شد.mp3
8.11M
کتاب صوتی
#خون_دلی_که_لعل_شد( 6)
"خاطرات حضرت آیت الله خامنه ای از زندان ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب"
💚 بسیار شنیدی وجذاب
🌸⃟🌷🍃🧕჻ᭂ࿐✰
#کانال_سنگر_عفاف_و_تربیت
#قرارگاه_بسوے_ظهور
@dadhbcx
روی قبرم بنویسید که خواهر بودم
سالها منتظر روی برادر بودم
بنویسید گرفتار نباشم چه کنم؟
من اگر منتظر روی برادر نباشم چه کنم؟
روی قبرم بنویسید جدایی سخت است
اینهمه راه بیایم، تو نیایی سخت است
شاعر:علی اکبر لطیفیان
🌸⃟🌷🍃🧕჻ᭂ࿐✰
#کانال_سنگر_عفاف_و_تربیت
#قرارگاه_بسوے_ظهور
@dadhbcx
مداحی_آنلاین_یا_حضرت_معصومه_مدد_مدد_مدد_محمود_کریمی.mp3
5.54M
🔳 وفات حضرت معصومه(س)
یا حضرت معصومه(س)
مدد مدد مدد مدد
🎤 محمود کریمی
🌸⃟🌷🍃🧕჻ᭂ࿐✰
#کانال_سنگر_عفاف_و_تربیت
#قرارگاه_بسوے_ظهور
@dadhbcx
حضرت معصومه یکسال پس از ورود برادرش حضرت امام رضا (علیهالسّلام) به ایران به همراه عدهای از برادران و خواهران و عده دیگری از خویشان به منظور دیدار امام رضا (علیهالسّلام) وارد ایران شدند.
جعفر مرتضی عاملی مینویسد: «حضرت معصومه در راس یک قافله ۲۲ نفری متشکل از علویان و برادران امام رضا (علیهالسّلام) برای دیدار با آن امام همام رهسپار ایران گردید.»
البته برخی از پژوهشگران تعداد افراد این کاروان را حدود ۴۰۰ نفر نوشتهاند و قائلند ۲۳ نفر از آنان در ساوه کشته شدند [*]
🔻پس از آنکه حضرت معصومه و همراهیان ایشان به ساوه رسیدند، ماموران حکومتی با آنها درگیر شدند و بسیاری از افراد این قافله را به شهادت رساندند. در همین زمان حضرت معصومه بیمار شد. از خادمش پرسید: از اینجا تا قم چقدر فاصله است؟ خادم عرض کرد: ۱۰ فرسخ. حضرت فرمود: مرا از اینجا به قم منتقل کن.[1] در همین زمان موسی بن خررج که از بزرگان آل سعد و از شیعیان قم بود به خدمت حضرت معصومه مشرف شد و زمام ناقه او را گرفت و به سرای خویش فرود آورد.[2]
🔻 برخی از محققان معتقدند که حضرت معصومه (سلاماللهعلیها) در ساوه، مسموم شد و سپس با حالت بیماری وارد قم شد. و پس از مدت کوتاهی به شهادت رسید.[3] محمد محمدی اشتهاردی مینویسد: «مطابق نقل بعضی مسموم نمودن حضرت توسط زنی در ساوه انجام شد». [4][5]
برخی نیز گفتهاند: «وقتی حضرت معصومه بدنهای پاره پاره برادران و برادرزادگان خویش را که ۲۳ نفر بودند را دید، به شدت غمگین گشت و در اثر آن بیمار شد».
*) محمدی اشتهاردی، محمد، حضرت معصومه فاطمه دوم، ص۱۱۸، قم، علامه ۱۳۷۵، چاپ اول.
1)حسن بن علی بن حسن عبدالملک قمی، تهران، طوس، ۱۳۶۱.
2) قمی، حسن بن محمد، تاریخ قم، ص۲۱۳، ترجمه حسن بن علی بن حسن عبدالملک قمی، تهران، طوس، ۱۳۶۱.
3) عاملی، جعفرمرتضی، الحیاة السیاسه للامام الرضا، ص۴۲۸، دارالتبلیغ الاسلامی، ۱۳۹۸.
4) محمدی اشتهاردی، محمد، حضرت معصومه فاطمه دوم، ص۱۲۳، به نقل از وسیلة المعصومین.
5) واعظ تبریزی، میر ابوطالب، وسیلة المعصومین، ص۶۸.
🌸⃟🌷🍃🧕჻ᭂ࿐✰
#کانال_سنگر_عفاف_و_تربیت
#قرارگاه_بسوے_ظهور
@dadhbcx
عظمت حضرت معصومه(س) در کلام و سیره علما
🏴 یا فاطمةاِشفعی لنا فیالجنة
🌸⃟🌷🍃🧕჻ᭂ࿐✰
#کانال_سنگر_عفاف_و_تربیت
#قرارگاه_بسوے_ظهور
@dadhbcx
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
💗نگاه خدا💗 #قسمت_پنجاهوپنج خیلی وقت بود نماز نخوانده بودم. یادم میآمد بچه که بودم همهش کنار بابا
💗نگاهخدا💗
قسمت_پنجاهوشش
- سارا جان خوبی؟ امیر بهتر شد؟
نگاهش کردم و اشک از چشمانم سرازیر شد.
-انشاءالله که خوب میشه. گریه نکن.
ساحره من را برد سمت زنانه.
همه جا شلوغ بود.
گوشهای نشستم.
مداح شروع کرد به روضه حضرت عباس خواندن.
پشت سرم یک پارچهی بزرگ سیاه بود که رویش نوشته بود: یا فاطمه زهرا.
سرم را گذاشتم زیر پارچه سیاه.
شروع کردم به گریه کردن.
صدای گریه همه بلند شده بود.
انگار همه ی این آدمها خواستهای دارند از صاحب امشب.
شروع کردم به زمزمه کردن.
« یا حضرت عباس ، امشب شب توئه، تو ناامید شدی از بردن مشک به خیمه هاا،تو از رقیه و علی اصغر شرمنده شدی ،تو از رباب شرمنده شدی ،تو رو به نا امیدیت قسم منو نا امید نکن،تو رو به مادرت زهرا قسم نا امیدمنکن...»
ادامه دارد...
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
💗نگاهخدا💗 قسمت_پنجاهوشش - سارا جان خوبی؟ امیر بهتر شد؟ نگاهش کردم و اشک از چشمانم سرازیر شد. -ان
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗نگاه خدا💗
#قسمت_پنجاهوهفت
از هیئت که بیرون آمدم.
محسن و ساحره آمدند کنارم ...
- کجا میخوای بری سارا؟
- میخوام برم بیمارستان.
- سارا خانم ما میخوایم بریم غذا ببریم واسه بچه های پرورشگاه.
شما هم همراه مابیاین میرسونیمتون.
- اره راست میگه اول میریم پرورشگاه بعد میریم بیمارستان.
قبول کردم و همراهشان رفتم.
به پرورشگاه رسیدیم.
-سارا جان تو ،تو ماشین بشین ما میریم غذا رو میدیم و میایم.
- باشه.
صدای بچهها را از پشت در میشنیدم.
صدای خندهها و جیغهایشان.
از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل پرورشگاه.
حیاط پر بود از بچه های قد و نیم قد.
رفتم داخل سالن.
" واییی خدااا چقدر بچه اینجاست.
یعنی هیچ کدومشون پدر و مادر ندارن؟"
داخل یک اتاق چند تا نوزاد بود.
رفتم داخل کنار تختشون.
وقتی بهشون نگاه کردم غمم فراموشم شد.
این بچه ها غمشون از منم بیشتر بود .
با خودم نذر کردم اگر امیر بیدار شود بیایم اینجا و دوتا بچه به فرزندی قبول کنیم .
ساحره امد داخل.
- تو اینجاییی کل کوچه و ساختمونو گشتم.
در راه یک عالمه دسته دیدم. که در دستانشان، پرچم یا حسین و یا ابوالفضل بود.
چشمم به پرچم دوخته شده بود.
که گوشیم زنگ خورد.
بابا رضا بود.
- جانم بابا
- کجایی سارا جان ،هر چی زنگ در و میزنم جواب نمیدی؟
- خونه نیستم بابا ،یه سر رفته بودم هیئت الانم با آقا محسن و ساحره جان داریم میریم بیمارستان.
چیزی شده؟
-امیر به هوش اومده ،اومدم دنبالت ببرمت بیمارستان که خودت الان تو راهی. زبانم بند امده بود،چی شنیده بودم، یا ابولفضل.
ساحره نگران پرسید.
چی شده سارا ،اتفاقی افتاده ،با تو ام دختر؟
- امیییر
-امیر چی؟
- به هوش اومده.
- واااایییی خدایا شکرت.
محسن از خوشحالی از چشمانش اشک میبارید و با استین پیراهنش اشکشرا پاک میکرد.
ادامه دارد....