صدای نشان میگوید؛"دور بزنید"
راننده دور میزند.
امروزبانعیمه رفتیم مراسم روضه همسایه یازده سال پیششان.
مجلس که تمام شد. دورهمی شروع شد.
عروس خانواده گوشیاش را آورد. عکس محمد را نشان داد. نعیمه با تعجب گفت: "خدای من چقدر بزرگ شده"
یازده سال بود همدیگر را ندیده بودند.
بعد ازآنجا رفتیم سمنوپزان
از ماشین پیاده شدیم.دنبال پلاک میگشتیم.یک در جلویش پرچم نصب بود. همان جا رفتیم .
سروصدا از داخل حیاط می آمد.واردشدیم.صدای بههمزدن کفگیر تهدیگ میآمد. صدای دعای حدیث کسا پخش بود. صاحبخانه به استقبال ما آمد. سلام و احوالپرسی کردیم.دورتادور حیاط صندلی چیده بودند. بوی اسپند در حیاط پیچیده بود. ما کنار میز نشستیم. روی میز سماور و استکان و حلوا، پیراشکی، نارنگی گذاشته بودند. نشستیم، وسایل پذیرایی را تعارف کردند. پرچم سفیدرنگی بالای سماور بود.که با خطقرمز یا حسین نوشته بود.
صاحبخانه گفت:"اگه می خواید بیاید هم بزنید"
دور دیگ رفتیم. وسایل دستم را به نعیمه دادم. ملاقهی بزرگ را در دستم گرفتم. زیر لب توسلی کردم.شروع بههمزدن کردم. چند دقیقه هم زدم. نعیمه را صدا زدم بیا شماهم هم بزن.
دوباره اسپند آوردند .صاحبخانه دور حیاط راه می رفت ،تکرارمی کرد:"خوش اومدید ، خوش اومدید"
یکدفعه صداقطع شد.حیاط تاریک شد. برقها رفت. همهمه شد.درعرض چندثانیه همه چیز به حالت عادی برگشت.موتور را روشن کردند..به طرف دیگ چراغ انداختند.سایهی آدمهای تا روی سقف کشیده شده بود.با نور گوشی یک نفر قرآن می خواند. یک نفر در آسانسور گیر کرده بود.
بوی نشتی گازمی آمد. جایمان را عوض کردیم.
دختربچهای با دوچرخهاش یکگوشه ایستاده بود. به دیگ نگاه میکرد.
صاحبخانه دستش را پشتدستش زد. گفت؛ "چه کاری شد برق کجا رفت"
بلند شد. گفت: "یکی با گوشیاش یه مداحی بذاره "
بهطرف دیگ رفت.چادرش را به کمرش بست. از پله ها بالا رفت. شروع بههمزدن کرد.
یک مهمان تازهوارد شد. پیرمردی روی صندلی نشسته بود. پیرمرد بلند شد. دختری از آن طرف صدایش را بلند کرد: "مامان عمو با شماست"مادرش صندلیاش را جابهجا کرد.گفت: 'سلام کردمش مامان جان"دخترچادرش را مرتب کرد گفت: 'گوشهای عمو نمیشنوه دوباره سلام کن"
عمو با عصایش در تاریکی راه رفت. کلاهش را ازروی سرش برداشت.بهطرف دیگ رفت .
آنجا که در اسنپ برنامهی نشان گفت دور بزن. من هم با او دور زدم. همسایه یازده سال پیش نعیمه را وقتی دیدم. بزرگشدن آدمها را دریک لحظه میبینی.نمیدانی چه سیری را طی کرده.اصلاً فکر کردهای در این یازده سال به تو، به من، به نعیمه، به محمد، چه گذشته است. مثل همین دیگ سمنو که ذرهذره تا صبح باید آبش خشک شودتاسمنو درست شود. در این یازده سال اصلاً فکر کردهای چند نفر دست اندر کار و زحمت من و شما رو کشیده است.مثل همین دیگ سمنو که اینهمه آدم را سراپا کرده است.
شاید دوتا،یا سه تا یازده سال دیگر بگذرد.گوش های من وشما هم مثل آن عمو دیگر نشنود.وباید چندباره به ما سلام کنند.
#گذر_عمر
#انسان_شناسی
#همسایه_قدیمی
#سمنو_پزان
#داستان_نویسی
زن پافر مشکی به تن دارد.آستین های بلوزش سبز پسته ای است. روسریاش روی شانهاش افتاده است. رنگ روسری و کیفش قهوهای روشن است ..یکپایش را به زمین میکوبد. کفشهای چرم مشکیاش پاشنه سهسانتی دارد. وسط میدان شهرری ایستاده است. صدای بوق ماشینها میآید. رانندهای دستش را روی بوق گذاشته است وول کن ماجرا نیست .
زن دستش را روی گلویش گذاشت. صدایش را بالا برد، گفت: "به اینجام رسوندی،تمومش کن"
مرد انگشتش را جلوی بینیاش گرفت.گفت: "هیس، ساکت، آبروبرام نذاشتی"
هرکس رد میشد.نگاهشان میکرد. زن را متهم می کردند که قشقرق به راه انداخته است. در این دعوایی که آخرین مرحلهاش را ما دیدیم.
در آخرین مرحلهی دعوا چطور قضاوت میکنیم.
مرد کهاینطور ادای شخصیتهای جنتلمن را درمیآورد.اگر یکدهم این شخصیت را در خانه به همسرش نثار میکرد. شاید زن را به اینجایش نرسانده بود.
قضاوتکردن راستهی دست ماهاست. حتی من که اصلاً خبر ندارم آن مرد در خانه چطور رفتار کرده است دارم تز مشاوره میدهم که در خانه چنین باش و چنان باش.
ما چه بخواهیم چه نخواهیم طرف قاضی ذهن داریم.از ویژگی های ماست.دست بردارم نیست. نمیتوانیم این بخش از قضاوت گری وجودمان را انکار کنیم.
دنبال راهکاری در اینترنت گشتم.با این روحیهی قضاوتگری صددرصدی چه کارکنیم.
دکتر روان شناسی پاسخ داده بود: "قضاوتکردنهایمان را برای خودمان نگه داریم، به بقیه تحمیل نکنیم، و انتقال ندهیم و درونی پیش خودمان نگاه داریم ."
ودریک کلمه مدیریت کنیم.
همهی حرف سر همین مدیریت است.
بیاید باهم این واقعه را مدیریت کنیم.
اگران زن خودش را مدیریت کرده بود و دعوا را به خیابان نمیکشاند.
اگر آن زن روسریاش را مدیریت کرده بودوازسرش نمیافتاد
اگر آن زن پاهایش را مدیریت کرده بودبه زمین نمیکوبید
اگر آن مرد خودش را مدیریت کرده بودوزندگی زن را جهنم نکرده بود.
اگر آن راننده خودش را مدیریت کرده بود و بوق ممتد نمیزد.
اگر من خودم را مدیریت کرده بودم و قضاوتم را انتقال نمیدادم.
واگر این اگرها اجرا می شد...
مثل اصغرفرهادی مثلا پایان بازگذاشتم خودتان به نتیجه برسیددیگر.
#مدیریت_احساسات
#مدیریت_قضاوت
#انسان_شناسی
صدای خشخش راهرفتن میآید. جوان سرش را از پنجره بیرون آورد. پدر رادید که از کوچه بیرون رفت. پنجره را بست بهطرف کمددیواری رفت. زیر چشمانش پفکرده بود. قرمز شده بود. پیشانیاش عرق کرده بود. با آستینش عرقش را پاک کرد. رد عرق روی آستینش ماند. کمددیواری را باز کرد. در کمددیواری قریچی صدا داد. پارچهی سفید را ازروی گاوصندوق برداشت. کلید گاوصندوق را از جیبش درآورد.چرخاند.چشمانش را بسته بود. پلک نمیزد. رمزش را چندبارجابه جا کرد.بازنشد.سیگاری از جیبش درآورد. فندک زد. روشن کرد. پک عمیقی زد. بوی سیگار در اتاق پیچید. صدای بههمخوردن در سالن پذیرایی آمد. پارچهٔ گاوصندوق را پرت کرد روی گاوصندوق. در کمددیواری را بست. سیگار را به دیوار فشار داد. خاموش شد. خودش را روی تخت پرت کرد. ملحفه را روی سرش کشید. پدر در چهارچوب در ایستاد. لامپ اتاق را روشن کرد. صدای پدر را شنید: "این قدرچشمت به دست بقیه نباشه، پاشویه حرکتی بزن کاری بکن "
پدر ادامه داد: "حالا هی تا لنگ ظهر بخواب بعد بگو کار نیست"
جوان صدایش را درآورد: "خاموشکن اون لامپو"
پیرمرد از پلهها دست گرفت. پایین رفت. در را باز کرد. از خانه بیرون رفت. جوان از تخت بلند شد. از بالای پلهها نگاه کرد. رفتن پدر را تماشا کرد. برگشت بهطرف گاوصندوق. پایش به لبه فرش گیر کرد. زمین خورد. صدای آخ گفتنش آمد. همان جا نشست. دست دراز کرد. گوشیاش را ازروی زمین برداشت. اینترنت را سرچ کرد."طریقهی بازکردن در گاوصندوق"
دستانش میلرزید. نفسنفس میزد. سرش را راست کرد. دوروبرش را نگاه کرد. سایهی پدرش را در دیوار میدید. چشمانش را مالید. گوشی را پرت کرد. پایش را به لبهی تخت کوبید. دستانش را درهم گره زد. در اتاق راه میرفت.
گوشی را دوباره برداشت.به دوستش زنگ زد."میگم من چه مرگمه،چرا کارام پیش نمیره"
ازان طرف خط شنید: "تو فقط تنبلی، تنبلی روزگارت رو سیاه کرده"
#تنبلی
#برنامه_ریزی
#چشم_به_دست_بقیه
صدای بههمخوردن استکانهایی چایی میآید. زیارت عاشورا به اینجا رسیده "انی سلم لمن سالمکم "
زن بغلدستیام دارد نماز وتیره میخواند. وتیره همان نماز دورکعتی نشستهی بیزحمت بعد از نماز عشاء است. خادم مسجد سینی چایی رو جلوی من گرفت گفت: " برای بغلیتم بردار"
بغلدستیام انگشتش را تکان داد با زبان نمازیاش اشاره کرد یعنی" نمی خوام"
زن دیگری کیفش را کنارش گذاشت پاهایش را دراز کرد. صدای همهمه یک دقیقه قطع نمیشود.
آیا همشون دارند دعا گوش میکنند یا مثل منی دارند تایپ میکنند و حواسشان به دعا نیست.
زن جلوی من شانههایش تکان میخورد. صدای هقهق گریهاش میآید. همان زن که پایش را دراز کرده بود. استکان خالی چایی من را برداشت و در سینی چایی گذاشت. نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد. حتماً با خودش فکر کرد این که سرش توگوشی است و دعا راهم گوش نمیدهد خدا عاقبتش را بخیرکند.
پایم خوابرفته است. دراز میکنم و چند ضربه بهش میزنم. گزگز میکند. هنوز بیدار نشده است.
دوباره چند ضربهی دیگر میزنم. بغلدستیام نگاهم میکند. میخندد. میگوید: " پات خوابرفته"
میخندم. سرم را تکان میدهم. دوباره چند ضربهی دیگرمی زنم.
دارم به این عبارت" انی سلم لمن سالمکم یعنی من دوست هستم با هرکسی که باشما دوست است" فکر میکنم
یعنی با همه باید آشتی باشم. باهمه ی کسانی که این وجه مشترک را باهایشان دارم. وجه مشترکمان دوستداشتن "ابا عبدالحسین علیهالسلام "است
معیار این است
حالا باید بگردیم پرتقال فروش را.
یعنی من با خواهرشوهر، مادرشوهر، خود شوهر هیچ کینهای حق ندارم داشته باشم
حتی با آن خانمی که قسطهای وامش را دیر میدهد ومن را به اذیت انداخته است،باید آشتی باشم میدانم که او"اباعبدالله"را دوست دارد
حتی با آن همسایهام که شبانهروز با صدای گپس گپسش من را عاصی کرده بود باید آشتی باشم میدانم او"اباعبدالله"را دوست دارد
حتی با آن کسی که نقشه کشید و غیبت من را کرد باید آشتی باشم میدانم او"اباعبدالله "را دوست دارد.
باید کینههای خودم را مثل همان پای خوابرفتهام ضربه بزنم و بیدارشان کنم و بیرونشان کنم و متوجهشان کنم که کینه بهدلگرفتن معیار دارد.
#ابا_عبدالله_الحسین
#کینه
#انی_سلم_لمن_سالمکم
دیروز را بهخاطر آلودگی بود یا دوران پیری کوری یا شیب و سرازیری عمربود، هرچه بود با سردرد و گلاب به روتون حالت تهوع گذراندم.
سوزش گلو و سوزش چشم همراهیاش می کرد که از قافله عقب نماند.
بالاخره آلودگی گفتند، خوش، خوش نمی شودکه ما بینصیب باشیم .
امروز همان نیمچه بارانی که آمد.من را از جای حرکت داد.. به سمت مسجد، این خانهی آبادخدا رفتم. در راه دوست باشگاهیام را دیدم. او متوجه من نشد. میخواستم به روی خودم نیاورم و از کنارش رد شوم. شیطان را لعنت کردم و سلامش کردم.
اوهم در حال خودش بود. لبخندی زد و احوالپرسی کرد. به در ورودی مسجد رسیدیم .
دیدم نه او حرفش میآید نه من .
سر حرف راباز کردم و حالت دیروزم را توصیف کردم.
او از من بدتر درونگراتر.حرفی نزد.
در ادامه گفتم این آلودگی تازه عوارض جسمیاش اینقدر هویدا بود.
امان از آلودگی های روحی
تا این کلمه را گفتم گل ازگلش شکفت
ادامه داد: "امان از آلودگی های روحی که خودمون هم متوجه نیستیم "
حالا حرفش آمده بود و وقت نداشتیم که گوش جان سپاریم به صحبتهای همدیگر. وماباید بدو بدو می رسیدیم که به رکوع رکعت اول امام برسیم.
بین نماز مغرب و عشاء نمازغفلیه را قامت بستیم. همان نمازی که مختص توبهکنندگان شمردهاند. وسط نماز دختربچهای جلویی امرا دیدم.موهایش را باکش قرمز بسته بود. نمیدانم چهکار کرد که مادرش با لگد بهپای بچه زد. به نظرم آمد اینها همان آلودگی های روحی است که برای خودمان ایجاد میکنیم
من با حواسپرتیام و عدم توجه به نمازغفیله ام و حواسم پرت آن مادر و بچه شدن و بدوبیراه و قضاوت ذهنی ام .
آن لحظه ی دوستم را درخیابان دیدن وبه روی خودم نیاوردن.
آن زن بازدن لگد به بچهاش.
دارم میگردم ببینم چه چیزهایی روح لطیف من را آلوده می کندو متوجه نیستم.
#رحمت_خدا
#باران
#آلودگی_هوا
#آلودگی_روحی
#نماز_غفیله
سر کلاس آنلاین هستم. روبه روی میزم نشستهام. دوروبرم قلم و خودکار و دفتر پخشوپلا شده است. هوای خانه خفه است. بلندمی شوم. بهطرف شیر آب میروم. قابلمه مسی را از داخل کابینت برمیدارم. پرآب میکنم. روی بخاری میگذارم. صدای فش فش شعلهی بخاری میآید. شمارهی همسایه روی گوشیام میافتد. رد تماس میدهم. به ثانیه نمیگذرد. دوباره شمارهاش روی گوشیام میافتد. پیامک میدهم: "کلاسم عزیزم بعداً تموم شه زنگت میزنم نمی تونم جواب بدم الان"
در جوابم مینویسد: 'ترسیدم فکر کردم منو تو لیست سیاهت بردی"
کلاس تمام شد. زنگش میزنم: "آخه من چرا باید تولیست سیاه ببرمت"
می خندد. میگوید: "ازبس بهت زحمت می دم"
در ادامه میگوید: 'فریزرت جاداره مرغهای خانم سامانی رو بیارم بذارم تا فردا شب، خودش مشهده"
زنگ در به صدا درمیآید. درراباز میکنم. مرغها را میآورد. کشو آخر یخچال دو بسته سبزی قرمهسبزی بود. آنها را برمیدارم. داخل کشو بالا جاسازی میکنم. مرغها را میچپانم در کشو آخر.
تعارف خشکوخالی میکنم. خودش فهمید تعارف شابدالعظیمی دارم میکنم. گفت: "مزاحمت نمی شم. کارداری مادر جان"
سنش هم سن مادر من بود.
یکلحظه به خودم آمدم. شرمنده شدم. الان چه کاری مهم تراز این است که پای دردودل این مادر بنشینم.
فایلهای ذهنیام را بستم. دستش را گرفتم. نشاندمش. چایی ریختم. خرما و قند هم آوردم.
خوشحال از لحظهی پیروزیام. گفتم: "بشین مادر جان"
سرتان را به درد نیاورم. از دعوای خودش با پسرش گفت. از درد تاندون پارهشدهی دستش گفت. از حملات پنیک که دچارش شده گفت. از دامادش که قرضش را نمی دهدگفت.
یک ساعت نشست. خالی شد. دراخرفقط، گفتم: "چرا دیگه مسجد نمیبینمت"
دوباره سردرد و دلش بازشد. میخواست بلند شود. قرآنم را روی پیشخان آشپزخانه دید. گفت: " اون موقعها که قرآن زیادمی خوندم اعصابم آرومتربود "
نگاهش کردم.گفتم: "دوباره شروع کن هم مسجدتو بیا، هم قرآنتو"
خوشحال شد.و رفت.
به خودم میگویم.الان مثلاً آسمان به زمین توپید.چی شد. یک ساعت وقت براش گذاشتم. هم خودم سردرد آلودگی هوا را فراموش کردم.هم او درد تاندون پاره شدهی دستش را.
تازه قرآن هم بخواند نور به قبر اموات من هم میبارد.
حالا هی خودمو محروم کنم.
@فارسی را پاس بداریم به جای اپن آشپزخانه باید بگوییم.پیشخان.املایش هم این طوری است.