سر کلاس آنلاین هستم. روبه روی میزم نشستهام. دوروبرم قلم و خودکار و دفتر پخشوپلا شده است. هوای خانه خفه است. بلندمی شوم. بهطرف شیر آب میروم. قابلمه مسی را از داخل کابینت برمیدارم. پرآب میکنم. روی بخاری میگذارم. صدای فش فش شعلهی بخاری میآید. شمارهی همسایه روی گوشیام میافتد. رد تماس میدهم. به ثانیه نمیگذرد. دوباره شمارهاش روی گوشیام میافتد. پیامک میدهم: "کلاسم عزیزم بعداً تموم شه زنگت میزنم نمی تونم جواب بدم الان"
در جوابم مینویسد: 'ترسیدم فکر کردم منو تو لیست سیاهت بردی"
کلاس تمام شد. زنگش میزنم: "آخه من چرا باید تولیست سیاه ببرمت"
می خندد. میگوید: "ازبس بهت زحمت می دم"
در ادامه میگوید: 'فریزرت جاداره مرغهای خانم سامانی رو بیارم بذارم تا فردا شب، خودش مشهده"
زنگ در به صدا درمیآید. درراباز میکنم. مرغها را میآورد. کشو آخر یخچال دو بسته سبزی قرمهسبزی بود. آنها را برمیدارم. داخل کشو بالا جاسازی میکنم. مرغها را میچپانم در کشو آخر.
تعارف خشکوخالی میکنم. خودش فهمید تعارف شابدالعظیمی دارم میکنم. گفت: "مزاحمت نمی شم. کارداری مادر جان"
سنش هم سن مادر من بود.
یکلحظه به خودم آمدم. شرمنده شدم. الان چه کاری مهم تراز این است که پای دردودل این مادر بنشینم.
فایلهای ذهنیام را بستم. دستش را گرفتم. نشاندمش. چایی ریختم. خرما و قند هم آوردم.
خوشحال از لحظهی پیروزیام. گفتم: "بشین مادر جان"
سرتان را به درد نیاورم. از دعوای خودش با پسرش گفت. از درد تاندون پارهشدهی دستش گفت. از حملات پنیک که دچارش شده گفت. از دامادش که قرضش را نمی دهدگفت.
یک ساعت نشست. خالی شد. دراخرفقط، گفتم: "چرا دیگه مسجد نمیبینمت"
دوباره سردرد و دلش بازشد. میخواست بلند شود. قرآنم را روی پیشخان آشپزخانه دید. گفت: " اون موقعها که قرآن زیادمی خوندم اعصابم آرومتربود "
نگاهش کردم.گفتم: "دوباره شروع کن هم مسجدتو بیا، هم قرآنتو"
خوشحال شد.و رفت.
به خودم میگویم.الان مثلاً آسمان به زمین توپید.چی شد. یک ساعت وقت براش گذاشتم. هم خودم سردرد آلودگی هوا را فراموش کردم.هم او درد تاندون پاره شدهی دستش را.
تازه قرآن هم بخواند نور به قبر اموات من هم میبارد.
حالا هی خودمو محروم کنم.
@فارسی را پاس بداریم به جای اپن آشپزخانه باید بگوییم.پیشخان.املایش هم این طوری است.
سرم را پایین انداخته بودم. در خیابان راه میرفتم. از وقتی در مستند"شنود"شنیدهام که میگفت: "راز معرفت، طهارت است و بس"بنا دارم به هر چیزی نگاهم نیفتد قربه الی الله. هر کلیپی را بازنکنم. به قول استاد ورودیهای ذهنم را کنترل کنم. ماشینها در خیابان ردیف بهردیف پشتسرهم به صف بودند. برگریزان پاییزی روی شیشهی جلوی ماشینها جلوهی دیگری داشت. پاییز را جشن گرفته بودند. ماشینها را یکییکی نگاه میکردم. آخرین ماشین پرایدی سفید بود. شیشه عقب ماشین نگاهم را جلب کرد. کاغذی از داخل ماشین به شیشه ی عقب چسبانده بودند. رویش این نوشته بود"امروز برای خدا چهکار کردی؟"
خواندمش. به خودم نگاه کردم. دستم فقط کاسهی آشی بود که نعیمه درست کرده بودو گفته بود :"میری خونه آبجیت آزاده این آشم براش ببر" همین آشی که نعیمه زحمتش را کشیده بود قربه الی الله حساب کردم .من ازخودم چیزی نداشتم.
بیشتر که فکر میکنم. از من انسان همیشه طلبکار از خدا چه انتظاری دارید.
در حدی طلبکارم و به قول آن استاد همسایه به ساحت ربوبی خدا معرفتی ندارم که سؤالاتم و درخواستهایم از خدا این است:"
تو برای من چه کارکردی خدا؟
اینهمه صدات میزنم چرا جوابم رو نمیدی؟
چرا مشکلات من تموم نمیشه ؟می دونی چندساله درگیرم؟
من سه سال پیش ازت یه چیزی خواستم الان تازه داری میدی چه میشد همون سه سال پیش میدادی؟
چرا دیگه بارونتو نمیفرستی ؟خفه شدیم که.
حالا این وسط، جنگ اگه بشه بازچی؟"
خودم را میگویم. هرچی میگردم اعتراض و ناله و شکایت هست .
شکر که پیشکش.
من حتی الفبای با تو صحبت کردن را بلد نیستم چه برسد به این که بخواهم برای توکاری کنم .
شب را مسجد رفتم.فاطمهی پنجساله با امیرحسین چهارساله روبه رویم نشسته اند. دعوایشان شده بود.
دعواسر این بودکه:" فاطمهی زهرا کیست؟"
فاطمه میگفت: "او یک زن و خانم و دانا و آگاه و خیلی مهم و باارزش بوده است.
امیرحسین صدایش را بالا برد: "نخیر چی میگی اصلا تو؟افقط اسمش فاطمهی زهرا بوده است "
میگویم خدایا من معرفتم به تو در حد اسمت هم نیست. از چیزی خبر ندارم همان امیرحسین چهارساله هستم که وقتی فاطمه توصیف میکند به دانا و آگاه و باارزش و مهم.درکم نمیکشد دعوا میکنم.صدایم را بالامی برم.غرمی زنم.
من ازخودم چیزی ندارم فقط باخودم حمل می کنم نام فاطمه ات را. فاطمه نامی را می شناسم که خودش وفرزندانش را فدای ما کرده است . من را به فاطمهات ببخش.
معرفت عطا کن
#دعا
#آداب_دعا
#معرفت
#فاطمه_زهرا_سلام_الله_علیها
لینک مستند شنود.
https://eitaa.com/shonood
امروز را پیش بچهها بودم. از همان صبح تصمیم گرفتم خودم را کنترل کنم.هر بار که پیش بچهها میآیم. آخرش کار به دعوا میکشد.این بار آگاهانهتر وارد خانه شدم.شش دانگ حواسم جمع بود. ایمانم را به باد ندهم.
وارد شدم. سبحان میگه: "خاله بیا بازی"
بازی میکنم.
بیا قایمموشک.قایمموشک هم میشویم.
بیا موکب بزنیم. چشم بیا موکب هم بزنیم.پرچم هاراآورد. وصل کرد. با گوشیم مداحی روشن کردم. هنوز وسط راهاندازی موکب بودیم.با فاطمه گیس و گیس کشی کردند.فاطمه میز را مرتب کرد. کاسهبشقاب آورد. وسایل پذیرایی را حاضر کرد.پفک.کیک.شیر.شکلات.آب.پسته.چوب شور. وسایلها را چیدند. حالا وقت پذیرایی اززائرینشان بود.
بازنمی دانم سر چه چیزی دعوایشان افتاد. سبحان گفت:"اصلاً موکب بی موکب"
قهرکرد و رفت بالای تختش.
با فاطمه رفتیم ناز سبحان را کشیدیم. بغلش کردیم.
آزاده گفته بود قلق سبحان موقع عصبانیتش توجه و محبت است. باهاش لج نکن بدتر میشه.
محبت جواب داد. برگشت.
تا اینجای کار هنوز از دستم درنرفته بود.
سفره را پهن میکنم به خوردن ناهار دعوتشان میکنم. بهانهی سیر بودن میکنند. بهشان حق دادم.من هم بعد از آن پذیرایی موکبشان سیربودم.چه برسد به بچهها
زورشان نکردم. سفره را جمع کردم. خودشان گرسنه شوند پیغذا میآیند.
ایمانم سر جایش ماند به نظرم
بهخصوص با جملهی آخر فاطمه"خاله اومده بودی به ما خوش بگذرونی که خوش گذشت به ما"
و جمله اش را در ادامه اینطور تکمیل کرد"البته یه شرط داره هنوز ،که ما ناراحت نشیم"
شرطش این بودکه برای خرید از اسباب بازی فروشی سر کوچه هم برویم.
مقاومت کردم.
دعواها شروع شد.
بهانهها شروع شد.
ازان موقع فکر میکنم. ما آدم ها در هر چیزی وقتی شورش را درمیآوریم دعوا میشود.
به حد و حق خودمان وقتی قانع نیستیم و طمع میکنیم ایمانها بر باد می رود.
به قول نعیمه ایمانهای ما خیلی سطحی و حداقلی جواب میدهد. تا یه مقدار فشار اقتصادی بهمان وارد میشود. همان نمیچه ایمان را به بادمی دهیم .
تا یک روز با همسر دعوا میشود.پا را از حد فراتر میگذاریم و هرچه به دهانمان میآید میگوییم. و کنترل نفسمان دستمان نیست
#کنترل_نفس
#ایمان_حدااقلی
امروز را پیش بچهها بودم. از همان صبح تصمیم گرفتم خودم را کنترل کنم.هر بار که پیش بچهها میآیم. آخرش کار به دعوا میکشد.این بار آگاهانهتر وارد خانه شدم.شش دانگ حواسم جمع بود. ایمانم را به باد ندهم.
وارد شدم. سبحان میگه: "خاله بیا بازی"
بازی میکنم.
بیا قایمموشک.قایمموشک هم میشویم.
بیا موکب بزنیم. چشم بیا موکب هم بزنیم.پرچم هاراآورد. وصل کرد. با گوشیم مداحی روشن کردم. هنوز وسط راهاندازی موکب بودیم.با فاطمه گیس و گیس کشی کردند.فاطمه میز را مرتب کرد. کاسهبشقاب آورد. وسایل پذیرایی را حاضر کرد.پفک.کیک.شیر.شکلات.آب.پسته.چوب شور. وسایلها را چیدند. حالا وقت پذیرایی اززائرینشان بود.
بازنمی دانم سر چه چیزی دعوایشان افتاد. سبحان گفت:"اصلاً موکب بی موکب"
قهرکرد و رفت بالای تختش.
با فاطمه رفتیم ناز سبحان را کشیدیم. بغلش کردیم.
آزاده گفته بود قلق سبحان موقع عصبانیتش توجه و محبت است. باهاش لج نکن بدتر میشه.
محبت جواب داد. برگشت.
تا اینجای کار هنوز از دستم درنرفته بود.
سفره را پهن میکنم به خوردن ناهار دعوتشان میکنم. بهانهی سیر بودن میکنند. بهشان حق دادم.من هم بعد از آن پذیرایی موکبشان سیربودم.چه برسد به بچهها
زورشان نکردم. سفره را جمع کردم. خودشان گرسنه شوند پیغذا میآیند.
ایمانم سر جایش ماند به نظرم
بهخصوص با جملهی آخر فاطمه"خاله اومده بودی به ما خوش بگذرونی که خوش گذشت به ما"
و جمله اش را در ادامه اینطور تکمیل کرد"البته یه شرط داره هنوز ،که ما ناراحت نشیم"
شرطش این بودکه برای خرید از اسباب بازی فروشی سر کوچه هم برویم.
مقاومت کردم.
دعواها شروع شد.
بهانهها شروع شد.
ازان موقع فکر میکنم. ما آدم ها در هر چیزی وقتی شورش را درمیآوریم دعوا میشود.
به حد و حق خودمان وقتی قانع نیستیم و طمع میکنیم ایمانها بر باد می رود.
به قول نعیمه ایمانهای ما خیلی سطحی و حداقلی جواب میدهد. تا یه مقدار فشار اقتصادی بهمان وارد میشود. همان نمیچه ایمان را به بادمی دهیم .
تا یک روز با همسر دعوا میشود.پا را از حد فراتر میگذاریم و هرچه به دهانمان میآید میگوییم. و کنترل نفسمان دستمان نیست
#کنترل_نفس
#ایمان_حدااقلی
صدای کلاغ در فضای محوطه پیچیده است. روی تیر برق را نگاه میکنم. کلاغ را میبینم. از کنارم نیسان آبی رد شد. پشتش نوشته بود"پسرحاجی"
دست از تعقیب کلاغ برداشتم.
راننده نیسان را ندیدم. میتوانم راحتتر قضیه را بچینم. همان جا طرف ضربالمثلی ذهنم به این جا رفت"از فضل پدر، تو را چه حاصل"
یا حاجی زنده است یا حاجی زنده نیست.
همین که پسرحاجی بودن را برای خودت افتخار میدانی پس معلوم است حاجی کارش درست بوده است. حاجی هم امیدوارم به تو افتخار کند کهاینطور یادش نامش را زنده نگه داشتهای.
فیلم نگاه میکردم. در یک سکانس از فیلم زنجیری به کف زمین وصل بود. با هردودستش زنجیر را می کشیدتا از زمین بکند. صدای نفسزدنش میآمد. نتوانست با زوری که داشت زنجیر را بازکند.
وسط فیلم دوستم زنگ زد. دستم را روی دکمهی سبزبردم.جواب دادم. البته دوست مجازی که تا حالا ندیده بودمش.
خلاصهی حرفش این بود: "قبلاً خیلی قرآن می خوندم نمی دونم چم شده کم شده "
گفتم: " حال خودت چطوره، خوبی"
شکایت کرد از سنگینی قلبش. از به زمین چسبیدنش. انگار یک زنجیر بهش وصل هست و زورش نمیرسد آن را جدا کند. و از خودش خسته شده است.
یاد سکانس فیلم افتادم. گفتم : "ازقاعده ی پنج دقیقه شروع کن"
قاعده را برایش توضیح دادم که در دفتر برنامه ریزیت بنویس.پنج دقیقه قرآن.
ذهنت گول میخورد. پنج دقیقه به چشمش نمیآید. مینشیند پای انجامش. وکم کم به آن مقدار دلخواهت میرسد.
این قاعده هرچیزنشدنی را شد می کند اگر خدا بخواهد.
در ادامه بیشتر خودش را معرفی کرد. گفت: "بابام خدا رحمت خیلی سربرنامه هاش منظم بود. من نمی دونم به کی رفتم"
خندیدم و گفتم پس دخترحاجی هستی.
آن پسرحاجی صاحب نیسان، هم این دخترحاجی منظم هرکدام راه خودشان را دارند میروند. از حاجی ها فقط یاد و نامشان شاید بماند. تازه اگر خوششانس باشیم یک نیسان از خودمان بهجای بگذاریم.و ورثه هم این قدر خاطرخواه باشد درحد اسم ازما یاد کند. بازهم اگر آن نوشتن ناممان پشت نیسان دردی ازمارادوا کند و نور به قبرمان برساند.
قبل از این که گلچین روزگار انتخابمان کند.برای خودمان کاری کنم. همان پنج دقیقه شروع کنیم. هرجا هستیم
#قاعده_پنج_دقیقه
#گلچین_روزگار
پیازها در حال سرخشدن هستند. صدای جلزوولزش میآید. زردچوبه را میزنم. زردچوبه که میزنی پیازهاطلایی و یکدست میشود. زیر گاز را کم میکنم. صدای زنگ درآمد. گاز را خاموش میکنم پیازها نسوزد. در را بازمی کنم. همسایه میگوید: "دخترم جواب نمیده می تونی یه اسنپ بگیری"
چشمی گفتم.آدرس را پیدا کردم. هم اسنپ هم تپسی را چک کردم. پروسهی پیداکردن آدرس و آمدن ماشین و رفتن همسایه نیم ساعتی طول کشید. شش دانگ حواسم بودبدون منت برایش انجام بدهم و کارش راه بیفتد.هرچند نیم ساعت من را معطل کند. اسنپ رسید.همسایه نرفته بود. بهش زنگ زدم.گفت: "وای وسایلایی که می خوام بفرستم بااسنپ.زیاده .باید دوسری پایین برم دست تنهام"
یکلحظه عنان از کف بریدم. صدایم را بالا بردم.گفتم: "خدای من اخه اسنپ رسیده خوب میگفتی دیرتر بگیرم فقط بدو"
تلفن را قطع کردم. اسنپ را ده دقیقه تاخیرزدم و دوباره حساب کردم. یکلحظه به خودم آمدم. اصلاً چه حقی داشتم سر این همسایه صدایم را بالابرم و به او استرس بدهم. اسنپ رسیده که رسیده. نهایت بیست دقیقه تأخیرش را حساب میکردم دیگر. و من شرمندهی آن همسایه شدم.وان خوشحالی اولیهام هم تباه کردم .
تحویل داد و آمد برای تشکر. عذرخواهی کردم.خود همسایه هم دخترش را به باد شکایت گرفته بود که:"دختره جواب نمیده"
منم دارم چوب این که "نه"گفتن را بلد نیستم میخورم و مزاحم شما هم شدم.
دیدم خودش هم این قدر معذب است.زبانباز کردم گفتم:"حالا اشکال نداره نتونستی نه بگی،کارمردم روداری راه میاندازی دیگه"
چون قضیهی اسنپ گرفتنش هم برای خودش نبود برای زن همسایهای دیگر بود که به ایشان رو انداخته بود.
هنوز یک ربع نشده بودکه دوباره گوشیم زنگ خورد. همان همسایه بود. گفت: "ببخشید دوباره اسنپ بگیروسایلی که میخواستم بفرستم یه مشماشو نفرستادم"
حالا دوباره من بودم.و دوباره پیداکردن آدرس و آمدن ماشین و تحویل دادن وسایل و پرداخت .
شایدم سری اول اگر من استرس به او نداده بودم آن مشما را یادش نرفته بود. هرچند خودش گفت که آقای سعیدی همان دقیقه بهم زنگزده و من یادم رفته ومشما جلو راهپلههامانده بود.
یک حرف ،یک استرس،یک انرژی منفی می تواندمسیرزندگی یک آدم را عوض کند.هرچند قضیه ی کوچک مثل این گرفتن دوباره ی اسنپ باشد.
#کنترل_نفس
#مبارزه_با_نفس
#مدیریت
#زبان_در_کام_گرفتن
گوشیام زنگ میخورد. جواب میدهم: "کار بانکی پیش اومده امروز باید انجامش بدی"
مکثی میکنم. بدون منت چشمی میگویم. پروسهی حاضرشدن و رفتن شکل میگیرد. غرغرهایم داشت بالا میآمد. چند بار پیام را نوشتم ارسال نکرده، پاک کردم. داخل ماشین آلودگی هوا سرم را سنگین کرد. سوزش چشمانم شروع شد. پیام دادم: "پول یک هفته است تو حسابه اگه خودتون زودتر انجام داده بودین نیاز به رفتن من به بانک نبود به گمانم"
پیام را ارسال کردم. میدانم آخرش نتوانستم بدون منت کارم را انجام بدهم. اما دلم خنک شد.
وارد بانک شدم فرمهای انتقال پول را گرفتم. چهارتا فرم بود. فرم اول امضا نکرده بودم. کارمند بانک توضیح داد اینجا را امضا کن. فرم دوم شمارهحساب مبدأ را ننوشته بودم. کارمند دوباره توضیح داد. فرم سوم موبایلم را وارد نکرده بودم. دوباره توضیح داد. فرم چهارم آدرس را وارد نکرده بودم. کارمند دوباره پس داد تا آدرس را وارد کنم. از برخورد صبورانهی کارمند بانک شرمنده شدم. تمام شد. گفتم: "ممنون خوشاخلاقی کردید با این که اینهمه گیج بازی کردم"
از بانک مسجد رفتم. کارهای صبحم طبق برنامه پیش نرفته بود. شب هم باید جلسهای میرفتم.
بانک کنار خانهی دوستم بود. برنامهی شب هم همون حوالی بود.
حساب کردم اگر برگردم خانه دوبارهکاری میشود. اگر بروم خانهی دوستم وقتم از دستم میرود.
جور درنمی آمد. آخرش تصمیم گرفتم. خانهٔ دوستم میروم. عوضش خودم را مدیریت میکنم. با دوستم یکساعتی صحبت کردیم. گفتم اجازه بده من داخل اتاق برم کارهای خودم را پیش ببرم. داخل اتاق رفتم یکساعتی مطالعه کردم. تمرینهایم را نوشتم. یکساعتی ورزش کردم. محمدهادی هشتساله گفت: "بیا منچ بازی کنیم"
به او گفتم: "باشه سه دست بازی میکنم. بعداً برو درساتو بنویس منم بازبه کارام برسم یک ساعت بعد دوباره بیا"
بازی کردیم.و رفت سرمشقاش. وسریک ساعت آمد.
و روز تمام شد.
مدیریت زمانی را کمی تا قسمتی موفق شده بودم.اما مدیریت منت و غر و اعتراض وشاکی بودن همچنان به قوت خودش باقی است. با این که فکر میکردم سوالات امتحانی خداازمن لو رفته وبلدم خودم را مدیریت کنم ودر این زمینه هم تسلیمم. اما ته قلب معلوم هست تسلیم نشده.وتاقلبا تسلیم نشوم این امتحانات همچنان ادامه دارد.
#مبارزه_با_نفس
#مدیریت
#امتحان
#ورزش