eitaa logo
"نون"زینب خالقی
157 دنبال‌کننده
159 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
نور شمع روی دامن سحر افتاده بود. رنگ خاکستری دامنش در سایه‌ی نور شمع طوسی روشن شده بود. سحر دست‌به‌کمر گرفت. در دست دیگرش تبلت داشت. قلم تبلت لای انگشتانش بود. منتظر واردکردن سفارش مشتری بود. کلاه بافتی روی سرش گذاشته بود. از کلاهش دو تا نخ آویزان بود، زیر گلویش گره‌زده بود. کنار میز رستوران ایستاد. منتظر بود مرد از منو انتخاب کند. فضای رستوران تاریک‌روشن بود روی هر میز چند شمع روشن بود. هالوژن زرد و بنفش روشن بود. مرد یک نگاهش به سحر بود. یک نگاهش به کاغذ منو. دینگ‌دینگ ریسه‌های در ورودی آمد. خبر از آمدن مشتری جدید بود. سحر به مرد نگاه کرد. گفت: " آقاسفارشتون رو انتخاب کردی" مرد نگاهی کرد. گفت: "بفرما به مشتری جدید برسید، دوباره بیاید" سحر بدون هیچ اخمی رفت. دوباره برگشت. مرد گفت: "کباب‌کوبیده، زیتون‌پرورده، چایی" سحر نگاهی کرد."چایی که نداریم" مرد دستی به موهایش کشید. گفت: "از چایی خودتون هم نمیشه بدید، خیلی خسته‌ام" سحر چشمی گفت. لبخندی زد. با یک لیوان چایی برگشت. جلو مرد گذاشت. مرد تشکر کرد. سحررفت. گوشی‌اش را از کیفش درآورد. به شوهرش پیام داد: " این‌قدر روی اعصاب من نرو، ماست هم بخری" گوشی را در کیفش گذاشت. سر میز بعدی رفت. به مرد تنها نگاه کرد. لبخند زد. "یک کلمه از مادر عروس" از این لبخندهای مصنوعی سحر یا حتی واقعی روزی چند تا داریم.به قول مادرم وقتی اخم می‌کنم.می‌گوید: "یک‌لحظه قیافه‌ی خودت را در آینه نگاه کن"و من هربارقیافه ی اخمویم را دراینه نگاه می‌کنم، وحشت می‌کنم . امروز صبح در گروه ایتا رفقا دوستم کلیپی از استاد شجاعی گذاشته بود. استاد گفتند: "کسی به‌اندازه‌ی کافی نخنده، رزقش بسته میشه" اخم‌هایت، خنده‌هایت سهم کیست. کجا خرج می‌کنی؟ چند درصد لبخندهایمان نصیب خانواده‌ی خودمان می‌شود. محبت‌های ما کجا خرج می‌شود. اعضای خانواده ما چقدر نسبت به ما خوشبخت هستند حال خوب ما، کلمات مؤدبانه ما، لطافت ما، زنانگی ما، آیا فقط برای بیرون است یا در خانه هم به کار می‌بریم. @عکس را در امامزاده قاسم گرفتم. از این رزق‌ها، از این آرامش نصیبتان.
دو دقیقه به اذان بود. کتابم را بستم. روسری‌ام را برداشتم. گیره‌ی زیر روسری‌ام را از عروسک خرسی روی جاکفشی برداشتم. وصل کردم. چادرم را برداشتم و رفتم. نمازم تمام شد. به مهرم نگاه کردم. یک مهر بزرگ ویک مهر کوچک برداشته بودم. کج‌وکوله جلویم بود. سجاده زیرش پهن نبود. سجاده بغل‌دستی‌ام را نگاه کردم. جانماز آبی فیروزه‌ای با گل‌های رز قرمز. جانماز را سیر نگاه کردم. زهرا خانم در گروه" هم مسیر"تمرینی را برای دیدن عمیق‌تر به ما یاد داده بود. زهرا گفت: "در همه‌ی اشیای دور برتون خودتون رو پیدا کنید" به مهر نگاه می‌کردم. دیدم نه، این من نیستم. اگر در مهر زینب را می‌خواستم ببینم. سجاده‌ی سفیدی پهن می‌کردم زیرمهرم . از در مسجد آمدم بیرون. کفش‌هایم را نگاه کردم. کفی کفشم جمع شده بود. در کفی کفشم باز زینب را ندیدم. خم شدم. دستم را داخل کفشم بردم. کفی کفشم را درست کردم . جلو ایستگاه صلواتی ایستادم. چایی پخش می‌کردند. ایستادم چایی با نبات گرفتم. جوان صدایش را بالا برد. گفت: "کمک به هیئت یادتون نره" پول نقد نداشتم. توجهی نکردم. چایی‌ام را خوردم. باز زینب را در ندادن پول پیدا نکردم. برگشتم. گوشی‌ام را از کیفم درآوردم. با همراه‌بانکم کمکم را واریزکردم. مخاطبینم را نگاه کردم. دلم هوایی دایی‌ام شد. اعصاب حرف‌زدن را ندارم. گوشی را گذاشتم. زینب را ندیدم. گوشی را برداشتم. دایی خلیل را پیدا کردم. به او زنگ زدم. سلام نکرده گفت: "سال معلومه خوب میشه زینب به من زنگ زده" خندیدم.گفتم: "دایی جان می دونی اعصابم به تلفن نمیکشه میدونی چقدر مبارزه با نفس کردم زنگت زدم خدا رو شکر کن" تلفن را قطع کردم. زینب را دیدم.من با زینبی که سه ماه بودبه دایی‌اش زنگ نزده بود قهر کردم. دروغ چرا،روز اولی که اطلاعیه‌ی چالش سی روز نوشتن را در گروهی دیدم با خودم گفتم"ای بابا بازم از این گروه‌هایی که هیچی از توش درنمیاد آخرشم" ولی بازهم ناامیدانه ثبت‌نام کردم. امروز روز هشتم هست.با دنیای جدیدی روبه‌رو شده‌ام.از الان غصه‌ام گرفته کاش بعد از سی روز ادامه‌دار باز باشد. از همین تریبون از زهرای عزیزم تشکر می‌کنم. اصلاً گور پدر داستان و خاطره نویسی. تا همین‌جا یک، هیچ جلو هستم. و از زهرا کاشانی پور وهم گروه‌هایی هایم درس زندگی گرفتم. زهرا جان باوجود بچه وکارهایی که دارد باز همت می‌کند و دلسوزانه ما را راهبری می‌کند @عکس را یادم نیست کجا گرفته ام.فقط خواستم صلواتی بفرستم برای سلامتی زهراجان وهم گروهی های عزیزم وخداقوتی کنارش چایی قندپهلو
"نون"زینب خالقی
از گوشی ام صدای اذان بلندشده است. در خیابان هفده شهریورهستم. برنامه‌ی نشان اسنپ داردمی گوید ."به راست برانید" اما راننده به راست نرانید. و کار خودش را کرد. روی تابلو تبلیغاتی بنری زده‌اند: بسیج یعنی باورمندی به توان داخلی " جلو در موزه زندان قصر رسیدم. پیاده شدم. از نگهبان پرسیدم: "رویداد خانم دباغ می خوام برم،کدوم ساختمونه" آدرس رانشان داد. اساتید جلسه یک‌به‌یک برای ارائه به جایگاه رفتند. صدای بلندگو نویز داشت. تنظیم کردند .خانم صادقی‌فرد به جایگاه رفت .گفت: "سیلی به زن غربی،با سوژه ی خانم دباغ شکل گرفت، امام تصویرهای توهمی را کنار زد" در سالن باز بود. سوز سردی به داخل سالن می‌آمد. آقای تکلو مسئول جلسه در را بست. در اولین صندلی در ورودی نشست. سرماخورده بود. ماسک زده بود. خانم رایگانی به جایگاه رفت. گفت: "ما باید مسیر رسیدن خانم دباغ را روایت کنیم و به اشتباه فقط دستاوردها را نگوییم" عکاس جلسه از پله‌ها بالارفت.صدای فلش‌زدن مدامش می‌آمد. خانم دانشور گفت: "دباغ به من اینو یادمیده که تو توانایی خودت رو ندیدی، امکانات خودت رو ببین، ما دباغ را در روایت هامون سرکوبش کردیم" صدای سگ‌ها از داخل بوستان موزه می‌آمد. پسربچه‌هایی با دوچرخه وسگ ها گویا مسابقه داشتند. خانم طالبی به جایگاه رفت.گفت: "روز دخترو فقط کیک صورتی خلاصه نکنیم. هویت متصل به افق متعالی را تعریف کنیم. به زن بگیم اگه درمیدون نباشه مساله ای حل نمیشه.ما باید افق پیشرفت را روایت کنیم." صدای خش خش بازکردن کیک‌های پذیرایی می‌آمد. چایی را داخل لیوان کاغذی ریخته بودند. بخارچایی در هوای سرد معلوم بود. خانم ستاری به جایگاه رفت. گفت: "از سطح فرد فراتر بریم.باتصویرایماژهارا کارکنیم. باور داشته باشیم دستمون پرهست" صدای افتادن خودکارم روی زمین آمد. خودکارم را برداشتم. خانم پارسا به جایگاه رفت. گفت: "ایشون صاحب تشخیص بودند. منفعل نبودند. امکان شدن را نشون دادند" خانم قاسم‌زاده به جایگاه رفت. گفت: "نهاد ولایت، زن را واسطه‌ی فیض می‌داند،مسیرزن انقلابی شدن با دوتادوتای روتین زندگی شکل نمیگیره،بایدازشکل حدااقلی وسطحی زندگی کردن بپاخیزی" آقای تکلو ماسکش را برداشت. تسبیحش را داخل جیبش گذاشت. انگشترعقیقش را دورانگشتش چرخاند. به جایگاه رفت. گفت: "به خدای دباغ نگاه کنیم. یه خدای داستان‌سراست. دختری را رو کردکه کوثر بود." رضوانه دباغ دخترخانم دباغ مهمان ویژه‌ی جلسه بود. به جایگاه رفت. عینکش را روی چشمانش گذاشت. گفت: "مامان طوری برنامه می ریخت ما دعای سحر ماه مبارک رو باهم می خوندیم،مامان در چهره اش خستگی نمی‌دیدی" جلسه تمام شد. وآن تابلو تبلیغاتی که "بسیج یعنی باورمندی "بیش از بیش جلوی چشمم برق می‌زد.زندگی سطحی وکوچولو وپیله وارم جلوچشمم رژه می رفت.
داخل خیابان ایستاده‌ام. صفحه‌ی گوشی‌ام را روشن می کنم.تپسی را بازمی کنم. لوکیشن را به مقصد حرم انتخاب می‌کنم. ماشین پیدا می‌شود. نوشته است."شش دقیقه‌ی دیگر" شماره‌ی ناشناسی به گوشی‌ام زنگ می‌زند. جواب می‌دهم .می گوید."سلام راننده تپسی‌ام. ترافیکه صبر کنید" خیابان را نگاه می‌کنم. یک نفر نابلد راه دیگران را سد کرده است. لابه‌لای ماشین‌ها می‌روم. دنبال پراید نقره ای پلاک هشتاد و چهار جیم می‌گردم. پیدا می‌کنم. سوارمی شوم. صدای ضبط ماشین می‌آید: "ممنونم اگر نروی می‌میرم اگه بروی زهرا جان" نور آفتاب در صندلی عقب‌افتاده است.سرم را به سمت نور می‌برم.به گوشه‌ی پنجره سرم را تکیه می‌دهم.نیسان آبی رنگی از بغلم رد می‌شود.بارش کارتن های خالی است. پشت نیسان نوشته است: "کاری باری" این روزها به هر بهانه ای دنبال روضه می‌گردم. هر بار بعد از روضه فرح وشادی به قلبم می‌ریزد. جنس شادی‌اش فرق می‌کند. این روزها در هر چیزی نسبت روضه برای خودم پیدا می‌کنم.زمزمه می‌کنم. می‌گویم مادرجان؛ لوکیشنم را چرا به سمت خانه‌ی شما انتخاب نمی‌کنم.هرجا که نشانی از شما باشد. می گویم مادرجان؛ من به‌راحتی شش دقیقه معطل ماشین می‌شوم.چرا در خانه ی شما شش دقیقه گدایی نمی‌کنم. می‌گویم مادرجان؛ نکند من همان کسی هستم که راه بقیه را سد می‌کنم. خودم هم خبر ندارم. می‌گویم مادرجان؛ من وقتی ماشین دیرمی آید خودم به دنبالش با نشانی که در دست دارم می‌گردم. از شما این‌همه نشانی دارم چرا به دنبالتان نمی‌گردم. می‌گویم مادرجان؛ من همیشه برای زخم‌ها ودردها ومشکلات خودم گریه می‌کنم چرا برای زخم های شما گریه نکرده‌ام. می‌گویم مادرجان؛ من وقتی حالم بد می‌شودوازعالم وآدم شاکی می شوم حتی باخودم وباخدا بادنیا سرجنگ دارم به هر چیزی متوسل می‌شوم.چرا خودم را در نسبت نور شما قرار نمی‌دهم و از شما کمک نمی‌گیرم. می‌گویم مادرجان؛ من همان نیسان هستم که بارم همان کارتن‌های خالی هست.به جنس‌های بنجل من نگاه نکنید. به‌اندازه‌ی کرم خودتان روی من حساب کنید. و کاری باری به من هم بدهید. @عکس را درشهدای گمنام ۷۲تن سرچشمه گرفتم‌. با لوکشین شهدای گمنام به گدایی به درخانه ی مادر می رویم.دوشنبه.تشییع شهدای گمنام دانشگاه تهران یادتون نره
خیابان تاریک است. نور ماشین ها به چشمانم می‌زند. دستم را روی چشمم می‌گذارم.به این‌طرف و آن طرف نگاه می‌کنم.مکثی می‌کنم. رد می‌شوم.وسط خیابان بودم. مردی در جهت خلاف پشت سرم من بود. یک‌پایش را بلندکرد. محکم به کف آسفالت خیابان کوبید. صدای کوبیدن پایش را شنیدم.قلبم لرزید. برگشتم عقبم را نگاه کردم. مردی میان‌سال بود. ماسک زده بود. دمپایی پایش بود. به دمپایی‌اش چیزی چسبیده بود. دوباره محکم پایش را کوبید. روی آسفالت کشید و صدای خش‌خشی آمد. خودش فهمید که من از صدای پایش ترسیده‌ام.همان وسط بروبیای ماشین‌ها گفت: "شرمنده آبجی باعث ترستون شدم" این جمله‌اش این ادبش را شنیدم.طرف حاکم ذهنم گفت:"شرمنده منم که زیادی ترسیدم" جلو هیئت رسیدم. بوی اسپند فضا را پرکرده بود. صدای مداحی پخش بود: "چادرت را بتکان روزی ما را بفرست" از پله های سمت آقایان رد شدم. جلو در ورودی خانم‌ها شلوغ بود. کفش هاروی زمین پخش‌وپلا بود. خادم صدایش را بالا برد: "خانما ادب کنیدمنظم واردشید" چندنفری که جلوی من بودند. منتظر ماندند جلوشان باز شود. همان یک کلمه‌ی خادم که گفت "ادب کنید"صف را مرتب کرد. وارد مجلس شدم.خادمی روی صندلی نشسته بود. هرکس وارد می‌شد ادب می‌کرد.می‌ایستاد. خوش آمد گویی می‌کرد. و این بلندشدن و نشستن را برای همه‌ی تازه‌واردها انجام می‌داد. نگاهش کردم. ادب از سر و روی خودش هم می‌بارید. دیدن این صحنه من را به فکر فروبرد. به گمانم من راهم مؤدب تر کرد. و چادرم را که از سرم افتاده بود. درروی زمین مچاله شده بود.برداشتم.همان جا نشسته چهارتا کردم.روی کیفم گذاشتم. کیفم را روی پایم گذاشتم.جا باز کردم.به خادم اشاره کردم.اینجا برای یک نفر دیگر جا هست. در راه برگشت ادب کردم جلوتر از همسرم حرکت نکردم.حرف می‌زد. وسط حرفش نپریدم وعجولانه نظر خودم را نگفتم. حواسم بود در هر لحظه چطور می‌توانم مؤدب تر عمل کنم. رعایت ادب سخت است وبا تنبلی و تن پروری آبشان در یک جوی نمی‌رود. دقیق ترکه شدم.بی‌ادبی‌ها گاهی ازروی حوصله نداشتن‌ها ازروی تن‌پروری‌ها است و طرف ما عمداً قصد بی‌ادبی ندارد. هر بی ادبی را به‌حساب بی‌ادبی نگذاریم. تا از این گیج ترنشدم. ادب می‌کنم و شما را به خدای منان می‌سپارم. باشدکه رستگارشویم @عکس را درپارک مسیر پیاده روی ام گرفتم . روی
خانم حسینی‌مقدم بلندگویش را کنارش گذاشت. دورباندش را کش بسته بود. از مخاطبین معذرت‌خواهی کرد. در باب این که بلندگویش قدیمی است. در جایگاه نشست.دفترش را باز کرد. میکروفن را برداشت. یک دو سه گفت، تنظیم کرد. صاحبخانه در حال پخش چایی بود. چایی رادر لیوان های کمرباریکی ریخته بود. قندانش چوبی بود.لابه‌لای قندها چند عدد غنچه‌ی گل محمدی گذاشته بود. حلوا را پخش کرد. دوزانو نشست. صدای مرتضی شش‌ماهه‌اش درآمد. به‌طرف مرتضی رفت. بغلش کرد. روبه روی سخنران نشست. سخنران بحثش به اینجا رسیده بود: "ابتر بودن وبی نتیجه ماندن درسایه ی دورماندن از جریان کوثره" دستش را بالابردوادامه گفت: " نسبت خودت رو با جریان کوثر پیدا کن" در راه برگشت دنبال پیداکردن نسبت خودم باکوثرهستم. با کوثری که خانم حسینی مقدم معنی کرد: "یک کثیر زاینده،یک زیادی لحظه‌به‌لحظه در حال افزایش" دختری بستنی به دست از وسط خیابان رد شد. هنوز وسط خیابان بودبستنی اش را تمام کرد. پس در نسبت تمام‌شدنی‌هایی از جنس بستنی از جنس خوراکی‌های خوشمزه نمی‌تواند باشد. خوراکی‌هایی که شاید اگر شبی ،روزی، ماهی، سالی دستمان نرسد و قدرت خرید نداشته باشیم.با ذهن دودوتای خودمان،خودمان را بدبخت عالم می‌دانیم.ومی ترسیم که کیسه‌ی برنجمان به ته رسیده وما نداریم . هنوز در فکر پیدا کردن نسبت خودم باکوثربودم.موتورگازی از بغل گوشم رد شد و هنوز صدایش در گوشم هست. صدایی آزاردهنده.کوثر از جنس سروصداهایی مقامی هم نیست.همان مقام‌ها که سروصدا دارد بروبیا دارد، دهن‌پرکن هست . همه‌ی این‌ها تمام‌شدنی است . چراغ‌ترمز تاکسی جلویی روشن می‌شود. نور قرمز رنگی در خودش داردوتومی فهمی علامت خطروایست است. یک‌لحظه به گروه رفقایی که باآن ها دررفت و آمد هستم نگاه می‌کنم.خطری برای من داردیانه. مثل این خاور بزرگی که از کنارم رد شد. دودش وارد گلویم شد. سوزشی حس می‌کنم. و سرم درد گرفت. اگرآن ها به جریان کوثر وصل باشند از بودن با آن ها سردرد نمی‌گیری.با رفقایی باید بگردی که تورا وصل کنند. همین امشب خودت را محک بزن. چقدر دوست داشتی شبیه حضرت زهرا سلام‌الله باشی.در خانه ی اهل‌بیت باشی. پس بدان وصلی.تلاش کن بیشترش کنی از هر راهی که شده . یکی از مصادیق کوثر ،داشتن قرآن است اگر قرآن را دوست داری یک خط بخوان به خانم هدیه کن و تمام. وصل شدی "بقا به وصل شدن به جریان کوثره"