گوشیام زنگ میخورد. جواب میدهم: "کار بانکی پیش اومده امروز باید انجامش بدی"
مکثی میکنم. بدون منت چشمی میگویم. پروسهی حاضرشدن و رفتن شکل میگیرد. غرغرهایم داشت بالا میآمد. چند بار پیام را نوشتم ارسال نکرده، پاک کردم. داخل ماشین آلودگی هوا سرم را سنگین کرد. سوزش چشمانم شروع شد. پیام دادم: "پول یک هفته است تو حسابه اگه خودتون زودتر انجام داده بودین نیاز به رفتن من به بانک نبود به گمانم"
پیام را ارسال کردم. میدانم آخرش نتوانستم بدون منت کارم را انجام بدهم. اما دلم خنک شد.
وارد بانک شدم فرمهای انتقال پول را گرفتم. چهارتا فرم بود. فرم اول امضا نکرده بودم. کارمند بانک توضیح داد اینجا را امضا کن. فرم دوم شمارهحساب مبدأ را ننوشته بودم. کارمند دوباره توضیح داد. فرم سوم موبایلم را وارد نکرده بودم. دوباره توضیح داد. فرم چهارم آدرس را وارد نکرده بودم. کارمند دوباره پس داد تا آدرس را وارد کنم. از برخورد صبورانهی کارمند بانک شرمنده شدم. تمام شد. گفتم: "ممنون خوشاخلاقی کردید با این که اینهمه گیج بازی کردم"
از بانک مسجد رفتم. کارهای صبحم طبق برنامه پیش نرفته بود. شب هم باید جلسهای میرفتم.
بانک کنار خانهی دوستم بود. برنامهی شب هم همون حوالی بود.
حساب کردم اگر برگردم خانه دوبارهکاری میشود. اگر بروم خانهی دوستم وقتم از دستم میرود.
جور درنمی آمد. آخرش تصمیم گرفتم. خانهٔ دوستم میروم. عوضش خودم را مدیریت میکنم. با دوستم یکساعتی صحبت کردیم. گفتم اجازه بده من داخل اتاق برم کارهای خودم را پیش ببرم. داخل اتاق رفتم یکساعتی مطالعه کردم. تمرینهایم را نوشتم. یکساعتی ورزش کردم. محمدهادی هشتساله گفت: "بیا منچ بازی کنیم"
به او گفتم: "باشه سه دست بازی میکنم. بعداً برو درساتو بنویس منم بازبه کارام برسم یک ساعت بعد دوباره بیا"
بازی کردیم.و رفت سرمشقاش. وسریک ساعت آمد.
و روز تمام شد.
مدیریت زمانی را کمی تا قسمتی موفق شده بودم.اما مدیریت منت و غر و اعتراض وشاکی بودن همچنان به قوت خودش باقی است. با این که فکر میکردم سوالات امتحانی خداازمن لو رفته وبلدم خودم را مدیریت کنم ودر این زمینه هم تسلیمم. اما ته قلب معلوم هست تسلیم نشده.وتاقلبا تسلیم نشوم این امتحانات همچنان ادامه دارد.
#مبارزه_با_نفس
#مدیریت
#امتحان
#ورزش
باد سردی میوزد. خادم مسجد صدایش را بالا میبرد: "خانما هر کی میاد درو پشتش ببندد"
خواهرم کنارمی نشیند. سلامی میکنم.میگویم: "شوهرت از نجف برات چی خریده"
میخندد.میگوید: "اصلاً بهش فکر هم نکرده بودم. در دایره ی توقعات من اصلاً نبود. الان برای من توقع ایجاد کردی"
به خنده و شوخی در کلمه ی "توقع "رد میشویم. صدای مکبرمی آید.
طرف قاضی ذهنم میگوید: "منو بگو اصلاً چی کاردارم که چیزی خریده یانه، اونم من که اصلاً برام مهم نیست،این چه سؤالی بودآخه"
کمی عمیق ترشدم. روز زن هم نزدیک است. حالا باید به دروهمسایه و فامیل پاسخگو باشیم که همسرمان کادو چه چیزی خریده است. در گروه های خالهزنکی این سؤالات سطحی بیشتر نمود دارد. در اینستا نشاندادن و گذاشتن عکسهای کادوها عقدههای دیگری را باز میکند. و توقع های بیشتری ایجاد میکند.
بایدمدیریت کنیم و نگذاریم در ما توقع ایجاد شود.
خریدکردن و نخریدن برای ما یکی باشد. به قول مادرم در هر میلاد و تولد و کادو دادنی قرار است حال همدیگر را خوش کنیم. حالا اگرسرهمان کادو خون همدیگر را میخواهیم خشک کنیم چه فایدهای دارد. گاهی واکنش ازنگرفتن کادو حال طرف مقابلمان را خوش میکند. خوب بگذاریم او خوش باشد.
اگر کادو گرفتید یا نگرفتید به قول آن خادم مسجد"خانما هرکی میاددرو پشتش ببندد"
در زندگیمان را ببندیم. کادوهایی که میگیریم.رستورانهایی که می رویم. لباسهایی که میخریم. مکانهای تفریحی که میرویم. همهی اینها نوش جان خودت و خانواده ات. چرا دیگر برای بقیه "توقع"ایجاد میکنیم.
از مسجد میآیم به خانه. منتظر در آسانسور هستم. زن همسایه پشت سر من میآید. کنار من قرار میگیرد. هر دو منتظر دکمه ی قرمز آسانسور هستیم. در دست زن همسایه نان سنگک کنجدی هست. وارد آسانسور میشویم. بوی نان سنگک در فضا میپیچد. زن همسایه از قسمت کاک نانش لقمهای میگیرد. در دهانش میگذارد. ریز، ریز صدای خردشدن قسمت نان کاکش میآید. سعی میکنم به نانهای یخزدهی داخل فریزرم فکر نکنم.وبابوی این نان سیر شوم.
بوی نان سنگک و صدای خردشدنش در من توقع نان سنگک ایجاد کرد. کلمهی "توقع"چیزی بود که امشب با آن برخورد کردم.
#کادو_روز_زن
#توقع
#سوالات_خاله_زنکی
به ساعت نگاه میکنم. دو ساعت از کلاس آنلاین گذشته است. دو ساعت دیگر تا پایان کلاس مانده است. کشوقوسی به خودم میدهم. دراز میکشم. به ثانیه نکشید. بلند شدمپشت میز نشستم. خودکارم را به دست گرفتم. نکتهبرداری را ازسرگرفتم. طرف برنامهریز ذهنم گفت: "دندت نرم، چشمت کور کلاس ثبتنام کردی موبهمو باید تمریناش روانجام بدی"
با همین کلمه دندم نرم تا آخر کلاس از پشت میزم جم نخوردم. شش دنگ حواسم را جمع کردم.
کلاس تمام شد. کلیپهای تمرینهای ورزش را بازکردم. گوشی را به گلدان تکیه دادم. ده دقیقه گذشت. ورزشها سخت بودنفسم بالانمی آمد. نفسهای عمیق میکشم. به سقف نگاه میکنم. دستم را بهطرف گوشی بردم. کلیپ را بستم. ورزش را ادامه ندادم. طرف منظم ذهنم گفت: "دندت نرم، چشمت کور، اگه سلامتیت برات مهمه باید پیش بری"
گوشی را دوباره باز میکنم. ورزش را ادامه میدهم. نیم ساعت گذشت. دوباره طرف تنبل ذهنم داشت نقشه میکشید حرکات های ورزشی را از سرم رد کنم. فوری جلویش با صدای بلند ذهنم ایستادم.و نگذاشتم ادامه دهد. صدایم را بالا بردم. باهر حرکت یک، دو، سه، چهار، پنج میگفتم. باهر جانکندنی بودیک ساعت را به سرانجام رساندم.
لینکی برایم آمد. ثبتنام میخواست. دردسرهای کارهای مجازی و اینترنتی. گوشیام را دست همسرم دادم. از او میخواهم ثبتنام را انجام دهد. در جوابم میگوید: "گوشیت زبانش اسپانیوله، خودت انجام بده"
اخمی میکنم. میگویم: "یه کارازت خواستما"
در جوابم میگوید: "عزیزم وقتی انتخاب کردی، پاش وایستا و گوشیتو نده دست دیگران که نمیفهمن انتخابتو"
یکلحظه جا خوردم. کدام انتخاب.کشک چی. کارچی.
خیلی حرف دقیق وبه جایی زد. بعد از کلاسهای زبان اسپانیول برای این که زبان را فراموش نکنم زبان گوشیام را به اسپانیول تغییر داده بودم.
واین کار را برای دیگران سخت میکند.
ومن باید دوباره پای انتخابم بایستم. وخودم کارهای گوشیام را انجام دهم."دندم نرم، چشمم کور"
وارد اتاق شدم . قفس مرغ عشق رادیدزدم. ظرف آبشان کم است. ارزنش روبه تمامشدن هست. چراغ را خاموش کردم. از اتاق بیرون آمدم. نشستم به کارهایم برسم. یکلحظه یادم آمد. مسئولیت مرغ عشقها را انتخاب کردم."دندم نرم، چشمم کور"
بلندشدم بهطرف قفس رفتم.
#مسئولیت
#دندم_نرم_چشمم_کور
#ایستادن_پای_انتخاب
فریده زیر سفره ای را برداشت. داخل پذیرایی رفت.پهن کرد. سفره را از داخل کشودرآورد. نان را برداشت. با سفره ونان رفت. قاشق و چنگال و نمک و سبزی ها را برد. دور سفره نشستند. غذا تمام شد. سفره را جمع کردند. خدیجه خانم همسر امام خمینی رحمهالله علیه ظرف ها را برداشت. بهطرف حوض آبرفت. روی چهارپایهی کنار شیر آب نشست. آستینهایش را بالا زد. شیر آب را بازکرد.صدای شرشر آب روی ظرفها آمد. امام متوجه صدای ظرفها شد. دخترش فریده را صدا زد. گفت: "فریده بدو، خانم دارد ظرف میشوید"
فریده دوید. ظرفها را از دست مادرش گرفت. شست. کنار گذاشت.
نمونهی عملی پدری و امامی که جلوی فرزندان حرمت مادر را بالا برد.
داستان را از زبان سخنران امشب شبکهی قرآن شنیدم. سخنران در ادامه صدایش را بالا برد. گفت"آقایون می خوایدیه عملی رو معرفی کنم ثواب اعتکاف در مسجدالنبی رو براتون مینویسند."
مکثی کرد. ادامه داد: "امام صادق علیهالسلام فرموده: "هرکس پای حرف خانمش بشینه این ثواب روبهش میدن"
در ادامه توضیح داد. من کسی را میشناسم که حتی مذهبی آنچنانی و هیئت بیایی مثل شماها نیست. ولی نگذاشته حرف نایب ولی عصر عج الله تعالی فرجه الشریف زمین بماند.
جمعیت ساکت بودند. به سخنران خیره شده بودند. در ادامه گفت: "در حدی فرزندآوری را جدی گرفته که اعتراض دفتر ثبت شناسنامه را درآورده و گفته در شناسنامه ات دیگر جا نیست اسم فرزندانت را ثبت کنم"
این داستانها را کنار آن داستان زندگی اطرافیانم میگذارم.
همان دوستی که پولدار هست. هیئتی هم هست. هر هفته در منزلشان روضهی هفتگی دارند. دوتافرزندهم دارد. وقتی به اومی گوییم چرا فرزند سوم را نمیآورد. میگوید: "سختمه و تمام"
این حدیث "نشستن پای حرف خانما"را برای دوستم ارسال کردم. گفتم برای همسرت بفرست.
همین هفتهی پیش زنگزده بود و ناله و شکایت میکرد از شوهرش، میگفت: "وارد خونه میشه، سرش همش توگوشیه،انگار پای صحبتای من بشینه وقتش داره حروم میشه"
ناهار امروزمان را برداشتیم آمدیم پیش این بچهها.
پدرشان هم فعلاً ایران نبود.
خانهی ابوعلی رفتیم.کفشهای بچهها بهردیف دم در گذاشته شده است. زینب ۱۰ساله.محمد۱۱ساله.سعید۱۴ساله.
محمدمی گوید: "از وقتی مامانم رفت زندگیمون جمع نشده دیگه"
مادرش یک سال و چهار ماه هست.رفته عراق.
سر یک دعوای خانوادگی باشوهرش"
زینب جلواینه ایستاد. موهایش را شانه میکرد. سفره را پهن کردیم.هرچه زینب را صدا زدم.نیامد. داخل اتاق بود. محمد گفت:" شونه به موهاش گیرکرده درنمیاد."
بلندشدم.وارد اتاق شدم.دیدم محمددرآخرین تلاشهایش همون موهایی که به شانه گیرکرده بود با قیچی بریده و کار را یکسره کرده است.
زینب دستش روی چشمانش بود. اشک هایش را پاک کرد.گفت: " موهام"
دستش را گرفتم. روی سرش دست کشیدم. کنار سفره نشاندمش.
از وقتی مادررفته.بچهها مدرسههایشان را نرفتهاند.
یک طرف خانه وسایل هاجمع شده روی هم تلنبارشده است.هنوز داخل کارتن هست. دنبال قاشق و بشقاب می گشتم.نبود.اندازه خودشان فقط بود. روی در قابلمه برای خودم کشیدم. داخل سطلی خورشت را کشیدم.
ناهارتمام شد.سفره را جمع کردیم.
سعید وات ساپش را بازکرد.به من نشان داد.گفت:"ازصب ده بارپیام نوشتم بازپاک کردم.نمی دونم برای تبریک روز مادر چی بنویسم"
گفتمش حساتو بنویس.تبریک بگو.
آخرش پیامش را نوشت بهم نشان داد.نوشته بود:"عیدمادرمبارک"
کاش یکی کوتاه بیاد ازاین دعواهای زن وشوهری.
این بچه ها چه گناهی کردند
ساعت یازده و سی دقیقه است. جمعه بیست آذرماه سال ۱۳۶۰ رامی گویم. آیه الله دستغیب مثل همهی روزهای جمعه به سمت مصلی حرکت کرد. دختری جوان وارد کوچه شد. نوزدهساله بود. چادر مشکی سرش کرده بود. با دستش کیپ تاکیپ رویش را گرفته بود. شکمش بالاآمده بود. از پایین چادر را جلوی شکمش صافکرده بود. برآمدگی شکمش معلوم بود. اطراف خود را نگاهی کرد. نفس، نفس میزد. از لابه لای حلقهی پاسداران با این جمله عبور کرد: "من باردارم واین نامهی مهم را باید به آقابرسانم"
حلقهی محافظان و پاسداران نگاهی به "گوهر ادب آواز" کردند. به ثانیه نکشید. گوهر هنوز قدم از قدم برنداشته بود. دستش زیر چادرش بود. انگشتش روی دکمهی بمب روی شکمش بود. دکمه را زد. صدای انفجار بلند شد. گوهر خودش به درک واصل شد. از گروه منافقین بود.
در عملیات انتحاری آیتالله دستغیب و دوازده تن از اطرافیانش را به شهادت رساند.
گوهر ادب آوازیک دختر نوزدهساله بود. یک دختر به آن سنوسال مسائلش چیست. چه سیری و روندی را طی کرده بود که عضو منافقین شد. سازمان منافقین را بگو. با چه ترفندی اورا به عضویت خودش درآورد. چه وردی در گوش او خوانده بودند.که خودش را جان فدایی منافقین کرد. و به درک واصل شد.
ازاین دست سازمان ها هنوزم هست.ترفندهایشان رابرای جوانان ونوجوانانمان رو کنیم.
دیروز سالگرد شهادت آیه الله دستغیب بود. صلواتی برای شادی روحشان بفرستیم