eitaa logo
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
769 دنبال‌کننده
19.7هزار عکس
9.8هزار ویدیو
336 فایل
کانال سبک زندگی👇 https://eitaa.com/dadhbcx ادمین @GAFKTH @Sydmusaviمدیر ⠀ 🌴 قرارگاه بسوی ظهور https://eitaa.com/dadhbcx/50553
مشاهده در ایتا
دانلود
🌴🌹سوم خرداد سالروز فتح خرمشهر گرامی باد را با یاد🌹
25.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چهار شنبه 3 خرداد ماهـتون زیبا امروز برای تک تکتون از خدا میخوام🍃🌷 بیشترین برکت گرم‌ترین محبت شیرین‌ترین مهربانی بادوام ترین شادی و جاری‌ترین معجزه‌ی خدا نصیب لحظه‌هاتون باشه🌷
با طلوع آفتاب، زندگی میشکفد زمانی دیگر برای ساختن رویاها و آغاز یک داستان نو... لبخند بزن و امروز سفر تازه‌ای خلق کن صبح بخیر 🥰 🧚‍♂️💎🧚‍♂️
8.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوربین مخفی متفاوت👆 در نمایشگاه کتاب ! 🤗 یکم کار فرهنگی حال خوب کن ببینیم
💠 قدرت، تنها در سلاح و نفرات خلاصه نمیشود وگرنه، دشمنان جهانی ما، هم تسلیحات بیشتری دارند و هم نفرات فزونتری. آنان از قدرتی میترسند که فوق آواکسها، سلاحهای هسته ای، دیپلماسی و دلار است، و آن... است. همین، خواب را از چشم ابرقدرتها پرانده است. ، سالروز تهنیت باد 🌷🇮🇷🌷
آیت الله جوادی آملی: امام رضـوان الله علـیه در فـتـح خرمشهر و مانند آن فرمودند من بر دست بسیجی که دست خدا بالای آنهاست بوسه می ‌زنم؛ یعنی نه دست بسیجی را! آن «ید» بی ‌یدی «ید الله»ی را بوسه می ‌زنم، آن دستی را که دست خدا بالای اوست بوسه می‌ زنم! بسیاری از سخنان امام را وقتی بررسی می‌ کنید می‌بینید که ترجمه حدیث یا آیه است. «٧٧/٩/١٨»
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
┄┄┅═❁ ﷽ ❁═┅┄ #بدون_تو_هرگز #قسمت_اول همیشه از پدرم متنفر بودم. مادر و خواهرهام رو خیلی دوست داشتم
┄┄┅═❁ ﷽ ❁═┅┄ بدون تو هرگز « قسمت دوم » به خدا توسل کردم و چهل روز روزه نذر کردم ... التماس می کردم ... خدایا! تو رو به عزیزترین هات قسم، من رو از این شرایط و بدبختی نجات بده. هر خواستگاری که زنگ می زد، مادرم قبول می کرد. زن صاف و ساده ای بود. علی الخصوص که پدرم قصد داشت هر چه زودتر از دست دختر لجباز و سرسختش خلاص بشه. تا این که مادر علی زنگ زد و قرار خواستگاری رو گذاشت.... شب که به پدرم گفت، رنگ صورتش عوض شد. طلبه است؟ چرا باهاشون قرار گذاشتی؟ ترجیح میدم آتیشش بزنم اما به این جماعت ندم. عین همیشه داد می زد و این ها رو می گفت. مادرم هم بهانه های مختلف می آورد. آخر سر قرار شد بیان که آبرومون نره. اما همون جلسه اول، جواب نه بشنون. ولی به همین راحتی ها نبود. من یه ایده فوق العاده داشتم. نقشه ای که تا شب خواستگاری روش کار کردم. به خودم گفتم: خودشه هانیه. این همون فرصتیه که از خدا خواسته بودی. از دستش نده. علی، جوان گندم گون، لاغر و بلندقامتی بود. نجابت چهره اش همون روز اول چشمم رو گرفت. کمی دلم براش می سوخت اما قرار بود قربانی نقشه من بشه. یک ساعت و نیم با هم صحبت کردیم. وقتی از اتاق اومدیم بیرون. مادرش با اشتیاق خاصی گفت: به به. چه عجب! هر چند انتظار شیرینی بود اما دهن مون رو هم می تونیم شیرین کنیم یا ... مادرم پرید وسط حرفش ... حاج خانم، چه عجله ایه؟ این ها جلسه اوله همدیگه رو دیدن. شما اجازه بدید ما با هم یه صحبت کنیم بعد ... - ولی من تصمیمم رو توی همین یه جلسه گرفتم. اگه نظر علی آقا هم مثبت باشه، جواب من مثبته... این رو که گفتم، برق همه رو گرفت. برق شادی، خانواه داماد رو ... برق تعجب پدر و مادر من رو ... پدرم با چشم های گرد، متعجب و عصبانی زل زده بود توی چشم های من. و من در حالی که خنده ی پیروزمندانه ای روی لب هام بود بهش نگاه می کردم. می دونستم حاضره هر کاری بکنه ولی دخترش رو به یه طلبه نده..... اون شب تا سر حد مرگ کتک خوردم. بی حال افتاده بودم کف خونه. مادرم سعی می کرد جلوی پدرم رو بگیره اما فایده نداشت. نعره می کشید و من رو می زد. اصلاً یادم نمیاد چی می گفت. چند روز بعد، مادر علی تماس گرفت. اما مادرم به خاطر فشارهای پدرم. دست و پا شکسته بهشون فهموند که جواب ما عوض شده و منفیه. مادر علی هم هر چی اصرار کرد تا علتش رو بفهمه فقط یه جواب بود. شرمنده، نظر دخترم عوض شده. چند روز بعد دوباره زنگ زد. - من وقتی جواب رو به پسرم گفتم، ازم خواست علت رو بپرسم و با دخترتون حرف بزنم. علی گفت: دختر شما آدمی نیست که همین طوری روی هوا یه حرفی بزنه و پشیمون بشه تا با خودش صحبت نکنم و جواب و علت رو از دهن خودش نشنوم فایده نداره. بالآخره مادرم کم آورد. اون شب با ترس و لرز، همه چیز رو به پدرم گفت. اون هم عین همیشه عصبانی شد. - بی خود کردن. چه حقی دارن می خوان با خودش حرف بزنن؟ بعد هم بلند داد زد: هانیه... این دفعه که زنگ زدن، خودت میای با زبون خوش و محترمانه جواب رد میدی. ادب؟ احترام؟ تو از ادب فقط نگران حرف و حدیث مردمی... این رو ته دلم گفتم و از جا بلند شدم. به زحمت دستم رو به دیوار گرفتم و لنگ زنان رفتم توی حال. - یه شرط دارم. باید بزاری برگردم مدرسه ... با شنیدن این جمله چشماش پرید. می دونستم چه بلایی سرم میاد اما این آخرین شانس من بود. اون شب وقتی به حال اومدم، تمام شب خوابم نبرد. هم درد، هم فکرهای مختلف... روی همه چیز فکر کردم. یأس و خلأ بزرگی رو درونم حس می کردم. برای اولین بار کم آورده بودم. اشک، قطره قطره از چشم هام می اومد و کنترلی برای نگهداشتن شون نداشتم. بالآخره خوابم برد اما قبلش یه تصمیم مهم گرفته بودم. به چهره نجیب علی نمی خورد اهل زدن باشه. از طرفی این جمله اش درست بود. من هیچ وقت بدون فکری و تصمیم های احساسی نمی گرفتم. حداقل تنها کسی بود که یه جمله درست در مورد من گفته بود و توی این مدت کوتاه، بیشتر از بقیه، من رو شناخته بود. با خودم گفتم، زندگی با یه طلبه هر چقدر هم سخت و وحشتناک باشه از این زندگی بهتره اما چطور می تونستم پدرم رو راضی کنم ؟ چند روز تمام روش فکر کردم تا تنها راهکار رو پیدا کردم‌ یه روز که مادرم خونه نبود به هوای احوال پرسی به همه دوست ها، همسایه ها و اقوام زنگ زدم و غیر مستقیم حرف رو کشیدم سمتی که می خواستم و در نهایت... - وای یعنی شما جدی خبر نداشتید؟ ما اون شب شیرینی خوردیم. بله، داماد طلبه است. خیلی پسر خوبیه. کمتر از دو ساعت بعد، سر و کله پدرم پیدا شد. وقتی مادرم برگشت، من بی هوش روی زمین افتاده بودم. اما خیلی زود خطبه عقد من و علی خونده شد. البته در اولین زمانی که کبودی های صورت و بدنم خوب شد. فکر کنم نزدیک دو ماه بعد....
راه‌کارهای کمک به کودکان خشن و عصبانی 🔸از تنبیه‌های غیرعلمی دوری کنید 🔸نقش‌تون رو به خوبی ایفا کنید. یک مدل مناسب که می‌تونه عصبانیتش رو کنترل و مدیریت کنه. 🔸پاداشی رو برای رفتارهای غیر خشن در نظر بگیرید. 🔸خودتون الگوی خوبی واسش باشید. 🔸والدینی خونگرم و حامی باشید. 🔸به فرزندتون مهارت‌های رفتاری رو آموزش بدید و اونا رو مدل کنید. 🔸جایگزین‌هایی رو برای خشم و عصبانیت پیدا کنید و به فرزندتون بیاموزید. 🔸خیلی شفاف با بچه‌تون در مورد احساسات صحبت کنید. بهش کمک کنید تا احساسات خودشو به روشی سالم و مناسب بیان کنه و همه راه‌های مناسب برای مدیریت خشم رو درنظر بگیره. 🔸مهارت‌های خودتون رو در تربیت اونا افزایش بدید. 🔸هرگونه اضطراب و استرس رو حذف کنید. 🔸همیشه بعد از بروز خشم به خود و فرزندتون وقت استراحتی بدید. این کار باعث فروکش کردن عصبانیت و ایجاد آرامش می‌شه.
‌لقبهایی که والدین به فرزندشان میدهند در عمق وجود وی به شخصیت تبدیل میشود و در اغلب موارد جهت گیری ذهنی و فکری کودک را ترتیب میدهد
جالبه بدونید که کودکانی که اسباب بازی کمتری دارند یاد می‌گیرند خلاق‌تر باشند آن‌ها با اشیاء اطرافشان، حتی یک تکه چوب، می‌توانند خیال‌پردازی کرده، بازی کنند و باهوش‌تر شوند.
وقتی که به فرزند دو ساله‌تان غذا می‌دهید، قاشق به دست دنبالش راه می‌افتید. کودک گاهی از صندلی می‌پرد، گاهی رویش می‌ایستد، گاهی هم چیزی پرت می‌کند. راه‌حل قدیمی: شما می‌نشینید و هیچ واکنشی نشان نمی‌دهید. او مدام غر می‌زند و شما هنوز نشسته‌اید. در پایان هم می‌بینید که رفتار او تغییری نکرده است. راه‌حل جدید: وضعیت را مشخص کنید به جای اینکه مدام دستوردهید. بچه‌ها ربات برنامه‌ریزی شده نیستند که هر کاری به آنها گفته شد انجام دهند آنها نیاز به اراده آزاد خود دارند به همین دلیل اغلب دقیقا برعکس آنچه شما می‌خواهید عمل می‌کنند. ترفند درست این است که از یادگیری به جای دستور استفاده کنید. مثلا به جای اینکه بگویید «شیر را بردار» بگویید « اگر شیر همینجوری بمونه جوش میاد» به این ترتیب شما اطلاعاتی به او میدهید که براساس آن او راحت‌تر کاری را که باید، انجام می‌دهد. نتیجه: کافی است هنگام غذا خوردن به جای اینکه بگویید «بشین» بگویید «هیچ میدونی صندلی برای نشستن هستش؟» به همین سادگی می‌توانید با دادن اطلاعات از تکرار عملی غیرمعمول جلوگیری کنید.
نقش همراه در زندگی 👩🏻👨🏻زن و شوهر در زندگی مشترک باید همراه هم باشند. هیچ یک از آن‌ها معصوم نیستند و هرکدام ممکن است در زندگی، رفتار‌های بعضاً نادرستی داشته باشند. در چنین شرایطی بهتر است اخلاق و رفتار بد همسرمان را یک بیماری تصور کنیم که برای اصلاح و مدیریت آن، نیاز به همراهی با اوست. کافی است نگاهمان به او مانند نگاه به یک فرد بیماری باشد که نیاز به کمک و همراه دارد؛ نه بیماری که به حال خود رها شود! 📌 شفقت، مهربانی، صبوری، توجه به حساسیت‌ها، تشخیص نیازهای به موقع، نیّت خالص و خیرخواهی، از ملزومات و ویژگی‌های همراه یک مریض است که البته درکنار آن مراجعه به مشاور حاذق نیز کمک فراوانی به استحکام زندگی می‌کند.