eitaa logo
"نون"زینب خالقی
157 دنبال‌کننده
159 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
داخل خیابان ایستاده‌ام. صفحه‌ی گوشی‌ام را روشن می کنم.تپسی را بازمی کنم. لوکیشن را به مقصد حرم انتخاب می‌کنم. ماشین پیدا می‌شود. نوشته است."شش دقیقه‌ی دیگر" شماره‌ی ناشناسی به گوشی‌ام زنگ می‌زند. جواب می‌دهم .می گوید."سلام راننده تپسی‌ام. ترافیکه صبر کنید" خیابان را نگاه می‌کنم. یک نفر نابلد راه دیگران را سد کرده است. لابه‌لای ماشین‌ها می‌روم. دنبال پراید نقره ای پلاک هشتاد و چهار جیم می‌گردم. پیدا می‌کنم. سوارمی شوم. صدای ضبط ماشین می‌آید: "ممنونم اگر نروی می‌میرم اگه بروی زهرا جان" نور آفتاب در صندلی عقب‌افتاده است.سرم را به سمت نور می‌برم.به گوشه‌ی پنجره سرم را تکیه می‌دهم.نیسان آبی رنگی از بغلم رد می‌شود.بارش کارتن های خالی است. پشت نیسان نوشته است: "کاری باری" این روزها به هر بهانه ای دنبال روضه می‌گردم. هر بار بعد از روضه فرح وشادی به قلبم می‌ریزد. جنس شادی‌اش فرق می‌کند. این روزها در هر چیزی نسبت روضه برای خودم پیدا می‌کنم.زمزمه می‌کنم. می‌گویم مادرجان؛ لوکیشنم را چرا به سمت خانه‌ی شما انتخاب نمی‌کنم.هرجا که نشانی از شما باشد. می گویم مادرجان؛ من به‌راحتی شش دقیقه معطل ماشین می‌شوم.چرا در خانه ی شما شش دقیقه گدایی نمی‌کنم. می‌گویم مادرجان؛ نکند من همان کسی هستم که راه بقیه را سد می‌کنم. خودم هم خبر ندارم. می‌گویم مادرجان؛ من وقتی ماشین دیرمی آید خودم به دنبالش با نشانی که در دست دارم می‌گردم. از شما این‌همه نشانی دارم چرا به دنبالتان نمی‌گردم. می‌گویم مادرجان؛ من همیشه برای زخم‌ها ودردها ومشکلات خودم گریه می‌کنم چرا برای زخم های شما گریه نکرده‌ام. می‌گویم مادرجان؛ من وقتی حالم بد می‌شودوازعالم وآدم شاکی می شوم حتی باخودم وباخدا بادنیا سرجنگ دارم به هر چیزی متوسل می‌شوم.چرا خودم را در نسبت نور شما قرار نمی‌دهم و از شما کمک نمی‌گیرم. می‌گویم مادرجان؛ من همان نیسان هستم که بارم همان کارتن‌های خالی هست.به جنس‌های بنجل من نگاه نکنید. به‌اندازه‌ی کرم خودتان روی من حساب کنید. و کاری باری به من هم بدهید. @عکس را درشهدای گمنام ۷۲تن سرچشمه گرفتم‌. با لوکشین شهدای گمنام به گدایی به درخانه ی مادر می رویم.دوشنبه.تشییع شهدای گمنام دانشگاه تهران یادتون نره
خیابان تاریک است. نور ماشین ها به چشمانم می‌زند. دستم را روی چشمم می‌گذارم.به این‌طرف و آن طرف نگاه می‌کنم.مکثی می‌کنم. رد می‌شوم.وسط خیابان بودم. مردی در جهت خلاف پشت سرم من بود. یک‌پایش را بلندکرد. محکم به کف آسفالت خیابان کوبید. صدای کوبیدن پایش را شنیدم.قلبم لرزید. برگشتم عقبم را نگاه کردم. مردی میان‌سال بود. ماسک زده بود. دمپایی پایش بود. به دمپایی‌اش چیزی چسبیده بود. دوباره محکم پایش را کوبید. روی آسفالت کشید و صدای خش‌خشی آمد. خودش فهمید که من از صدای پایش ترسیده‌ام.همان وسط بروبیای ماشین‌ها گفت: "شرمنده آبجی باعث ترستون شدم" این جمله‌اش این ادبش را شنیدم.طرف حاکم ذهنم گفت:"شرمنده منم که زیادی ترسیدم" جلو هیئت رسیدم. بوی اسپند فضا را پرکرده بود. صدای مداحی پخش بود: "چادرت را بتکان روزی ما را بفرست" از پله های سمت آقایان رد شدم. جلو در ورودی خانم‌ها شلوغ بود. کفش هاروی زمین پخش‌وپلا بود. خادم صدایش را بالا برد: "خانما ادب کنیدمنظم واردشید" چندنفری که جلوی من بودند. منتظر ماندند جلوشان باز شود. همان یک کلمه‌ی خادم که گفت "ادب کنید"صف را مرتب کرد. وارد مجلس شدم.خادمی روی صندلی نشسته بود. هرکس وارد می‌شد ادب می‌کرد.می‌ایستاد. خوش آمد گویی می‌کرد. و این بلندشدن و نشستن را برای همه‌ی تازه‌واردها انجام می‌داد. نگاهش کردم. ادب از سر و روی خودش هم می‌بارید. دیدن این صحنه من را به فکر فروبرد. به گمانم من راهم مؤدب تر کرد. و چادرم را که از سرم افتاده بود. درروی زمین مچاله شده بود.برداشتم.همان جا نشسته چهارتا کردم.روی کیفم گذاشتم. کیفم را روی پایم گذاشتم.جا باز کردم.به خادم اشاره کردم.اینجا برای یک نفر دیگر جا هست. در راه برگشت ادب کردم جلوتر از همسرم حرکت نکردم.حرف می‌زد. وسط حرفش نپریدم وعجولانه نظر خودم را نگفتم. حواسم بود در هر لحظه چطور می‌توانم مؤدب تر عمل کنم. رعایت ادب سخت است وبا تنبلی و تن پروری آبشان در یک جوی نمی‌رود. دقیق ترکه شدم.بی‌ادبی‌ها گاهی ازروی حوصله نداشتن‌ها ازروی تن‌پروری‌ها است و طرف ما عمداً قصد بی‌ادبی ندارد. هر بی ادبی را به‌حساب بی‌ادبی نگذاریم. تا از این گیج ترنشدم. ادب می‌کنم و شما را به خدای منان می‌سپارم. باشدکه رستگارشویم @عکس را درپارک مسیر پیاده روی ام گرفتم . روی
خانم حسینی‌مقدم بلندگویش را کنارش گذاشت. دورباندش را کش بسته بود. از مخاطبین معذرت‌خواهی کرد. در باب این که بلندگویش قدیمی است. در جایگاه نشست.دفترش را باز کرد. میکروفن را برداشت. یک دو سه گفت، تنظیم کرد. صاحبخانه در حال پخش چایی بود. چایی رادر لیوان های کمرباریکی ریخته بود. قندانش چوبی بود.لابه‌لای قندها چند عدد غنچه‌ی گل محمدی گذاشته بود. حلوا را پخش کرد. دوزانو نشست. صدای مرتضی شش‌ماهه‌اش درآمد. به‌طرف مرتضی رفت. بغلش کرد. روبه روی سخنران نشست. سخنران بحثش به اینجا رسیده بود: "ابتر بودن وبی نتیجه ماندن درسایه ی دورماندن از جریان کوثره" دستش را بالابردوادامه گفت: " نسبت خودت رو با جریان کوثر پیدا کن" در راه برگشت دنبال پیداکردن نسبت خودم باکوثرهستم. با کوثری که خانم حسینی مقدم معنی کرد: "یک کثیر زاینده،یک زیادی لحظه‌به‌لحظه در حال افزایش" دختری بستنی به دست از وسط خیابان رد شد. هنوز وسط خیابان بودبستنی اش را تمام کرد. پس در نسبت تمام‌شدنی‌هایی از جنس بستنی از جنس خوراکی‌های خوشمزه نمی‌تواند باشد. خوراکی‌هایی که شاید اگر شبی ،روزی، ماهی، سالی دستمان نرسد و قدرت خرید نداشته باشیم.با ذهن دودوتای خودمان،خودمان را بدبخت عالم می‌دانیم.ومی ترسیم که کیسه‌ی برنجمان به ته رسیده وما نداریم . هنوز در فکر پیدا کردن نسبت خودم باکوثربودم.موتورگازی از بغل گوشم رد شد و هنوز صدایش در گوشم هست. صدایی آزاردهنده.کوثر از جنس سروصداهایی مقامی هم نیست.همان مقام‌ها که سروصدا دارد بروبیا دارد، دهن‌پرکن هست . همه‌ی این‌ها تمام‌شدنی است . چراغ‌ترمز تاکسی جلویی روشن می‌شود. نور قرمز رنگی در خودش داردوتومی فهمی علامت خطروایست است. یک‌لحظه به گروه رفقایی که باآن ها دررفت و آمد هستم نگاه می‌کنم.خطری برای من داردیانه. مثل این خاور بزرگی که از کنارم رد شد. دودش وارد گلویم شد. سوزشی حس می‌کنم. و سرم درد گرفت. اگرآن ها به جریان کوثر وصل باشند از بودن با آن ها سردرد نمی‌گیری.با رفقایی باید بگردی که تورا وصل کنند. همین امشب خودت را محک بزن. چقدر دوست داشتی شبیه حضرت زهرا سلام‌الله باشی.در خانه ی اهل‌بیت باشی. پس بدان وصلی.تلاش کن بیشترش کنی از هر راهی که شده . یکی از مصادیق کوثر ،داشتن قرآن است اگر قرآن را دوست داری یک خط بخوان به خانم هدیه کن و تمام. وصل شدی "بقا به وصل شدن به جریان کوثره"
نویسنده"رقیه رباطی" درهفده سالگی دفتری برداشتم که گاهااحساساتم راشعرگونه ،قلم می زدم .کلماتی ساده وبچگانه که گاهی قافیه داشت امانه چندان مطابق اصول .قافیه اش مطابق حس وحال دلم بود... روزی درماه رمضان متنی نثرگونه ازحضرت مادرقلم زدم ..درحصارتنهایی ودرقفس سکوتم غرق بودم که ناگاه شنیدم صدای ناله ای ازدوردست هارا..بیشترگوش فرادادم آری صدای ناله وشیون است امابرای چه؟ گویی صدای شیون یک مادراست . مادری دادمی زندفریادمی زند..یه مادر بین دربسته ویه دیواراسیره دشمنادارن دروفشارمیدن تابمیره . مادرسکوت من میگن پهلوشکسته است .مادرتنهایی من ذکرلبش دعاواسه همسایه هاست ..میگن اسمش زهرا(س)است.. زهرای پهلوشکسته میگه علی کجایی بچه هادارن یتیم میشن علی براشون مادری کن بحق من .اگه بودی نزاری حسن جگرش پاره پاره شه اگه توبودی وآب بودوحسین ...اگه تشنه موند حسین ...نزاری تشنه بمونه ...ولی تشنه موندحسین ‌ این همه آب دراین ملک خداست چه شودقطره آبی بخورد...ولی افسوس علی جان نه توهستی ونه من مادرقصه میدونست که می آید آنکه نامش مهدی (عج)است اما چرااینقدردیر؟ دوستی میگف شبای ماه رمضون هزاربنده رهامیشن ازآتیش جهنم ...اماروزجمعه هرساعت هزاربنده رهامیشن ازآتیش شاید اگه مهدی نمیادهنوزرهانشدن بنده هاازآتیش جهنم.. ولی آقاتوبیا. بخاطر مادرت ‌.مادر ما. چون داره دادمیزنه داره فریادمیزنه میگه ..بیامهدی پسرم ...(.اللهم عجل لولیک الفرج )... ادامه دارد.....
گل‌های نرگس داخل گلدان شیشه‌ای جلوی میز گذاشته شده است. بوی گل نرگس داخل اتاق پیچیده است. قرآن باجلدسبزرنگی با حاشیه‌ی قرمز روی رحل قرار گرفته است. کنار رحل دو شمع قرار گرفته است. در حال سوختن هستند. نور شمع روی پارچ آب روی میز منعکس شده است. نور هالوژن سبزرنگی بالای ویترین روشن است. ویترین را قهوه‌ای روشن‌تری نشان می‌دهد. نور لوسترها زرد و سفید است. سایه‌ی نور روی گچ‌بری‌های سقف افتاده است. دورتادور سالن مبلمان چیده شده است. روی مبل‌ها کاور پلاستیکی کشیده شده است. صدای تسبیح بغل دستمی ام می‌آید. دانه‌دانه یاقوت‌های قرمزرنگش را روی‌هم می‌اندازد. زنی که سرش پایین است. اشکش چکید. روی گونه‌اش سر خورد. دستمال‌کاغذی را از داخل کیفش درآورد. در دستش مچاله کرد. صدای بچه‌ای از پشت سرم می‌آید. می‌گوید: "مامان پس کی تموم میشه". مادرش اورا به خوردن خوراکی‌هایش تشویق می‌کند. ساکت شد. سخنران بحثش به اینجا رسیده: " چه کارکنیم عاقبت بخیر بشیم" صدایش را بالاتر برد. در ادامه گفت: "فتنه‌های آخرالزمان زیاده به حضرت زهرا زیاد هدیه بدید." می‌گویم گل نرگس در حد و اندازه‌ی خودش بوی خوش و زیبایی به تصویر کشیده است. من چطور؟ در حد و اندازه‌ی خودم در نسبت خودم چه‌کار می‌کنم؟ قرآن خانه‌ی من چه نسبتی بامن دارد. مثل قرآن اینجا فقط نقشش گذاشتن روی رحل است؟ طاقچه‌ ام را باقرآن فقط مزین کرده‌ ام؟ خودم را چطور؟ هالوژن با رنگ سبزش این قدرت را دارد ویترین راقشنگ‌تر نشان دهد.قدرت من از هالوژن آیا کمتر است؟ من چطور؟ وقتی کنار چیزی قرامی‌گیرم آیاصلاً نوری دارم؟ آیااندازه‌ی شمع‌ها نوری دارم .
نویسنده:رقیه رباطی هنوز درهفده سالگی به سرمیبرم .امشب عجیب باران میبارد .گویی آسمان رابه زمین دوخته اند.دلم هوای نوشتن کرده است ...میخواهم ازمادربنویسم .کلمات تک تک به ذهنم خوانده میشونداینباراینگونه مینویسم ... بازهم باران آمده است بازهم کوچه ماخیس شده است بازهم کوچه هابوی نم ِکاه گل است بازهم دیوار خانه من خیس شده است دیوارخانه من ازگِل بودازکاه گِل که دراین باریدن نم برداشت وفروریخت دیوارگلی دوقدم مانده به انتهای دیوارگلی .نیمکتی خالی بود که دراین باریدن خیس نشد متعجب بودم نیمکت دراین باریدن خیس نشد؟¡, یک نفردرباران ازکوچه بارانی من ردمیشد تابه سمت نمیکت رفت ونشست دودست ِدعاکرد بلند...گفت بیا منتظرم درباران میگفتم باچه کس دارد نجوادردل ِشب .شبی بارانی ...درسکوت فکرم این ندامی آمد...(هرچه آیدبه سرماهمه ازغیبت اوست )..آن زمان فهمیدم . مادری دل شکسته میزندفریاد..دادازاین بی داد امروزهم جمعه است بازهم باران آمده است ...العجل مولایم ...مادرت منتظراست...اللهم عجل لولیک الفرج ادامه دارد
از خواب بیدار شدم.دست دراز کردم گوشی‌ام را از کنار کتاب‌هایم برداشتم.نتش را روشن کردم.یادم آمد امروز را تمرین آفلاین شو دارم.چند ثانیه مکث کردم.شبکه‌های اجتماعی را چک نکرده،گوشی را گذاشتم. چالش آفلاین شوبه این صورت بود؛ ساعتی را مشخص کنیم شبکه های اجتماعی را فقط درآن ساعت چک کنیم . قرآنم را برداشتم.ورق زدم یادم آمد باید به خانم دهقانی بگویم قسط قرعه‌کشی این ماهش را زودتر بدهد. کسی که این ماه قرعه به نامش درآمده چک دارد و عجله دارد.به سمت گوشی رفتم.گوشی را برداشتم. یادم افتادچالش آفلاین شو هستم .گوشی را گذاشتم.گوشه‌ی دفتر برنامه‌ریزی‌ام نوشت:"یادآوری به خانم دهقانی". لباس‌های مشکی‌ام را برداشتم.دوتا چادر،روسری، مانتو، شلوار، پیراهن مشکی را در لباسشویی ریختم.یادم امدمشکین تاژ تهش مانده است. به‌طرف گوشی رفتم به همسرم پیام بدهم بخرد.گوشی را برداشتم.یادم آمد چالش آفلاین شو شرکت کردم.گوشی را گذاشتم.گوشه‌ی دفترچه‌ام نوشتم."خرید مشکین تاژ" کتابم را برداشتم.یادم آمد گزارش روزانه‌ام را داخل گروهم بگذارم. به‌طرف گوشی رفتم.برداشتم. چالش آفلاین شو بودم.گوشی را گذاشتم.گوشه‌ی دفترچه‌ام نوشتم "ارسال گزارش روزانه در گروه." ساعت یازده صبح است.کارهایی که تا یک ظهر طولش می‌دادم.امروز تا یازده به سرانجام رسیده بود. صدای موبایلم آمد. به‌طرف گوشی رفتم.گوشی را از روی اپن برداشتم.سهیلا بود. گفت: "معلومه کجایی، از صبح چرا ایتا رو چک نکردی" خندیدم و گفتم:"اگه گذاشتین یه چالش رو مث بچه آدم تمومش کنم" به او گفتم من در چالشی هستم.شرمنده حدود نه شب چک می‌کنم . نه شب بود. ایتا را بازگردم. گروه رفقایم را دیدم.سمیرا عکسی از بیمارستان گذاشته بود و نوشته بود دعا کنید. و غروب زهرا نوشته بود."رفقااااا سلام نی نی سمیرا به دنیا اومد الحمدلله" خنده‌ام گرفته بود. یک روز آفلاین شو بودم.چقدر اتفاق افتاده بود. چه رفت‌وآمدی بوده است. تجربه‌ی خیلی خوبی بود. تا جایی که بتوانم سعی می‌کنم ادامه بدهم از همین تریبون از خانم کاشانی پور تشکر می‌کنم این چالش را معرفی کردند. از همه مهم‌تر این که موفق شده بودم این را پشت سر بگذرانم و شکست بدهم بیشتر خوشحالم می‌کرد.
صدای اذان گوشی‌ام بلند شد. به ساعت نگاه کردم. آب کتری آماده‌ی قل‌قل‌کردن است. صدای سوت قبل از جوش‌آمدنش می‌آید. کمی مکث کردم، صدای تیک‌تیک ساعت غلبه داشت. طرف تنبل ذهنم گفت: "آلودگیه دیگه، حالا مسجد نمیخواد بری" طرف دلسوز ذهنم گفت: "بازم بهانه بیار خودت و محروم کن ببینم کی ضرر می کنه" در چشم برهم‌زدنی زیر گاز را خاموش کردم. دم در همسرمدیرساختمان را دیدم.سلام و احوالپرسی کردم. طرف ریایی ذهنم می‌گفت: "همسایه جان ول کن نمازم دیر شد"طرف قاضی ذهنم جوابش را داد: "خوبه حالا، تا دو دقیقه پیش نمی‌خواستی بری مسجد حالا ادا درنیار"خودم رابه مسجدرساندم. مهتابی مسجد روشن است. سایه‌ی بلندگوها تا وسط ستون کش آمده است. صدای به‌هم‌خوردن استکان‌هایی چایی می‌آید. تازگی‌ها لیوان‌های چایی را عوض کرده‌اند. لیوان‌های بزرگ دسته داراست. دورتادورش حاشیه دارد. من و نعیمه از این بابت عوض‌شدن لیوان‌ها خوشحال شدیم. زنی در یک‌دستش تسبیح است. سرش را تکان می‌دهد. صدای سین‌های سبحان‌الله گفتنش می‌آید. در دست دیگرش قند است. به چایی‌اش که جلویش گذاشته نگاه می‌کند. خانمی چادرش را تا کرد. داخل کیفش گذاشت.بلندشد.به بغل‌دستی‌اش دست داد. لبخند به لب خداحافظی کرد. زهرا از در وارد شد. کنارم نشست. گفت: "خانما اصلا عادت ندارن کفشاشون رو جاکفشی بذارن" خندیدم. گفتم: "وووی من عجله داشتم به رکوع امام برسم. نتونستم کفشامو بذارم" خودش را جابه‌جا کرد. گفت: "الان شلختگی دم دربدتره و مردم زمین بخورن یا اینکه شما به یه رکعت نمی‌رسیدی." چشمی گفتم. حرفش حق بود. اعتراضش را به جان خریدم. از انتخابم راضی بودم. مسجد حال همه خوب است. می‌دانند آلودگی است. می‌دانند بنزین پنج هزارتومانی روانه‌ی بازار است. به همدیگر دلداری می‌دهند به این رفتارهایی ادایی فکر می‌کنم. چقدر ادایی است چقدر واقعی؟ ما آدم ها وقتی که احساس می‌کنیم کسی دیگر قرار است وقتمان را بگیردبه وقت خودمان حریص می‌شویم. وگرنه یک سلام و احوالپرسی و لبخند جای دوری نمی‌رفت.وبه آن همه سوال وجواب ذهنی نیاز نداشت .من عجله داشتم منافع خودم در خطر بود به نماز نمی رسیدم. آیا واقعا نرسیدن به نمازجماعت را یک خطر برای منافعم می دانم اگر آری ..که ازاول زود حاضر می شدم وسررفتن ونرفتن به مسجد این همه مبارزه نمی کردم اگرنه ...چه بگویم که نگفته پیداست یک ثانیه به منافع دیگران هم بیشتر فکر می‌کردم آن طور کفش‌ها را رها نمی‌کردم. @عکس را درامامزاده سیدرضا گرفتم.بادوستانم اینجا رفتیم حال دلمان خوش شد.