eitaa logo
"نون"زینب خالقی
157 دنبال‌کننده
159 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
زن پافر مشکی به تن دارد.آستین های بلوزش سبز پسته ای است. روسری‌اش روی شانه‌اش افتاده است. رنگ روسری و کیفش قهوه‌ای روشن است ..یک‌پایش را به زمین می‌کوبد. کفش‌های چرم مشکی‌اش پاشنه سه‌سانتی دارد. وسط میدان شهرری ایستاده است. صدای بوق ماشین‌ها می‌آید. راننده‌ای دستش را روی بوق گذاشته است وول کن ماجرا نیست . زن دستش را روی گلویش گذاشت. صدایش را بالا برد، گفت: "به اینجام رسوندی،تمومش کن" مرد انگشتش را جلوی بینی‌اش گرفت.گفت: "هیس، ساکت، آبروبرام نذاشتی" هرکس رد می‌شد.نگاهشان می‌کرد. زن را متهم می کردند که قشقرق به راه انداخته است. در این دعوایی که آخرین مرحله‌اش را ما دیدیم. در آخرین مرحله‌ی دعوا چطور قضاوت می‌کنیم. مرد که‌این‌طور ادای شخصیت‌های جنتلمن را درمی‌آورد.اگر یک‌دهم این شخصیت را در خانه به همسرش نثار می‌کرد. شاید زن را به اینجایش نرسانده بود. قضاوت‌کردن راسته‌ی دست ماهاست. حتی من که اصلاً خبر ندارم آن مرد در خانه چطور رفتار کرده است دارم تز مشاوره می‌دهم که در خانه چنین باش و چنان باش. ما چه بخواهیم چه نخواهیم طرف قاضی ذهن داریم.از ویژگی های ماست.دست بردارم نیست. نمی‌توانیم این بخش از قضاوت گری وجودمان را انکار کنیم. دنبال راهکاری در اینترنت گشتم.با این روحیه‌ی قضاوت‌گری صددرصدی چه کارکنیم. دکتر روان شناسی پاسخ داده بود: "قضاوت‌کردن‌هایمان را برای خودمان نگه داریم، به بقیه تحمیل نکنیم، و انتقال ندهیم و درونی پیش خودمان نگاه داریم ." ودریک کلمه مدیریت کنیم. همه‌ی حرف سر همین مدیریت است. بیاید باهم این واقعه را مدیریت کنیم. اگران زن خودش را مدیریت کرده بود و دعوا را به خیابان نمی‌کشاند. اگر آن زن روسری‌اش را مدیریت کرده بودوازسرش نمی‌افتاد اگر آن زن پاهایش را مدیریت کرده بودبه زمین نمی‌کوبید اگر آن مرد خودش را مدیریت کرده بودوزندگی زن را جهنم نکرده بود. اگر آن راننده خودش را مدیریت کرده بود و بوق ممتد نمی‌زد. اگر من خودم را مدیریت کرده بودم و قضاوتم را انتقال نمی‌دادم. واگر این اگرها اجرا می شد... مثل اصغرفرهادی مثلا پایان بازگذاشتم خودتان به نتیجه برسیددیگر.
صدای خش‌خش راه‌رفتن می‌آید. جوان سرش را از پنجره بیرون آورد. پدر رادید که از کوچه بیرون رفت. پنجره را بست به‌طرف کمددیواری رفت. زیر چشمانش پف‌کرده بود. قرمز شده بود. پیشانی‌اش عرق کرده بود. با آستینش عرقش را پاک کرد. رد عرق روی آستینش ماند. کمددیواری را باز کرد. در کمددیواری قریچی صدا داد. پارچه‌ی سفید را ازروی گاوصندوق برداشت. کلید گاوصندوق را از جیبش درآورد.چرخاند.چشمانش را بسته بود. پلک نمی‌زد. رمزش را چندبارجابه جا کرد.بازنشد.سیگاری از جیبش درآورد. فندک زد. روشن کرد. پک عمیقی زد. بوی سیگار در اتاق پیچید. صدای به‌هم‌خوردن در سالن پذیرایی آمد. پارچهٔ گاوصندوق را پرت کرد روی گاوصندوق. در کمددیواری را بست. سیگار را به دیوار فشار داد. خاموش شد. خودش را روی تخت پرت کرد. ملحفه را روی سرش کشید. پدر در چهارچوب در ایستاد. لامپ اتاق را روشن کرد. صدای پدر را شنید: "این قدرچشمت به دست بقیه نباشه، پاشویه حرکتی بزن کاری بکن " پدر ادامه داد: "حالا هی تا لنگ ظهر بخواب بعد بگو کار نیست" جوان صدایش را درآورد: "خاموش‌کن اون لامپو" پیرمرد از پله‌ها دست گرفت. پایین رفت. در را باز کرد. از خانه بیرون رفت. جوان از تخت بلند شد. از بالای پله‌ها نگاه کرد. رفتن پدر را تماشا کرد. برگشت به‌طرف گاوصندوق. پایش به لبه فرش گیر کرد. زمین خورد. صدای آخ گفتنش آمد. همان جا نشست. دست دراز کرد. گوشی‌اش را ازروی زمین برداشت. اینترنت را سرچ کرد."طریقه‌ی بازکردن در گاوصندوق" دستانش می‌لرزید. نفس‌نفس می‌زد. سرش را راست کرد. دوروبرش را نگاه کرد. سایه‌ی پدرش را در دیوار می‌دید. چشمانش را مالید. گوشی را پرت کرد. پایش را به لبه‌ی تخت کوبید. دستانش را درهم گره زد. در اتاق راه می‌رفت. گوشی را دوباره برداشت.به دوستش زنگ زد."میگم من چه مرگمه،چرا کارام پیش نمیره" ازان طرف خط شنید: "تو فقط تنبلی، تنبلی روزگارت رو سیاه کرده"
صدای به‌هم‌خوردن استکان‌هایی چایی می‌آید. زیارت عاشورا به اینجا رسیده "انی سلم لمن سالمکم " زن بغل‌دستی‌ام دارد نماز وتیره می‌خواند. وتیره همان نماز دورکعتی نشسته‌ی بی‌زحمت بعد از نماز عشاء است. خادم مسجد سینی چایی رو جلوی من گرفت گفت: " برای بغلیتم بردار" بغل‌دستی‌ام انگشتش را تکان داد با زبان نمازی‌اش اشاره کرد یعنی" نمی خوام" زن دیگری کیفش را کنارش گذاشت پاهایش را دراز کرد. صدای همهمه یک دقیقه قطع نمی‌شود. آیا همشون دارند دعا گوش می‌کنند یا مثل منی دارند تایپ می‌کنند و حواسشان به دعا نیست. زن جلوی من شانه‌هایش تکان می‌خورد. صدای هق‌هق گریه‌اش می‌آید. همان زن که پایش را دراز کرده بود. استکان خالی چایی من را برداشت و در سینی چایی گذاشت. نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد. حتماً با خودش فکر کرد این که سرش توگوشی است و دعا راهم گوش نمی‌دهد خدا عاقبتش را بخیرکند. پایم خواب‌رفته است. دراز می‌کنم و چند ضربه بهش می‌زنم. گزگز می‌کند. هنوز بیدار نشده است. دوباره چند ضربه‌ی دیگر می‌زنم. بغل‌دستی‌ام نگاهم می‌کند. می‌خندد. می‌گوید: " پات خواب‌رفته" می‌خندم. سرم را تکان می‌دهم. دوباره چند ضربه‌ی دیگرمی زنم. دارم به این عبارت" انی سلم لمن سالمکم یعنی من دوست هستم با هرکسی که باشما دوست است" فکر می‌کنم یعنی با همه باید آشتی باشم. باهمه ی کسانی که این وجه مشترک را باهایشان دارم. وجه مشترکمان دوست‌داشتن "ابا عبدالحسین علیه‌السلام "است معیار این است حالا باید بگردیم پرتقال فروش را. یعنی من با خواهرشوهر، مادرشوهر، خود شوهر هیچ کینه‌ای حق ندارم داشته باشم حتی با آن خانمی که قسط‌های وامش را دیر می‌دهد ومن را به اذیت انداخته است،باید آشتی باشم می‌دانم که او"اباعبدالله"را دوست دارد حتی با آن همسایه‌ام که شبانه‌روز با صدای گپس گپسش من را عاصی کرده بود باید آشتی باشم می‌دانم او"اباعبدالله"را دوست دارد حتی با آن کسی که نقشه کشید و غیبت من را کرد باید آشتی باشم می‌دانم او"اباعبدالله "را دوست دارد. باید کینه‌های خودم را مثل همان پای خواب‌رفته‌ام ضربه بزنم و بیدارشان کنم و بیرونشان کنم و متوجهشان کنم که کینه به‌دل‌گرفتن معیار دارد.
دیروز را به‌خاطر آلودگی بود یا دوران پیری کوری یا شیب و سرازیری عمربود، هرچه بود با سردرد و گلاب به روتون حالت تهوع گذراندم. سوزش گلو و سوزش چشم همراهی‌اش می کرد که از قافله عقب نماند. بالاخره آلودگی گفتند، خوش، خوش نمی شودکه ما بی‌نصیب باشیم . امروز همان نیمچه بارانی که آمد.من را از جای حرکت داد.. به سمت مسجد، این خانه‌ی آبادخدا رفتم. در راه دوست باشگاهی‌ام را دیدم. او متوجه من نشد. می‌خواستم به روی خودم نیاورم و از کنارش رد شوم. شیطان را لعنت کردم و سلامش کردم. اوهم در حال خودش بود. لبخندی زد و احوالپرسی کرد. به در ورودی مسجد رسیدیم . دیدم نه او حرفش می‌آید نه من . سر حرف راباز کردم و حالت دیروزم را توصیف کردم. او از من بدتر درون‌گراتر.حرفی نزد. در ادامه گفتم این آلودگی تازه عوارض جسمی‌اش این‌قدر هویدا بود. امان از آلودگی های روحی تا این کلمه را گفتم گل ازگلش شکفت ادامه داد: "امان از آلودگی های روحی که خودمون هم متوجه نیستیم " حالا حرفش آمده بود و وقت نداشتیم که گوش جان سپاریم به صحبت‌های همدیگر. وماباید بدو بدو می رسیدیم که به رکوع رکعت اول امام برسیم. بین نماز مغرب و عشاء نمازغفلیه را قامت بستیم. همان نمازی که مختص توبه‌کنندگان شمرده‌اند. وسط نماز دختربچه‌ای جلویی ام‌را دیدم.موهایش را باکش قرمز بسته بود. نمی‌دانم چه‌کار کرد که مادرش با لگد به‌پای بچه زد. به نظرم آمد این‌ها همان آلودگی های روحی است که برای خودمان ایجاد می‌کنیم من با حواس‌پرتی‌ام و عدم توجه به نمازغفیله ام و حواسم پرت آن مادر و بچه شدن و بدوبیراه و قضاوت ذهنی ام . آن لحظه ی دوستم را درخیابان دیدن وبه روی خودم نیاوردن. آن زن بازدن لگد به بچه‌اش. دارم می‌گردم ببینم چه چیزهایی روح لطیف من را آلوده می کندو متوجه نیستم.
سر کلاس آنلاین هستم. روبه روی میزم نشسته‌ام. دوروبرم قلم و خودکار و دفتر پخش‌وپلا شده است. هوای خانه خفه است. بلندمی شوم. به‌طرف شیر آب می‌روم. قابلمه مسی را از داخل کابینت برمی‌دارم. پرآب می‌کنم. روی بخاری می‌گذارم. صدای فش فش شعله‌ی بخاری می‌آید. شماره‌ی همسایه روی گوشی‌ام می‌افتد. رد تماس می‌دهم. به ثانیه نمی‌گذرد. دوباره شماره‌اش روی گوشی‌ام می‌افتد. پیامک می‌دهم: "کلاسم عزیزم بعداً تموم شه زنگت می‌زنم نمی تونم جواب بدم الان" در جوابم می‌نویسد: 'ترسیدم فکر کردم منو تو لیست سیاهت بردی" کلاس تمام شد. زنگش می‌زنم: "آخه من چرا باید تولیست سیاه ببرمت" می خندد. می‌گوید: "ازبس بهت زحمت می دم" در ادامه می‌گوید: 'فریزرت جاداره مرغ‌های خانم سامانی رو بیارم بذارم تا فردا شب، خودش مشهده" زنگ در به صدا درمی‌آید. درراباز می‌کنم. مرغ‌ها را می‌آورد. کشو آخر یخچال دو بسته سبزی قرمه‌سبزی بود. آن‌ها را برمی‌دارم. داخل کشو بالا جاسازی می‌کنم. مرغ‌ها را می‌چپانم در کشو آخر. تعارف خشک‌وخالی می‌کنم. خودش فهمید تعارف شابدالعظیمی دارم می‌کنم. گفت: "مزاحمت نمی شم. کارداری مادر جان" سنش هم سن مادر من بود. یک‌لحظه به خودم آمدم. شرمنده شدم. الان چه کاری مهم تراز این است که پای دردودل این مادر بنشینم. فایل‌های ذهنی‌ام را بستم. دستش را گرفتم. نشاندمش. چایی ریختم. خرما و قند هم آوردم. خوشحال از لحظه‌ی پیروزی‌ام. گفتم: "بشین مادر جان" سرتان را به درد نیاورم. از دعوای خودش با پسرش گفت. از درد تاندون پاره‌شده‌ی دستش گفت. از حملات پنیک که دچارش شده گفت. از دامادش که قرضش را نمی دهدگفت. یک ساعت نشست. خالی شد. دراخرفقط، گفتم: "چرا دیگه مسجد نمی‌بینمت" دوباره سردرد و دلش بازشد. می‌خواست بلند شود. قرآنم را روی پیشخان آشپزخانه دید. گفت: " اون موقع‌ها که قرآن زیادمی خوندم اعصابم آرومتربود " نگاهش کردم.گفتم: "دوباره شروع کن هم مسجدتو بیا، هم قرآنتو" خوشحال شد.و رفت. به خودم می‌گویم.الان مثلاً آسمان به زمین توپید.چی شد. یک ساعت وقت براش گذاشتم. هم خودم سردرد آلودگی هوا را فراموش کردم.هم او درد تاندون پاره شده‌ی دستش را. تازه قرآن هم بخواند نور به قبر اموات من هم می‌بارد. حالا هی خودمو محروم کنم. @فارسی را پاس بداریم به جای اپن آشپزخانه باید بگوییم.پیشخان.املایش هم این طوری است.
سرم را پایین انداخته بودم. در خیابان راه می‌رفتم. از وقتی در مستند"شنود"شنیده‌ام که می‌گفت: "راز معرفت، طهارت است و بس"بنا دارم به هر چیزی نگاهم نیفتد قربه الی الله. هر کلیپی را بازنکنم. به قول استاد ورودی‌های ذهنم را کنترل کنم. ماشین‌ها در خیابان ردیف به‌ردیف پشت‌سرهم به صف بودند. برگ‌ریزان پاییزی روی شیشه‌ی جلوی ماشین‌ها جلوه‌ی دیگری داشت. پاییز را جشن گرفته بودند. ماشین‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کردم. آخرین ماشین پرایدی سفید بود. شیشه عقب ماشین نگاهم را جلب کرد. کاغذی از داخل ماشین به شیشه ی عقب چسبانده بودند. رویش این نوشته بود"امروز برای خدا چه‌کار کردی؟" خواندمش. به خودم نگاه کردم. دستم فقط کاسه‌ی آشی بود که نعیمه درست کرده بودو گفته بود :"میری خونه آبجیت آزاده این آشم براش ببر" همین آشی که نعیمه زحمتش را کشیده بود قربه الی الله حساب کردم .من ازخودم چیزی نداشتم. بیشتر که فکر می‌کنم. از من انسان همیشه طلبکار از خدا چه انتظاری دارید. در حدی طلبکارم و به قول آن استاد همسایه به ساحت ربوبی خدا معرفتی ندارم که سؤالاتم و درخواست‌هایم از خدا این است:" تو برای من چه کارکردی خدا؟ این‌همه صدات می‌زنم چرا جوابم رو نمیدی؟ چرا مشکلات من تموم نمیشه ؟می دونی چندساله درگیرم؟ من سه سال پیش ازت یه چیزی خواستم الان تازه داری میدی چه می‌شد همون سه سال پیش می‌دادی؟ چرا دیگه بارونتو نمی‌فرستی ؟خفه شدیم که. حالا این وسط، جنگ اگه بشه بازچی؟" خودم را می‌گویم. هرچی می‌گردم اعتراض و ناله و شکایت هست . شکر که پیشکش. من حتی الفبای با تو صحبت کردن را بلد نیستم چه برسد به این که بخواهم برای توکاری کنم . شب را مسجد رفتم.فاطمه‌ی پنج‌ساله با امیرحسین چهارساله روبه رویم نشسته اند. دعوایشان شده بود. دعواسر این بودکه:" فاطمه‌ی زهرا کیست؟" فاطمه می‌گفت: "او یک زن و خانم و دانا و آگاه و خیلی مهم و باارزش بوده است. امیرحسین صدایش را بالا برد: "نخیر چی میگی اصلا تو؟افقط اسمش فاطمه‌ی زهرا بوده است " می‌گویم خدایا من معرفتم به تو در حد اسمت هم نیست. از چیزی خبر ندارم همان امیرحسین چهارساله هستم که وقتی فاطمه توصیف می‌کند به دانا و آگاه و باارزش و مهم.درکم نمی‌کشد دعوا می‌کنم.صدایم را بالامی برم.غرمی زنم. من ازخودم چیزی ندارم فقط باخودم حمل می کنم نام فاطمه ات را. فاطمه نامی را می شناسم که خودش وفرزندانش را فدای ما کرده است . من را به فاطمه‌ات ببخش. معرفت عطا کن لینک مستند شنود. https://eitaa.com/shonood
امروز را پیش بچه‌ها بودم. از همان صبح تصمیم گرفتم خودم را کنترل کنم.هر بار که پیش بچه‌ها می‌آیم. آخرش کار به دعوا می‌کشد.این بار آگاهانه‌تر وارد خانه شدم.شش دانگ حواسم جمع بود. ایمانم را به باد ندهم. وارد شدم. سبحان میگه: "خاله بیا بازی" بازی می‌کنم. بیا قایم‌موشک.قایم‌موشک هم می‌شویم. بیا موکب بزنیم. چشم بیا موکب هم بزنیم.پرچم هاراآورد. وصل کرد. با گوشیم مداحی روشن کردم. هنوز وسط راه‌اندازی موکب بودیم.با فاطمه گیس و گیس کشی کردند.فاطمه میز را مرتب کرد. کاسه‌بشقاب آورد. وسایل پذیرایی را حاضر کرد.پفک.کیک.شیر.شکلات.آب.پسته.چوب شور. وسایل‌ها را چیدند. حالا وقت پذیرایی اززائرینشان بود. بازنمی دانم سر چه چیزی دعوایشان افتاد. سبحان گفت:"اصلاً موکب بی موکب" قهرکرد و رفت بالای تختش. با فاطمه رفتیم ناز سبحان را کشیدیم. بغلش کردیم. آزاده گفته بود قلق سبحان موقع عصبانیتش توجه و محبت است. باهاش لج نکن بدتر میشه. محبت جواب داد. برگشت. تا اینجای کار هنوز از دستم درنرفته بود. سفره را پهن می‌کنم به خوردن ناهار دعوتشان می‌کنم. بهانه‌ی سیر بودن می‌کنند. بهشان حق دادم.من هم بعد از آن پذیرایی موکبشان سیربودم.چه برسد به بچه‌ها زورشان نکردم. سفره را جمع کردم. خودشان گرسنه شوند پی‌غذا می‌آیند. ایمانم سر جایش ماند به نظرم به‌خصوص با جمله‌ی آخر فاطمه"خاله اومده بودی به ما خوش بگذرونی که خوش گذشت به ما" و جمله اش را در ادامه این‌طور تکمیل کرد"البته یه شرط داره هنوز ،که ما ناراحت نشیم" شرطش این بودکه برای خرید از اسباب بازی فروشی سر کوچه هم برویم. مقاومت کردم. دعواها شروع شد. بهانه‌ها شروع شد. ازان موقع فکر می‌کنم. ما آدم ها در هر چیزی وقتی شورش را درمی‌آوریم دعوا می‌شود. به حد و حق خودمان وقتی قانع نیستیم و طمع می‌کنیم ایمان‌ها بر باد می‌ رود. به قول نعیمه ایمان‌های ما خیلی سطحی و حداقلی جواب می‌دهد. تا یه مقدار فشار اقتصادی بهمان وارد می‌شود. همان نمیچه ایمان را به بادمی دهیم . تا یک روز با همسر دعوا می‌شود.پا را از حد فراتر می‌گذاریم و هرچه به دهانمان می‌آید می‌گوییم. و کنترل نفسمان دستمان نیست