بوی سوسیس وکالباس وکباب فضای بازار را پرکرده است .بابوی دود وسطل آشغال قاطی شده است.جوانی وسط بازارفریادمی زند:"بدو حراج شد"
آن دیگری می گوید:"چک دارم ،حراجه"
آن دیگری تابلو زده است ."هرچی می بینی صدونودوهشت هزارتومان"
هرکدام ازاین ها به تنهایی وسوسه کننده است که توحتی اگرلازم هم نداشته باشی میل به خرید پیدا کنی.یا سرک بکشی که جنسش چی هست .
داخل مترو نشسته ام.صفحه گوشی بغل دستی ام بزرگ نوشته است :"گرگ باشیم"
صدای فروشنده ی مترو هست که می آید:"همکارام همینو میدن دویست و هشتادهزارتومان،من فروش اخرمه حراج کردم،فقط دویست تومان"
صدای به هم خوردن درمترو می آید.طرف دلسوز ذهنم دوست داشت همان جا بایستدورازهای برکت درفروش را برایشان بگوید.
ازانصاف می گفت.ازاین که به مردم رحم کنید .قیمت های نجومی به بهانه ی دلاروطلا نبرید.
جنس انبارپارسالت هست .به توهم خودت داری زرنگی می کنی وبه اسم جنس امسال می فروشی.
آن وقت انتظار داریم باران هم بیاید.
داخل تاکسی نشسته ام .راننده تاکسی هم یک سیاست مدار تمام عیار است .باخودش وبامسافران حرف می زند.زمین وزمان را به باد فحاشی گرفته است .ازگرانی می نالد.
مسیر همیشگی را پنج هزارتومان گران تر کرده است.مسافری اعتراض می کند .راننده می گوید:"همینی که هست"
بیشتر که دقت می کنم هرکدام ازما استعداد گرگ شدن را داریم .استعدادزور گفتن را داریم.هرکس به نسبت جایگاه خودش همان حیله ها را به کار می برد وبه آن بالایی فحش می دهد.
ازاین همه کوتاه نیامدن ها ،به فکر جیب خودبودن ها غمم می گیرد.
دارم می گردم گرگ های وجودم را ببینم .کجاها گرگی رفتار می کنم .به آن کسی که صفحه ی گوشی اش نوشته بود.گرگ باشیم.باید بگویم ماگرگ هستیم.ولی به همدیگر رحم کنیم .گرگی رفتار نکنیم.
@نمازم رادرمسجدامام خمینی وسط بازار خواندم.همه ی سروصداها را شست،برد.
#انسان_شناسی
#تجربه_زیستن
#داستان_نویسی
صدای لاستیک های ماشین روی سنگ های ریزودرشت جلو تعویض روغنی آمد.ترمزکرد. ایستاد.گفت:"آقا تنظیم باد می کنی"
طرف تخیل ذهنم دوست داشت جایی برای تنظیم باد آدم ها هم باشد.آن جاهایی که توهم بزرگ بودن می کنیم ومتوجه طبل توخالی بودن خودمان هم نیستیم .به اختیارخودمان می رفتیم تنظیم باد می کردیم وقمپزالکی نمی کردیم.صدای پنکه سقفی می آید.سایه اش روی سقف افتاده است .صدایش بیشتراز بادش هست .خنکی ندارد.قمپز در کرده است .توهرچه نگاهش کنی پره هایش را ازهم تشخیص نمی دهی .آخرهم سرت گیج می رود ودست ازاین کار بیهوده برمی داری.پنکه سقفی درتعویض روغنی مشغول به کاراست.
مغازه بغلی اش نوشته است :"نان داغ محلی"
بوی نانی فضا را پرنکرده است .نان سبزیجات ونان روغنی وسطش کاراملی است.نانی می گیرد.نان سرد است .طرف معترض ذهنم می گوید.حدااقل کلمه ی داغ را ننویس.وقمپز نکن.
دوستم می گوید نمی توانم وضو بگیرم .در روشویی سوسک سیاهی دیده است.لبخندی می زنم می گویم :"تورو نخوره"
صدایم می زند پس بیا سوسک را بکش.می گویم من هم می ترسم .می گوید:"آخه طوری قمپز کردی وخندیدی فک کردم نمی ترسی"
قمپز را می خواهم شرح دهم.
قمپز یک نوع توپ جنگی بوده است. هیچ اثر تخریبی و خطرناکی نداشته است.فقط به خاطر صدای وحشتناکش، برای ایجاد رعب و وحشت در بین سپاهیان دشمن استفاده می شده است.
داخل این توپ جنگی که در جنگهای بین عثمانی و ایران توسط عثمانیها ساخته شد، مقدار زیادی باروت بههمراه پارچههای کهنه فشردهشده وجود داشت . چون بعدها معلوم شد که هیچ خطری ندارد، ایرانی ها اصطلاح قمپز در کردن را برای موقعیتی که فرد ادعای زیاد ولی تو خالی داره استفاده کردند.
ازامروز حساس ترشده ام .ودارم قمپزهایم را می شمارم.باهمان قمپزها توهم بزرگ بودن کرده ام.چه بسا نقش ها ومسئولیت هایی قبول کرده ام سرهمین قمپز کردن وکم نیاوردن.آخرشم مثل چی تویش گیرکرده ام.
چه بسا ما سرهمین قمپز درکردن ها چوبش را می خوریم ونمی دانیم ازکجا خوردیم.
@عکس را خودم گرفتم.بااین که ازسگ می ترسم .نترسیدم دریک متری ام پرسه می زدندامیدوارم نترسیدنم قمپز نباشد.
#انسان_شناسی
#قمپز_کردن
#طبل_توخالی
"نون"زینب خالقی
صدای لاستیک های ماشین روی سنگ های ریزودرشت جلو تعویض روغنی آمد.ترمزکرد. ایستاد.گفت:"آقا تنظیم باد می
سلام و احترام
کاش بجای عکس با فاصله ی یک متری از سگ، چیز دیگری را برای قمپز در نکردن انتخاب میکردید، با قمپز کردن از نترسیدن سگ، امنیت جانی شما ب خطر میفتد🙂
نور شمع روی دامن سحر افتاده بود. رنگ خاکستری دامنش در سایهی نور شمع طوسی روشن شده بود. سحر دستبهکمر گرفت. در دست دیگرش تبلت داشت. قلم تبلت لای انگشتانش بود. منتظر واردکردن سفارش مشتری بود. کلاه بافتی روی سرش گذاشته بود. از کلاهش دو تا نخ آویزان بود، زیر گلویش گرهزده بود. کنار میز رستوران ایستاد. منتظر بود مرد از منو انتخاب کند. فضای رستوران تاریکروشن بود روی هر میز چند شمع روشن بود. هالوژن زرد و بنفش روشن بود. مرد یک نگاهش به سحر بود. یک نگاهش به کاغذ منو. دینگدینگ ریسههای در ورودی آمد. خبر از آمدن مشتری جدید بود. سحر به مرد نگاه کرد. گفت: " آقاسفارشتون رو انتخاب کردی" مرد نگاهی کرد. گفت: "بفرما به مشتری جدید برسید، دوباره بیاید"
سحر بدون هیچ اخمی رفت. دوباره برگشت. مرد گفت: "کبابکوبیده، زیتونپرورده، چایی"
سحر نگاهی کرد."چایی که نداریم"
مرد دستی به موهایش کشید. گفت: "از چایی خودتون هم نمیشه بدید، خیلی خستهام"
سحر چشمی گفت. لبخندی زد. با یک لیوان چایی برگشت. جلو مرد گذاشت.
مرد تشکر کرد. سحررفت. گوشیاش را از کیفش درآورد. به شوهرش پیام داد: " اینقدر روی اعصاب من نرو، ماست هم بخری"
گوشی را در کیفش گذاشت. سر میز بعدی رفت. به مرد تنها نگاه کرد. لبخند زد.
"یک کلمه از مادر عروس"
از این لبخندهای مصنوعی سحر یا حتی واقعی روزی چند تا داریم.به قول مادرم وقتی اخم میکنم.میگوید: "یکلحظه قیافهی خودت را در آینه نگاه کن"و من هربارقیافه ی اخمویم را دراینه نگاه میکنم، وحشت میکنم .
امروز صبح در گروه ایتا رفقا دوستم کلیپی از استاد شجاعی گذاشته بود. استاد گفتند: "کسی بهاندازهی کافی نخنده، رزقش بسته میشه"
اخمهایت، خندههایت سهم کیست. کجا خرج میکنی؟
چند درصد لبخندهایمان نصیب خانوادهی خودمان میشود. محبتهای ما کجا خرج میشود. اعضای خانواده ما چقدر نسبت به ما خوشبخت هستند حال خوب ما، کلمات مؤدبانه ما، لطافت ما، زنانگی ما، آیا فقط برای بیرون است یا در خانه هم به کار میبریم.
@عکس را در امامزاده قاسم گرفتم. از این رزقها، از این آرامش نصیبتان.
#انسان_شناسی
#افزایش_رزق
دو دقیقه به اذان بود. کتابم را بستم. روسریام را برداشتم. گیرهی زیر روسریام را از عروسک خرسی روی جاکفشی برداشتم. وصل کردم. چادرم را برداشتم و رفتم. نمازم تمام شد. به مهرم نگاه کردم. یک مهر بزرگ ویک مهر کوچک برداشته بودم. کجوکوله جلویم بود. سجاده زیرش پهن نبود. سجاده بغلدستیام را نگاه کردم. جانماز آبی فیروزهای با گلهای رز قرمز. جانماز را سیر نگاه کردم. زهرا خانم در گروه" هم مسیر"تمرینی را برای دیدن عمیقتر به ما یاد داده بود.
زهرا گفت: "در همهی اشیای دور برتون خودتون رو پیدا کنید" به مهر نگاه میکردم. دیدم نه، این من نیستم. اگر در مهر زینب را میخواستم ببینم. سجادهی سفیدی پهن میکردم زیرمهرم .
از در مسجد آمدم بیرون. کفشهایم را نگاه کردم. کفی کفشم جمع شده بود. در کفی کفشم باز زینب را ندیدم. خم شدم. دستم را داخل کفشم بردم. کفی کفشم را درست کردم .
جلو ایستگاه صلواتی ایستادم. چایی پخش میکردند. ایستادم چایی با نبات گرفتم. جوان صدایش را بالا برد. گفت: "کمک به هیئت یادتون نره"
پول نقد نداشتم. توجهی نکردم. چاییام را خوردم. باز زینب را در ندادن پول پیدا نکردم. برگشتم. گوشیام را از کیفم درآوردم. با همراهبانکم کمکم را واریزکردم.
مخاطبینم را نگاه کردم. دلم هوایی داییام شد. اعصاب حرفزدن را ندارم. گوشی را گذاشتم. زینب را ندیدم. گوشی را برداشتم. دایی خلیل را پیدا کردم. به او زنگ زدم. سلام نکرده گفت: "سال معلومه خوب میشه زینب به من زنگ زده"
خندیدم.گفتم: "دایی جان می دونی اعصابم به تلفن نمیکشه میدونی چقدر مبارزه با نفس کردم زنگت زدم خدا رو شکر کن"
تلفن را قطع کردم. زینب را دیدم.من با زینبی که سه ماه بودبه داییاش زنگ نزده بود قهر کردم.
دروغ چرا،روز اولی که اطلاعیهی چالش سی روز نوشتن را در گروهی دیدم با خودم گفتم"ای بابا بازم از این گروههایی که هیچی از توش درنمیاد آخرشم"
ولی بازهم ناامیدانه ثبتنام کردم. امروز روز هشتم هست.با دنیای جدیدی روبهرو شدهام.از الان غصهام گرفته کاش بعد از سی روز ادامهدار باز باشد.
از همین تریبون از زهرای عزیزم تشکر میکنم. اصلاً گور پدر داستان و خاطره نویسی. تا همینجا یک، هیچ جلو هستم. و از زهرا کاشانی پور وهم گروههایی هایم درس زندگی گرفتم.
زهرا جان باوجود بچه وکارهایی که دارد باز همت میکند و دلسوزانه ما را راهبری میکند
@عکس را یادم نیست کجا گرفته ام.فقط خواستم صلواتی بفرستم برای سلامتی زهراجان وهم گروهی های عزیزم وخداقوتی کنارش چایی قندپهلو
"نون"زینب خالقی
از گوشی ام صدای اذان بلندشده است. در خیابان هفده شهریورهستم. برنامهی نشان اسنپ داردمی گوید ."به راست برانید"
اما راننده به راست نرانید. و کار خودش را کرد.
روی تابلو تبلیغاتی بنری زدهاند: بسیج یعنی باورمندی به توان داخلی "
جلو در موزه زندان قصر رسیدم. پیاده شدم. از نگهبان پرسیدم: "رویداد خانم دباغ می خوام برم،کدوم ساختمونه"
آدرس رانشان داد. اساتید جلسه یکبهیک برای ارائه به جایگاه رفتند. صدای بلندگو نویز داشت. تنظیم کردند .خانم صادقیفرد به جایگاه رفت .گفت: "سیلی به زن غربی،با سوژه ی خانم دباغ شکل گرفت، امام تصویرهای توهمی را کنار زد"
در سالن باز بود. سوز سردی به داخل سالن میآمد. آقای تکلو مسئول جلسه در را بست. در اولین صندلی در ورودی نشست. سرماخورده بود. ماسک زده بود. خانم رایگانی به جایگاه رفت. گفت: "ما باید مسیر رسیدن خانم دباغ را روایت کنیم و به اشتباه فقط دستاوردها را نگوییم"
عکاس جلسه از پلهها بالارفت.صدای فلشزدن مدامش میآمد. خانم دانشور گفت: "دباغ به من اینو یادمیده که تو توانایی خودت رو ندیدی، امکانات خودت رو ببین، ما دباغ را در روایت هامون سرکوبش کردیم"
صدای سگها از داخل بوستان موزه میآمد. پسربچههایی با دوچرخه وسگ ها گویا مسابقه داشتند.
خانم طالبی به جایگاه رفت.گفت: "روز دخترو فقط کیک صورتی خلاصه نکنیم. هویت متصل به افق متعالی را تعریف کنیم. به زن بگیم اگه درمیدون نباشه مساله ای حل نمیشه.ما باید افق پیشرفت را روایت کنیم."
صدای خش خش بازکردن کیکهای پذیرایی میآمد. چایی را داخل لیوان کاغذی ریخته بودند. بخارچایی در هوای سرد معلوم بود. خانم ستاری به جایگاه رفت. گفت: "از سطح فرد فراتر بریم.باتصویرایماژهارا کارکنیم. باور داشته باشیم دستمون پرهست"
صدای افتادن خودکارم روی زمین آمد. خودکارم را برداشتم. خانم پارسا به جایگاه رفت. گفت: "ایشون صاحب تشخیص بودند. منفعل نبودند. امکان شدن را نشون دادند"
خانم قاسمزاده به جایگاه رفت. گفت: "نهاد ولایت، زن را واسطهی فیض میداند،مسیرزن انقلابی شدن با دوتادوتای روتین زندگی شکل نمیگیره،بایدازشکل حدااقلی وسطحی زندگی کردن بپاخیزی"
آقای تکلو ماسکش را برداشت. تسبیحش را داخل جیبش گذاشت. انگشترعقیقش را دورانگشتش چرخاند. به جایگاه رفت. گفت: "به خدای دباغ نگاه کنیم. یه خدای داستانسراست. دختری را رو کردکه کوثر بود."
رضوانه دباغ دخترخانم دباغ مهمان ویژهی جلسه بود. به جایگاه رفت. عینکش را روی چشمانش گذاشت. گفت: "مامان طوری برنامه می ریخت ما دعای سحر ماه مبارک رو باهم می خوندیم،مامان در چهره اش خستگی نمیدیدی"
جلسه تمام شد. وآن تابلو تبلیغاتی که "بسیج یعنی باورمندی "بیش از بیش جلوی چشمم برق میزد.زندگی سطحی وکوچولو وپیله وارم جلوچشمم رژه می رفت.
#خانم_دباغ
#باور_به_توانمندی
#انسان_شناسی
داخل خیابان ایستادهام. صفحهی گوشیام را روشن می کنم.تپسی را بازمی کنم. لوکیشن را به مقصد حرم انتخاب میکنم. ماشین پیدا میشود. نوشته است."شش دقیقهی دیگر"
شمارهی ناشناسی به گوشیام زنگ میزند. جواب میدهم .می گوید."سلام راننده تپسیام. ترافیکه صبر کنید"
خیابان را نگاه میکنم. یک نفر نابلد راه دیگران را سد کرده است. لابهلای ماشینها میروم. دنبال پراید نقره ای پلاک هشتاد و چهار جیم میگردم. پیدا میکنم. سوارمی شوم. صدای ضبط ماشین میآید: "ممنونم اگر نروی
میمیرم اگه بروی
زهرا جان"
نور آفتاب در صندلی عقبافتاده است.سرم را به سمت نور میبرم.به گوشهی پنجره سرم را تکیه میدهم.نیسان آبی رنگی از بغلم رد میشود.بارش کارتن های خالی است. پشت نیسان نوشته است: "کاری باری"
این روزها به هر بهانه ای دنبال روضه میگردم. هر بار بعد از روضه فرح وشادی به قلبم میریزد. جنس شادیاش فرق میکند. این روزها در هر چیزی نسبت روضه برای خودم پیدا میکنم.زمزمه میکنم.
میگویم مادرجان؛
لوکیشنم را چرا به سمت خانهی شما انتخاب نمیکنم.هرجا که نشانی از شما باشد.
می گویم مادرجان؛
من بهراحتی شش دقیقه معطل ماشین میشوم.چرا در خانه ی شما شش دقیقه گدایی نمیکنم.
میگویم مادرجان؛
نکند من همان کسی هستم که راه بقیه را سد میکنم. خودم هم خبر ندارم.
میگویم مادرجان؛
من وقتی ماشین دیرمی آید خودم به دنبالش با نشانی که در دست دارم میگردم. از شما اینهمه نشانی دارم چرا به دنبالتان نمیگردم.
میگویم مادرجان؛
من همیشه برای زخمها ودردها ومشکلات خودم گریه میکنم چرا برای زخم های شما گریه نکردهام.
میگویم مادرجان؛
من وقتی حالم بد میشودوازعالم وآدم شاکی می شوم حتی باخودم وباخدا بادنیا سرجنگ دارم به هر چیزی متوسل میشوم.چرا خودم را در نسبت نور شما قرار نمیدهم و از شما کمک نمیگیرم.
میگویم مادرجان؛
من همان نیسان هستم که بارم همان کارتنهای خالی هست.به جنسهای بنجل من نگاه نکنید. بهاندازهی کرم خودتان روی من حساب کنید. و کاری باری به من هم بدهید.
@عکس را درشهدای گمنام ۷۲تن سرچشمه گرفتم.
با لوکشین شهدای گمنام به گدایی به درخانه ی مادر می رویم.دوشنبه.تشییع شهدای گمنام دانشگاه تهران یادتون نره