eitaa logo
"نون"زینب خالقی
164 دنبال‌کننده
162 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
آفتاب مستقیم می تابید.نورازلای پرده روی صورت فاطمه ی چهارساله افتاده بود.درازکشید.قمقه ی آب زیرپایش بود.کج شد.آب ریخت روی فرش مسجد. به من نگاهی کردچیزی نگفتم .گفت:"خاله بایدقبلش بهم می گفتی مواظب باشم." لبخندی زدم .گفتم:"فکر کردم خودت می دونی دیگه." ابروهایش را درهم بردگفت:"ای بابا خاله .آدم فراموش میکنه دیگه ." جمله ی آخرش من را برد. نقطه های فراموشی مرا به خودم یادآوری کرد. همان جاهایی که سمت قاضی ذهنم قضاوت می کند ومی گوید:"عجب آدم بی چشم ورویی بود.این همه محبتش کردم" گاهی این طور نیست .اوبی چشم و رو نیست.محبت تورا فراموش کرده است .کافی است یادآوری اش کنی سرخم می کند. آن جاهایی که سمت قاضی ذهنم توی سرم خودم می زندومی گوید:"گند زدی بازم." باخودمان کمی مهربانانه تر برخورد کنیم .گاهی اشتباهمان ازروی فراموشی است. من یک انسان حتی یادم نمی آید دیشب شام چی خوردم چه انتظاری ازمن داری. @عکس ازاینترنت برداشتم.معروف به "مسجدصورتی"شیراز
گوشیم روی اپن بود.زنگ خورد.دستم راروی دکمه ی سبزگذاشتم.پاسخ دادم. فاطمه پنج ساله پشت خط بود.گفت: "خاله زودبیا خونه ی ما ،میخوایم بریم پیش حضرت معصومه، تازشم با قطار، دایی اینام هستن" سمت برنامه ریز ذهنم دو دوتا چهارتایی کرد. گفتم :"الان کار دارم که" مکثی کردم . فاطمه جان گوشی رو به مامان بده ."سلام آبجی .کی راه میفتید؟" خنده ای کرد .گفت:" داستان فاطمه رو باور کردی بچم فقط تو ذهنش دیده برات گفته " به خودم آمدم. از آرزوهایی که فقط در ذهنم دیدم . با اهدافم مثل یک بچه ی پنج ساله برخورد کردم. "دریغ ازیک جرعه تلاش"
اینترنت را زیرورو کردم .بالا وپایین با کلیدواژه های مختلف گشتم. دنبال پشتیبانی برای پیگیری تمرین هایم وگزارش دادن وتعهدبه نظم بودم. شماره را پیدا کردم .قبل ازواریزهزینه برای پشتیبان به ذهنم رسید نظراستاد را بدانم. استادگفت:"پشتیبان نگیر،دلسوزترازخودت به خودت هیچکی نیست.خودت باید به نظم متعهد بشی" دست هایم را روی هم گذاشتم گفتم :"ولی استاد،نمی تونم خودم رو جمع کنم وپایندبه برنامه هام باشم." مکثی کرد.گفت:"انسانی که تمام عمرش بی نظم زندگی کرده انتظارداری یه شبه درست بشه،آروم آروم درست میشی"
فاطمه ی پنج ساله دستم رارها کرد.فرار کرد. صدایش زدم.گفتم:"خاله توخونه باهم صحبت کردیم .خریدی درکارنیست". جلوعروسک فروشی ایستاد.گفت:"خاله خواهش،خواهش .فقط نگاه کنم" ایستاد.نگاه کرد.عروسکی انتخاب کرد.پایش رادریک کفش کرد.میخواست.نخریدم.تاخانه گریه کرد. به خودم آمدم. چه خریدهایی را برخودم تحمیل کرده ام؟ مدل منِ انسان است. صبح تاغروب دراینستا،دربازارمدل به مدل نگاه می کنم. شب دلم می خواهد.قدرت به دست آوردنش را ندارم.شاکی می شوم.غرمی زنم . روندخریدم مثل یک بچه ی پنج ساله است.
پیرزن همسایه درسبزی فروشی من را دید.گفت:"ننه ازآسمون سنگ هم باریداین جلسه ی مارو بیا،ترک نکن" لبخندی زدم .چشمی گفتم.رد شدم .تا این که استاددوباره تاکید چندباره کرد. درابتدای کلاس تحلیل فیلم ازاصول ،ازمبنا،ازقاعده،ازریشه گفت. آری از"نظم" این طورسخن گفت.:"هرجانظم نداشتی،تعهد به کارت نداشتی،شکست خورده ای. تعهدبه نظم شما روبزرگ می کنه" منِ انسانِ فراری ازنظم امروز برای چندمین بارخطاب قرار گرفتم.بلکم به خودبیایم و"نظم"را آویزه ی گوشم کنم.
لامپ راهرو خاموش بود.سایه اش روی دیواراتاق کش آمده بود.سهیلابه سایه ی خودش نگاه کرد.چشمانش را بست .دستش را روی پیشانی اش گذاشت.قدسایه اش درازترازحدمعمول تاروی سقف افتاده بودسرش بزرگ شده بود.به سقف خیره شد.صدای تلفن آمد. به طرف تلفن رفت.شماره ی شوهرش را روی تلفن دید.دستش رابه سمت گوشی برد.روی گوشی گذاشت.جواب نداد.برگشت.روی تخت درازکشید.سایه اش را تماشا کرد. موبایلش راازکنارش برداشت.ازبین مخاطبینش "همسرجان" را پیدا کرد. پیام نوشت." معذرت'" ارسال نکرده پاک کرد. به دوست مشاورش زنگ زد.ماجرا را تعریف کرد. راهکاربرای آشتی کردن خواست.دوستش گفت:"ماها گفتگوبلد نیستیم،باهاش حرف بزن باصدای آروم،احساست رو مودبانه بگو،ولی قهرنکن " گوشی را قطع کرد.دستش را روی سایه اش گذاشت.برای سرش انگشت گذاشت.برای انگشتش سر گذاشت. دم گذاشت. گوشی اش را برداشت .اینترنت راسرچ کرد."راهکار برای آشتی با همسر." پیدا کرد.نوشته بود." بیست و یک بار سوره طلاق روبه آب بخون بده به شوهرت بخوره اخلاقش عوض می شه" بلندشد.برق راروشن کرد.سایه اش دیگر محونورشده بود.به سمت آشپزخانه رفت .لیوان رابرداشت.پرآب کرد.روی میزگذاشت .قرآن راازروی طاقچه برداشت.ذکرشمارش راازکیفش برداشت.قرآن رابازکرد .سوره طلاق را پیدا کرد.سوره را خواند.بیست ویک بار. صدای چرخاندن کلیددرآمد.شوهرش واردشد.سلام کرد.سهیلاجواب نداد.ابروهایش را درهم گره کرد.رویش را برگرداند.به سمت اتاق خیزبرداشت.پایش به کناره ی مبل خورد.همسرش خم شد.دست روی پای سهیلا کشید. گفت:"چیزیت نشدکه" سهیلا صدایش را درگلویش انداخت:"به توچه" سهیلا به اتاق رفت .دستش را روی پریزبرق گذاشت.برق راهرو را خاموش کرد.روی تخت دراز کشید.سایه اش روی دیوارکش آمدسایه بازی کرد.باانگشتانش دوجنگجودرست کرد.پای سایه اش را روی سرش گذاشت.نوک بلندی روی لبش گذاشت.دوتا زبان برای سایه اش کشید.خسته شد.بلندشد.برق راهرو را روشن کرد.سایه اش گم شد.به طرف میزرفت. لیوان آب را برداشت.به آب نگاه کرد.به همسرش نگاه کرد.همسرش بالباس های کارش روی مبل ولو شده بود.شبکه های تلویزیون را تندتند عوض می کرد.به سمت همسرش رفت.بدون این که نگاه کند.آب را به سمتش گرفت.چیزی نگفت.همسرش باپایش لیوان را پرت کرد. https://eitaa.com/daftar110
امروز نمی دانم چندمین سالگرد خاله ناهیدبود. من خاله ناهید را ندیده ام ،اما با او زندگی کرده ام.دوستی من ونعیمه به هشت سال پیش برمی گردد.به نعیمه صبح گفتم :"خواستیدبرید سالگرد مامان.منم میام دوست دارم سالگرد مامان ناهید روبیام" نعیمه کپی مامانش هست. نعیمه در ماکارانی،کوکو، نیمرو ،چایی، استنبولی زعفران می ریزد .به او که اعتراض می کنم می گوید مامانم اینطوری بوده است. وقتی همسرش حسین آقا نان می خرد شعر می خواند:" حسین آقا مرد میدونه، حسین آقا نون میاره خونه" می گوید مامان ناهید این شعر را همیشه برای داداشم حسین می خواند. قرآن نعیمه روی میز آشپزخانه است. می گویم:" چه وقت قرآن خوندنه" می گوید:" مامان ناهید آب برنج رو میذاشت تا آب برنج جوش بیادیه کم قرآنش رومی خوند. روزی یک جز قرآن می خوند" نعیمه می گوید:"من هر روز صلوات برای آدم تا خاتم وجدو آبادم می فرستم" لبخندی می زنم می گویم." نکنه مامان ناهید اینطوری بود" می گوید ."دقیقا مامان ناهید همیشه صد وبیست و چهار هزار پیغمبررویاد می کردوبراشون صلوات می فرستاد." وادامه دادشب فوت مامان ناهید خواب دیدند که یک گروه از علما و صلحا به استقبالش آمده اند . نوه ی مامان ناهید سر خاکش امروز نارنگی رو پوست کند و گفت:" به یاد مامان جون وقتی می خواست نارنگی رو پوست بکنه با شعر می خوند. نارنگی نارنگی چه پوست قشنگی " هنوز هم سفره مامان ناهید پهن بود. وقتی عطیه و فهیمه و محبوبه و نعیمه وبرادران نعیمه آش و نان و سبزی و حلوا وکیک یزدی وپیراشکی وحلواعربی وچایی وخرما پخش می کردند. به همان طراوت. روح رفتگان شاد . ولی من مامان ناهید را ببینم حسابی حرف دارم باهاشون. نعیمه وقتی غذایی را که تا حالا نخورده باشد قبل از چشیدن غذا قیافه اش را درهم می کند و بدش می آید .می گویم:" حداقل امتحان کن بعد قیافه ات را بد کن" می گوید:" مامان ناهیدم پنجاه سال سیر ترشی هفت ساله نخورد فکر کرد بدمزه است آخر عمرش خورد وگفت چه خوشمزه بوده" "یک کلمه ازمادرعروس" @مادرهای گرامی بچه ها ازآن چه شما انجام می دهید الگوبرداری می کنند . بکن نکن های تربیتی شما فقط اعصاب بچه رابه هم می ریزد.ازماگفتن بود. شادی مامان ناهید وهمه ی مامان هایی که حکیم بودندوحکیمانه رفتارمی کردند.صلوات
بوی سوسیس وکالباس وکباب فضای بازار را پرکرده است .بابوی دود وسطل آشغال قاطی شده است.جوانی وسط بازارفریادمی زند:"بدو حراج شد" آن دیگری می گوید:"چک دارم ،حراجه" آن دیگری تابلو زده است ."هرچی می بینی صدونودوهشت هزارتومان" هرکدام ازاین ها به تنهایی وسوسه کننده است که توحتی اگرلازم هم نداشته باشی میل به خرید پیدا کنی.یا سرک بکشی که جنسش چی هست . داخل مترو نشسته ام.صفحه گوشی بغل دستی ام بزرگ نوشته است :"گرگ باشیم" صدای فروشنده ی مترو هست که می آید:"همکارام همینو میدن دویست و هشتادهزارتومان،من فروش اخرمه حراج کردم،فقط دویست تومان" صدای به هم خوردن درمترو می آید.طرف دلسوز ذهنم دوست داشت همان جا بایستدورازهای برکت درفروش را برایشان بگوید. ازانصاف می گفت.ازاین که به مردم رحم کنید .قیمت های نجومی به بهانه ی دلاروطلا نبرید. جنس انبارپارسالت هست .به توهم خودت داری زرنگی می کنی وبه اسم جنس امسال می فروشی. آن وقت انتظار داریم باران هم بیاید. داخل تاکسی نشسته ام .راننده تاکسی هم یک سیاست مدار تمام عیار است .باخودش وبامسافران حرف می زند.زمین وزمان را به باد فحاشی گرفته است .ازگرانی می نالد. مسیر همیشگی را پنج هزارتومان گران تر کرده است.مسافری اعتراض می کند .راننده می گوید:"همینی که هست" بیشتر که دقت می کنم هرکدام ازما استعداد گرگ شدن را داریم .استعدادزور گفتن را داریم.هرکس به نسبت جایگاه خودش همان حیله ها را به کار می برد وبه آن بالایی فحش می دهد. ازاین همه کوتاه نیامدن ها ،به فکر جیب خودبودن ها غمم می گیرد. دارم می گردم گرگ های وجودم را ببینم .کجاها گرگی رفتار می کنم .به آن کسی که صفحه ی گوشی اش نوشته بود.گرگ باشیم.باید بگویم ماگرگ هستیم.ولی به همدیگر رحم کنیم .گرگی رفتار نکنیم. @نمازم رادرمسجدامام خمینی وسط بازار خواندم.همه ی سروصداها را شست،برد.