eitaa logo
"نون"زینب خالقی
165 دنبال‌کننده
162 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
لامپ راهرو خاموش بود.سایه اش روی دیواراتاق کش آمده بود.سهیلابه سایه ی خودش نگاه کرد.چشمانش را بست .دستش را روی پیشانی اش گذاشت.قدسایه اش درازترازحدمعمول تاروی سقف افتاده بودسرش بزرگ شده بود.به سقف خیره شد.صدای تلفن آمد. به طرف تلفن رفت.شماره ی شوهرش را روی تلفن دید.دستش رابه سمت گوشی برد.روی گوشی گذاشت.جواب نداد.برگشت.روی تخت درازکشید.سایه اش را تماشا کرد. موبایلش راازکنارش برداشت.ازبین مخاطبینش "همسرجان" را پیدا کرد. پیام نوشت." معذرت'" ارسال نکرده پاک کرد. به دوست مشاورش زنگ زد.ماجرا را تعریف کرد. راهکاربرای آشتی کردن خواست.دوستش گفت:"ماها گفتگوبلد نیستیم،باهاش حرف بزن باصدای آروم،احساست رو مودبانه بگو،ولی قهرنکن " گوشی را قطع کرد.دستش را روی سایه اش گذاشت.برای سرش انگشت گذاشت.برای انگشتش سر گذاشت. دم گذاشت. گوشی اش را برداشت .اینترنت راسرچ کرد."راهکار برای آشتی با همسر." پیدا کرد.نوشته بود." بیست و یک بار سوره طلاق روبه آب بخون بده به شوهرت بخوره اخلاقش عوض می شه" بلندشد.برق راروشن کرد.سایه اش دیگر محونورشده بود.به سمت آشپزخانه رفت .لیوان رابرداشت.پرآب کرد.روی میزگذاشت .قرآن راازروی طاقچه برداشت.ذکرشمارش راازکیفش برداشت.قرآن رابازکرد .سوره طلاق را پیدا کرد.سوره را خواند.بیست ویک بار. صدای چرخاندن کلیددرآمد.شوهرش واردشد.سلام کرد.سهیلاجواب نداد.ابروهایش را درهم گره کرد.رویش را برگرداند.به سمت اتاق خیزبرداشت.پایش به کناره ی مبل خورد.همسرش خم شد.دست روی پای سهیلا کشید. گفت:"چیزیت نشدکه" سهیلا صدایش را درگلویش انداخت:"به توچه" سهیلا به اتاق رفت .دستش را روی پریزبرق گذاشت.برق راهرو را خاموش کرد.روی تخت دراز کشید.سایه اش روی دیوارکش آمدسایه بازی کرد.باانگشتانش دوجنگجودرست کرد.پای سایه اش را روی سرش گذاشت.نوک بلندی روی لبش گذاشت.دوتا زبان برای سایه اش کشید.خسته شد.بلندشد.برق راهرو را روشن کرد.سایه اش گم شد.به طرف میزرفت. لیوان آب را برداشت.به آب نگاه کرد.به همسرش نگاه کرد.همسرش بالباس های کارش روی مبل ولو شده بود.شبکه های تلویزیون را تندتند عوض می کرد.به سمت همسرش رفت.بدون این که نگاه کند.آب را به سمتش گرفت.چیزی نگفت.همسرش باپایش لیوان را پرت کرد. https://eitaa.com/daftar110
امروز نمی دانم چندمین سالگرد خاله ناهیدبود. من خاله ناهید را ندیده ام ،اما با او زندگی کرده ام.دوستی من ونعیمه به هشت سال پیش برمی گردد.به نعیمه صبح گفتم :"خواستیدبرید سالگرد مامان.منم میام دوست دارم سالگرد مامان ناهید روبیام" نعیمه کپی مامانش هست. نعیمه در ماکارانی،کوکو، نیمرو ،چایی، استنبولی زعفران می ریزد .به او که اعتراض می کنم می گوید مامانم اینطوری بوده است. وقتی همسرش حسین آقا نان می خرد شعر می خواند:" حسین آقا مرد میدونه، حسین آقا نون میاره خونه" می گوید مامان ناهید این شعر را همیشه برای داداشم حسین می خواند. قرآن نعیمه روی میز آشپزخانه است. می گویم:" چه وقت قرآن خوندنه" می گوید:" مامان ناهید آب برنج رو میذاشت تا آب برنج جوش بیادیه کم قرآنش رومی خوند. روزی یک جز قرآن می خوند" نعیمه می گوید:"من هر روز صلوات برای آدم تا خاتم وجدو آبادم می فرستم" لبخندی می زنم می گویم." نکنه مامان ناهید اینطوری بود" می گوید ."دقیقا مامان ناهید همیشه صد وبیست و چهار هزار پیغمبررویاد می کردوبراشون صلوات می فرستاد." وادامه دادشب فوت مامان ناهید خواب دیدند که یک گروه از علما و صلحا به استقبالش آمده اند . نوه ی مامان ناهید سر خاکش امروز نارنگی رو پوست کند و گفت:" به یاد مامان جون وقتی می خواست نارنگی رو پوست بکنه با شعر می خوند. نارنگی نارنگی چه پوست قشنگی " هنوز هم سفره مامان ناهید پهن بود. وقتی عطیه و فهیمه و محبوبه و نعیمه وبرادران نعیمه آش و نان و سبزی و حلوا وکیک یزدی وپیراشکی وحلواعربی وچایی وخرما پخش می کردند. به همان طراوت. روح رفتگان شاد . ولی من مامان ناهید را ببینم حسابی حرف دارم باهاشون. نعیمه وقتی غذایی را که تا حالا نخورده باشد قبل از چشیدن غذا قیافه اش را درهم می کند و بدش می آید .می گویم:" حداقل امتحان کن بعد قیافه ات را بد کن" می گوید:" مامان ناهیدم پنجاه سال سیر ترشی هفت ساله نخورد فکر کرد بدمزه است آخر عمرش خورد وگفت چه خوشمزه بوده" "یک کلمه ازمادرعروس" @مادرهای گرامی بچه ها ازآن چه شما انجام می دهید الگوبرداری می کنند . بکن نکن های تربیتی شما فقط اعصاب بچه رابه هم می ریزد.ازماگفتن بود. شادی مامان ناهید وهمه ی مامان هایی که حکیم بودندوحکیمانه رفتارمی کردند.صلوات
بوی سوسیس وکالباس وکباب فضای بازار را پرکرده است .بابوی دود وسطل آشغال قاطی شده است.جوانی وسط بازارفریادمی زند:"بدو حراج شد" آن دیگری می گوید:"چک دارم ،حراجه" آن دیگری تابلو زده است ."هرچی می بینی صدونودوهشت هزارتومان" هرکدام ازاین ها به تنهایی وسوسه کننده است که توحتی اگرلازم هم نداشته باشی میل به خرید پیدا کنی.یا سرک بکشی که جنسش چی هست . داخل مترو نشسته ام.صفحه گوشی بغل دستی ام بزرگ نوشته است :"گرگ باشیم" صدای فروشنده ی مترو هست که می آید:"همکارام همینو میدن دویست و هشتادهزارتومان،من فروش اخرمه حراج کردم،فقط دویست تومان" صدای به هم خوردن درمترو می آید.طرف دلسوز ذهنم دوست داشت همان جا بایستدورازهای برکت درفروش را برایشان بگوید. ازانصاف می گفت.ازاین که به مردم رحم کنید .قیمت های نجومی به بهانه ی دلاروطلا نبرید. جنس انبارپارسالت هست .به توهم خودت داری زرنگی می کنی وبه اسم جنس امسال می فروشی. آن وقت انتظار داریم باران هم بیاید. داخل تاکسی نشسته ام .راننده تاکسی هم یک سیاست مدار تمام عیار است .باخودش وبامسافران حرف می زند.زمین وزمان را به باد فحاشی گرفته است .ازگرانی می نالد. مسیر همیشگی را پنج هزارتومان گران تر کرده است.مسافری اعتراض می کند .راننده می گوید:"همینی که هست" بیشتر که دقت می کنم هرکدام ازما استعداد گرگ شدن را داریم .استعدادزور گفتن را داریم.هرکس به نسبت جایگاه خودش همان حیله ها را به کار می برد وبه آن بالایی فحش می دهد. ازاین همه کوتاه نیامدن ها ،به فکر جیب خودبودن ها غمم می گیرد. دارم می گردم گرگ های وجودم را ببینم .کجاها گرگی رفتار می کنم .به آن کسی که صفحه ی گوشی اش نوشته بود.گرگ باشیم.باید بگویم ماگرگ هستیم.ولی به همدیگر رحم کنیم .گرگی رفتار نکنیم. @نمازم رادرمسجدامام خمینی وسط بازار خواندم.همه ی سروصداها را شست،برد.
صدای لاستیک های ماشین روی سنگ های ریزودرشت جلو تعویض روغنی آمد.ترمزکرد. ایستاد.گفت:"آقا تنظیم باد می کنی" طرف تخیل ذهنم دوست داشت جایی برای تنظیم باد آدم ها هم باشد.آن جاهایی که توهم بزرگ بودن می کنیم ومتوجه طبل توخالی بودن خودمان هم نیستیم .به اختیارخودمان می رفتیم تنظیم باد می کردیم وقمپزالکی نمی کردیم.صدای پنکه سقفی می آید.سایه اش روی سقف افتاده است .صدایش بیشتراز بادش هست .خنکی ندارد.قمپز در کرده است .توهرچه نگاهش کنی پره هایش را ازهم تشخیص نمی دهی .آخرهم سرت گیج می رود ودست ازاین کار بیهوده برمی داری.پنکه سقفی درتعویض روغنی مشغول به کاراست‌. مغازه بغلی اش نوشته است :"نان داغ محلی" بوی نانی فضا را پرنکرده است .نان سبزیجات ونان روغنی وسطش کاراملی است.نانی می گیرد.نان سرد است .طرف معترض ذهنم می گوید.حدااقل کلمه ی داغ را ننویس.وقمپز نکن. دوستم می گوید نمی توانم وضو بگیرم .در روشویی سوسک سیاهی دیده است.لبخندی می زنم می گویم :"تورو نخوره" صدایم می زند پس بیا سوسک را بکش.می گویم من هم می ترسم .می گوید:"آخه طوری قمپز کردی وخندیدی فک کردم نمی ترسی" قمپز را می خواهم شرح دهم. قمپز یک نوع توپ جنگی بوده است. هیچ اثر تخریبی و خطرناکی نداشته است.فقط به خاطر صدای وحشتناکش، برای ایجاد رعب و وحشت در بین سپاهیان دشمن استفاده می شده است. داخل این توپ جنگی که در جنگ‌های بین عثمانی و ایران توسط عثمانی‌ها ساخته شد، مقدار زیادی باروت به‌همراه پارچه‌های کهنه فشرده‌شده وجود داشت . چون بعدها معلوم شد که هیچ خطری ندارد، ایرانی ها اصطلاح قمپز در کردن را برای موقعیتی که فرد ادعای زیاد ولی تو خالی داره استفاده کردند. ازامروز حساس ترشده ام .ودارم قمپزهایم را می شمارم.باهمان قمپزها توهم بزرگ بودن کرده ام.چه بسا نقش ها ومسئولیت هایی قبول کرده ام سرهمین قمپز کردن وکم نیاوردن.آخرشم مثل چی تویش گیرکرده ام. چه بسا ما سرهمین قمپز درکردن ها چوبش را می خوریم ونمی دانیم ازکجا خوردیم. @عکس را خودم گرفتم.بااین که ازسگ می ترسم .نترسیدم دریک متری ام پرسه می زدندامیدوارم نترسیدنم قمپز نباشد.
"نون"زینب خالقی
صدای لاستیک های ماشین روی سنگ های ریزودرشت جلو تعویض روغنی آمد.ترمزکرد. ایستاد.گفت:"آقا تنظیم باد می
سلام و احترام کاش بجای عکس با فاصله ی یک متری از سگ، چیز دیگری را برای قمپز در نکردن انتخاب می‌کردید، با قمپز کردن از نترسیدن سگ، امنیت جانی شما ب خطر میفتد🙂
نور شمع روی دامن سحر افتاده بود. رنگ خاکستری دامنش در سایه‌ی نور شمع طوسی روشن شده بود. سحر دست‌به‌کمر گرفت. در دست دیگرش تبلت داشت. قلم تبلت لای انگشتانش بود. منتظر واردکردن سفارش مشتری بود. کلاه بافتی روی سرش گذاشته بود. از کلاهش دو تا نخ آویزان بود، زیر گلویش گره‌زده بود. کنار میز رستوران ایستاد. منتظر بود مرد از منو انتخاب کند. فضای رستوران تاریک‌روشن بود روی هر میز چند شمع روشن بود. هالوژن زرد و بنفش روشن بود. مرد یک نگاهش به سحر بود. یک نگاهش به کاغذ منو. دینگ‌دینگ ریسه‌های در ورودی آمد. خبر از آمدن مشتری جدید بود. سحر به مرد نگاه کرد. گفت: " آقاسفارشتون رو انتخاب کردی" مرد نگاهی کرد. گفت: "بفرما به مشتری جدید برسید، دوباره بیاید" سحر بدون هیچ اخمی رفت. دوباره برگشت. مرد گفت: "کباب‌کوبیده، زیتون‌پرورده، چایی" سحر نگاهی کرد."چایی که نداریم" مرد دستی به موهایش کشید. گفت: "از چایی خودتون هم نمیشه بدید، خیلی خسته‌ام" سحر چشمی گفت. لبخندی زد. با یک لیوان چایی برگشت. جلو مرد گذاشت. مرد تشکر کرد. سحررفت. گوشی‌اش را از کیفش درآورد. به شوهرش پیام داد: " این‌قدر روی اعصاب من نرو، ماست هم بخری" گوشی را در کیفش گذاشت. سر میز بعدی رفت. به مرد تنها نگاه کرد. لبخند زد. "یک کلمه از مادر عروس" از این لبخندهای مصنوعی سحر یا حتی واقعی روزی چند تا داریم.به قول مادرم وقتی اخم می‌کنم.می‌گوید: "یک‌لحظه قیافه‌ی خودت را در آینه نگاه کن"و من هربارقیافه ی اخمویم را دراینه نگاه می‌کنم، وحشت می‌کنم . امروز صبح در گروه ایتا رفقا دوستم کلیپی از استاد شجاعی گذاشته بود. استاد گفتند: "کسی به‌اندازه‌ی کافی نخنده، رزقش بسته میشه" اخم‌هایت، خنده‌هایت سهم کیست. کجا خرج می‌کنی؟ چند درصد لبخندهایمان نصیب خانواده‌ی خودمان می‌شود. محبت‌های ما کجا خرج می‌شود. اعضای خانواده ما چقدر نسبت به ما خوشبخت هستند حال خوب ما، کلمات مؤدبانه ما، لطافت ما، زنانگی ما، آیا فقط برای بیرون است یا در خانه هم به کار می‌بریم. @عکس را در امامزاده قاسم گرفتم. از این رزق‌ها، از این آرامش نصیبتان.
دو دقیقه به اذان بود. کتابم را بستم. روسری‌ام را برداشتم. گیره‌ی زیر روسری‌ام را از عروسک خرسی روی جاکفشی برداشتم. وصل کردم. چادرم را برداشتم و رفتم. نمازم تمام شد. به مهرم نگاه کردم. یک مهر بزرگ ویک مهر کوچک برداشته بودم. کج‌وکوله جلویم بود. سجاده زیرش پهن نبود. سجاده بغل‌دستی‌ام را نگاه کردم. جانماز آبی فیروزه‌ای با گل‌های رز قرمز. جانماز را سیر نگاه کردم. زهرا خانم در گروه" هم مسیر"تمرینی را برای دیدن عمیق‌تر به ما یاد داده بود. زهرا گفت: "در همه‌ی اشیای دور برتون خودتون رو پیدا کنید" به مهر نگاه می‌کردم. دیدم نه، این من نیستم. اگر در مهر زینب را می‌خواستم ببینم. سجاده‌ی سفیدی پهن می‌کردم زیرمهرم . از در مسجد آمدم بیرون. کفش‌هایم را نگاه کردم. کفی کفشم جمع شده بود. در کفی کفشم باز زینب را ندیدم. خم شدم. دستم را داخل کفشم بردم. کفی کفشم را درست کردم . جلو ایستگاه صلواتی ایستادم. چایی پخش می‌کردند. ایستادم چایی با نبات گرفتم. جوان صدایش را بالا برد. گفت: "کمک به هیئت یادتون نره" پول نقد نداشتم. توجهی نکردم. چایی‌ام را خوردم. باز زینب را در ندادن پول پیدا نکردم. برگشتم. گوشی‌ام را از کیفم درآوردم. با همراه‌بانکم کمکم را واریزکردم. مخاطبینم را نگاه کردم. دلم هوایی دایی‌ام شد. اعصاب حرف‌زدن را ندارم. گوشی را گذاشتم. زینب را ندیدم. گوشی را برداشتم. دایی خلیل را پیدا کردم. به او زنگ زدم. سلام نکرده گفت: "سال معلومه خوب میشه زینب به من زنگ زده" خندیدم.گفتم: "دایی جان می دونی اعصابم به تلفن نمیکشه میدونی چقدر مبارزه با نفس کردم زنگت زدم خدا رو شکر کن" تلفن را قطع کردم. زینب را دیدم.من با زینبی که سه ماه بودبه دایی‌اش زنگ نزده بود قهر کردم. دروغ چرا،روز اولی که اطلاعیه‌ی چالش سی روز نوشتن را در گروهی دیدم با خودم گفتم"ای بابا بازم از این گروه‌هایی که هیچی از توش درنمیاد آخرشم" ولی بازهم ناامیدانه ثبت‌نام کردم. امروز روز هشتم هست.با دنیای جدیدی روبه‌رو شده‌ام.از الان غصه‌ام گرفته کاش بعد از سی روز ادامه‌دار باز باشد. از همین تریبون از زهرای عزیزم تشکر می‌کنم. اصلاً گور پدر داستان و خاطره نویسی. تا همین‌جا یک، هیچ جلو هستم. و از زهرا کاشانی پور وهم گروه‌هایی هایم درس زندگی گرفتم. زهرا جان باوجود بچه وکارهایی که دارد باز همت می‌کند و دلسوزانه ما را راهبری می‌کند @عکس را یادم نیست کجا گرفته ام.فقط خواستم صلواتی بفرستم برای سلامتی زهراجان وهم گروهی های عزیزم وخداقوتی کنارش چایی قندپهلو