صدای اذان گوشیام بلند شد. به ساعت نگاه کردم. آب کتری آمادهی قلقلکردن است. صدای سوت قبل از جوشآمدنش میآید. کمی مکث کردم، صدای تیکتیک ساعت غلبه داشت. طرف تنبل ذهنم گفت: "آلودگیه دیگه، حالا مسجد نمیخواد بری"
طرف دلسوز ذهنم گفت: "بازم بهانه بیار خودت و محروم کن ببینم کی ضرر می کنه"
در چشم برهمزدنی زیر گاز را خاموش کردم. دم در همسرمدیرساختمان را دیدم.سلام و احوالپرسی کردم. طرف ریایی ذهنم میگفت: "همسایه جان ول کن نمازم دیر شد"طرف قاضی ذهنم جوابش را داد: "خوبه حالا، تا دو دقیقه پیش نمیخواستی بری مسجد حالا ادا درنیار"خودم رابه مسجدرساندم. مهتابی مسجد روشن است. سایهی بلندگوها تا وسط ستون کش آمده است. صدای بههمخوردن استکانهایی چایی میآید. تازگیها لیوانهای چایی را عوض کردهاند. لیوانهای بزرگ دسته داراست. دورتادورش حاشیه دارد. من و نعیمه از این بابت عوضشدن لیوانها خوشحال شدیم. زنی در یکدستش تسبیح است. سرش را تکان میدهد. صدای سینهای سبحانالله گفتنش میآید. در دست دیگرش قند است. به چاییاش که جلویش گذاشته نگاه میکند. خانمی چادرش را تا کرد. داخل کیفش گذاشت.بلندشد.به بغلدستیاش دست داد. لبخند به لب خداحافظی کرد. زهرا از در وارد شد. کنارم نشست. گفت: "خانما اصلا عادت ندارن کفشاشون رو جاکفشی بذارن"
خندیدم. گفتم: "وووی من عجله داشتم به رکوع امام برسم. نتونستم کفشامو بذارم"
خودش را جابهجا کرد. گفت: "الان شلختگی دم دربدتره و مردم زمین بخورن یا اینکه شما به یه رکعت نمیرسیدی."
چشمی گفتم. حرفش حق بود. اعتراضش را به جان خریدم. از انتخابم راضی بودم. مسجد حال همه خوب است. میدانند آلودگی است. میدانند بنزین پنج هزارتومانی روانهی بازار است. به همدیگر دلداری میدهند
به این رفتارهایی ادایی فکر میکنم. چقدر ادایی است چقدر واقعی؟
ما آدم ها وقتی که احساس میکنیم کسی دیگر قرار است وقتمان را بگیردبه وقت خودمان حریص میشویم. وگرنه یک سلام و احوالپرسی و لبخند جای دوری نمیرفت.وبه آن همه سوال وجواب ذهنی نیاز نداشت .من عجله داشتم منافع خودم در خطر بود به نماز نمی رسیدم.
آیا واقعا نرسیدن به نمازجماعت را یک خطر برای منافعم می دانم
اگر آری ..که ازاول زود حاضر می شدم وسررفتن ونرفتن به مسجد این همه مبارزه نمی کردم
اگرنه ...چه بگویم که نگفته پیداست
یک ثانیه به منافع دیگران هم بیشتر فکر میکردم آن طور کفشها را رها نمیکردم.
@عکس را درامامزاده سیدرضا گرفتم.بادوستانم اینجا رفتیم حال دلمان خوش شد.
#مسجد
#مبارزه_با_نفس
#امامزاده_گردی
#دوست_نوشت
نویسنده:رقیه رباطی
هنوزدرهفده سالگی به سرمیبرم ...بازدلم هوای نوشتن کرده وباز برای مادر...اینبار کلمه اشک به ذهنم روانه میشودومینویسم
اشک برچشمان یک مادرنشست مادرآندم که میان درودیوارمیزد فریاد
که کسی دادرسی برغمم نیست کسی
یک نفرنیست نجاتم بدهدازدونان (انسانهای پست)یک نفرنیست که فریادزند مادری پشت دراست
دشمنی کرده اسیر مادرقصه من یک نفرنیست که گویدزینب مادرش میخواهدوحسن .باحسین مادری میخواهند
مادرقصه من هم خودش مظلوم است همه بچه های اومظلوم اند
اشک برچشمان یک مادرنشست مادری فاطمه زهرانام .مادری دخت نبی مادری چشمه کوثر مادربخشش بهترین پیراهن
وپیمبرفرمودفاطمه دختر من ام ابیهای من است
فاطمه شافع امت من .
مادرزخمی من اشک هایش بارید آن زمان روی زمین گل نرگس رویید
گل نرگس گل مهدی وگل منتظران معناشد
گل نرگس فریادمادرمجروحی است که به آوازبلندسالهاپشت دری میخواند
اولین منتظرت من بودم تاابدمنتظرت می مانم ...مهدی (عج)برای تسکین غم منتظران جمعه ای می آید...اللهم عجل لولیک الفرج .....
مدتی بعدازاین سه متن دوست داشتم شعری قافیه دار اصولی تروجدیدتر بگویم ..دوبیت نوشتم ..
فاطمه کیست که دروصف اوعاجزومهجورم من فاطمه دخترکی نُه ساله درکش اندازه دریاست ولی .....
دنبال کلمات گشتم تاکامل کنم اما نتوانستم ودردفترم همین گونه ناتمام ماند...
امروز ۳۵ سال سن دارم .انگار دورشدم ازاحساسات ناب ازخلوتهای مقدس ذهن .از نوشتن ...در جایی خواندم .فاطمه (س)فرموند:تمام رستگاری هادرگرو دوست داشتن علی (ع )است ..وچه بسااول محب علی فاطمه بودکه جانش رادراثبات محبتش فداکرد.....نوشته من ناقص ماند شایدهنوز نشناختم مادرمان فاطمه را ...
اما جمله ی استادشریعتی درذهنم مرورمی شود فاطمه فاطمه است ....ای حضرت مادر شفیع محبانت ومحبان علی باش
دیرگاهی است هفده سالگی ام تمام شده اما دوست داشتنت ادامه خواهدداشت...تازنده ام ....
پایان نوشتن احساسات هفده سالگی .....
صدای نشان میگوید؛"دور بزنید"
راننده دور میزند.
امروزبانعیمه رفتیم مراسم روضه همسایه یازده سال پیششان.
مجلس که تمام شد. دورهمی شروع شد.
عروس خانواده گوشیاش را آورد. عکس محمد را نشان داد. نعیمه با تعجب گفت: "خدای من چقدر بزرگ شده"
یازده سال بود همدیگر را ندیده بودند.
بعد ازآنجا رفتیم سمنوپزان
از ماشین پیاده شدیم.دنبال پلاک میگشتیم.یک در جلویش پرچم نصب بود. همان جا رفتیم .
سروصدا از داخل حیاط می آمد.واردشدیم.صدای بههمزدن کفگیر تهدیگ میآمد. صدای دعای حدیث کسا پخش بود. صاحبخانه به استقبال ما آمد. سلام و احوالپرسی کردیم.دورتادور حیاط صندلی چیده بودند. بوی اسپند در حیاط پیچیده بود. ما کنار میز نشستیم. روی میز سماور و استکان و حلوا، پیراشکی، نارنگی گذاشته بودند. نشستیم، وسایل پذیرایی را تعارف کردند. پرچم سفیدرنگی بالای سماور بود.که با خطقرمز یا حسین نوشته بود.
صاحبخانه گفت:"اگه می خواید بیاید هم بزنید"
دور دیگ رفتیم. وسایل دستم را به نعیمه دادم. ملاقهی بزرگ را در دستم گرفتم. زیر لب توسلی کردم.شروع بههمزدن کردم. چند دقیقه هم زدم. نعیمه را صدا زدم بیا شماهم هم بزن.
دوباره اسپند آوردند .صاحبخانه دور حیاط راه می رفت ،تکرارمی کرد:"خوش اومدید ، خوش اومدید"
یکدفعه صداقطع شد.حیاط تاریک شد. برقها رفت. همهمه شد.درعرض چندثانیه همه چیز به حالت عادی برگشت.موتور را روشن کردند..به طرف دیگ چراغ انداختند.سایهی آدمهای تا روی سقف کشیده شده بود.با نور گوشی یک نفر قرآن می خواند. یک نفر در آسانسور گیر کرده بود.
بوی نشتی گازمی آمد. جایمان را عوض کردیم.
دختربچهای با دوچرخهاش یکگوشه ایستاده بود. به دیگ نگاه میکرد.
صاحبخانه دستش را پشتدستش زد. گفت؛ "چه کاری شد برق کجا رفت"
بلند شد. گفت: "یکی با گوشیاش یه مداحی بذاره "
بهطرف دیگ رفت.چادرش را به کمرش بست. از پله ها بالا رفت. شروع بههمزدن کرد.
یک مهمان تازهوارد شد. پیرمردی روی صندلی نشسته بود. پیرمرد بلند شد. دختری از آن طرف صدایش را بلند کرد: "مامان عمو با شماست"مادرش صندلیاش را جابهجا کرد.گفت: 'سلام کردمش مامان جان"دخترچادرش را مرتب کرد گفت: 'گوشهای عمو نمیشنوه دوباره سلام کن"
عمو با عصایش در تاریکی راه رفت. کلاهش را ازروی سرش برداشت.بهطرف دیگ رفت .
آنجا که در اسنپ برنامهی نشان گفت دور بزن. من هم با او دور زدم. همسایه یازده سال پیش نعیمه را وقتی دیدم. بزرگشدن آدمها را دریک لحظه میبینی.نمیدانی چه سیری را طی کرده.اصلاً فکر کردهای در این یازده سال به تو، به من، به نعیمه، به محمد، چه گذشته است. مثل همین دیگ سمنو که ذرهذره تا صبح باید آبش خشک شودتاسمنو درست شود. در این یازده سال اصلاً فکر کردهای چند نفر دست اندر کار و زحمت من و شما رو کشیده است.مثل همین دیگ سمنو که اینهمه آدم را سراپا کرده است.
شاید دوتا،یا سه تا یازده سال دیگر بگذرد.گوش های من وشما هم مثل آن عمو دیگر نشنود.وباید چندباره به ما سلام کنند.
#گذر_عمر
#انسان_شناسی
#همسایه_قدیمی
#سمنو_پزان
#داستان_نویسی
زن پافر مشکی به تن دارد.آستین های بلوزش سبز پسته ای است. روسریاش روی شانهاش افتاده است. رنگ روسری و کیفش قهوهای روشن است ..یکپایش را به زمین میکوبد. کفشهای چرم مشکیاش پاشنه سهسانتی دارد. وسط میدان شهرری ایستاده است. صدای بوق ماشینها میآید. رانندهای دستش را روی بوق گذاشته است وول کن ماجرا نیست .
زن دستش را روی گلویش گذاشت. صدایش را بالا برد، گفت: "به اینجام رسوندی،تمومش کن"
مرد انگشتش را جلوی بینیاش گرفت.گفت: "هیس، ساکت، آبروبرام نذاشتی"
هرکس رد میشد.نگاهشان میکرد. زن را متهم می کردند که قشقرق به راه انداخته است. در این دعوایی که آخرین مرحلهاش را ما دیدیم.
در آخرین مرحلهی دعوا چطور قضاوت میکنیم.
مرد کهاینطور ادای شخصیتهای جنتلمن را درمیآورد.اگر یکدهم این شخصیت را در خانه به همسرش نثار میکرد. شاید زن را به اینجایش نرسانده بود.
قضاوتکردن راستهی دست ماهاست. حتی من که اصلاً خبر ندارم آن مرد در خانه چطور رفتار کرده است دارم تز مشاوره میدهم که در خانه چنین باش و چنان باش.
ما چه بخواهیم چه نخواهیم طرف قاضی ذهن داریم.از ویژگی های ماست.دست بردارم نیست. نمیتوانیم این بخش از قضاوت گری وجودمان را انکار کنیم.
دنبال راهکاری در اینترنت گشتم.با این روحیهی قضاوتگری صددرصدی چه کارکنیم.
دکتر روان شناسی پاسخ داده بود: "قضاوتکردنهایمان را برای خودمان نگه داریم، به بقیه تحمیل نکنیم، و انتقال ندهیم و درونی پیش خودمان نگاه داریم ."
ودریک کلمه مدیریت کنیم.
همهی حرف سر همین مدیریت است.
بیاید باهم این واقعه را مدیریت کنیم.
اگران زن خودش را مدیریت کرده بود و دعوا را به خیابان نمیکشاند.
اگر آن زن روسریاش را مدیریت کرده بودوازسرش نمیافتاد
اگر آن زن پاهایش را مدیریت کرده بودبه زمین نمیکوبید
اگر آن مرد خودش را مدیریت کرده بودوزندگی زن را جهنم نکرده بود.
اگر آن راننده خودش را مدیریت کرده بود و بوق ممتد نمیزد.
اگر من خودم را مدیریت کرده بودم و قضاوتم را انتقال نمیدادم.
واگر این اگرها اجرا می شد...
مثل اصغرفرهادی مثلا پایان بازگذاشتم خودتان به نتیجه برسیددیگر.
#مدیریت_احساسات
#مدیریت_قضاوت
#انسان_شناسی
صدای خشخش راهرفتن میآید. جوان سرش را از پنجره بیرون آورد. پدر رادید که از کوچه بیرون رفت. پنجره را بست بهطرف کمددیواری رفت. زیر چشمانش پفکرده بود. قرمز شده بود. پیشانیاش عرق کرده بود. با آستینش عرقش را پاک کرد. رد عرق روی آستینش ماند. کمددیواری را باز کرد. در کمددیواری قریچی صدا داد. پارچهی سفید را ازروی گاوصندوق برداشت. کلید گاوصندوق را از جیبش درآورد.چرخاند.چشمانش را بسته بود. پلک نمیزد. رمزش را چندبارجابه جا کرد.بازنشد.سیگاری از جیبش درآورد. فندک زد. روشن کرد. پک عمیقی زد. بوی سیگار در اتاق پیچید. صدای بههمخوردن در سالن پذیرایی آمد. پارچهٔ گاوصندوق را پرت کرد روی گاوصندوق. در کمددیواری را بست. سیگار را به دیوار فشار داد. خاموش شد. خودش را روی تخت پرت کرد. ملحفه را روی سرش کشید. پدر در چهارچوب در ایستاد. لامپ اتاق را روشن کرد. صدای پدر را شنید: "این قدرچشمت به دست بقیه نباشه، پاشویه حرکتی بزن کاری بکن "
پدر ادامه داد: "حالا هی تا لنگ ظهر بخواب بعد بگو کار نیست"
جوان صدایش را درآورد: "خاموشکن اون لامپو"
پیرمرد از پلهها دست گرفت. پایین رفت. در را باز کرد. از خانه بیرون رفت. جوان از تخت بلند شد. از بالای پلهها نگاه کرد. رفتن پدر را تماشا کرد. برگشت بهطرف گاوصندوق. پایش به لبه فرش گیر کرد. زمین خورد. صدای آخ گفتنش آمد. همان جا نشست. دست دراز کرد. گوشیاش را ازروی زمین برداشت. اینترنت را سرچ کرد."طریقهی بازکردن در گاوصندوق"
دستانش میلرزید. نفسنفس میزد. سرش را راست کرد. دوروبرش را نگاه کرد. سایهی پدرش را در دیوار میدید. چشمانش را مالید. گوشی را پرت کرد. پایش را به لبهی تخت کوبید. دستانش را درهم گره زد. در اتاق راه میرفت.
گوشی را دوباره برداشت.به دوستش زنگ زد."میگم من چه مرگمه،چرا کارام پیش نمیره"
ازان طرف خط شنید: "تو فقط تنبلی، تنبلی روزگارت رو سیاه کرده"
#تنبلی
#برنامه_ریزی
#چشم_به_دست_بقیه
صدای بههمخوردن استکانهایی چایی میآید. زیارت عاشورا به اینجا رسیده "انی سلم لمن سالمکم "
زن بغلدستیام دارد نماز وتیره میخواند. وتیره همان نماز دورکعتی نشستهی بیزحمت بعد از نماز عشاء است. خادم مسجد سینی چایی رو جلوی من گرفت گفت: " برای بغلیتم بردار"
بغلدستیام انگشتش را تکان داد با زبان نمازیاش اشاره کرد یعنی" نمی خوام"
زن دیگری کیفش را کنارش گذاشت پاهایش را دراز کرد. صدای همهمه یک دقیقه قطع نمیشود.
آیا همشون دارند دعا گوش میکنند یا مثل منی دارند تایپ میکنند و حواسشان به دعا نیست.
زن جلوی من شانههایش تکان میخورد. صدای هقهق گریهاش میآید. همان زن که پایش را دراز کرده بود. استکان خالی چایی من را برداشت و در سینی چایی گذاشت. نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد. حتماً با خودش فکر کرد این که سرش توگوشی است و دعا راهم گوش نمیدهد خدا عاقبتش را بخیرکند.
پایم خوابرفته است. دراز میکنم و چند ضربه بهش میزنم. گزگز میکند. هنوز بیدار نشده است.
دوباره چند ضربهی دیگر میزنم. بغلدستیام نگاهم میکند. میخندد. میگوید: " پات خوابرفته"
میخندم. سرم را تکان میدهم. دوباره چند ضربهی دیگرمی زنم.
دارم به این عبارت" انی سلم لمن سالمکم یعنی من دوست هستم با هرکسی که باشما دوست است" فکر میکنم
یعنی با همه باید آشتی باشم. باهمه ی کسانی که این وجه مشترک را باهایشان دارم. وجه مشترکمان دوستداشتن "ابا عبدالحسین علیهالسلام "است
معیار این است
حالا باید بگردیم پرتقال فروش را.
یعنی من با خواهرشوهر، مادرشوهر، خود شوهر هیچ کینهای حق ندارم داشته باشم
حتی با آن خانمی که قسطهای وامش را دیر میدهد ومن را به اذیت انداخته است،باید آشتی باشم میدانم که او"اباعبدالله"را دوست دارد
حتی با آن همسایهام که شبانهروز با صدای گپس گپسش من را عاصی کرده بود باید آشتی باشم میدانم او"اباعبدالله"را دوست دارد
حتی با آن کسی که نقشه کشید و غیبت من را کرد باید آشتی باشم میدانم او"اباعبدالله "را دوست دارد.
باید کینههای خودم را مثل همان پای خوابرفتهام ضربه بزنم و بیدارشان کنم و بیرونشان کنم و متوجهشان کنم که کینه بهدلگرفتن معیار دارد.
#ابا_عبدالله_الحسین
#کینه
#انی_سلم_لمن_سالمکم