eitaa logo
"نون"زینب خالقی
157 دنبال‌کننده
159 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
به ساعت نگاه می‌کنم. دو ساعت از کلاس آنلاین گذشته است. دو ساعت دیگر تا پایان کلاس مانده است. کش‌وقوسی به خودم می‌دهم. دراز می‌کشم. به ثانیه نکشید. بلند شدم‌پشت میز نشستم. خودکارم را به دست گرفتم. نکته‌برداری را ازسرگرفتم. طرف برنامه‌ریز ذهنم گفت: "دندت نرم، چشمت کور کلاس ثبت‌نام کردی موبه‌مو باید تمریناش روانجام بدی" با همین کلمه دندم نرم تا آخر کلاس از پشت میزم جم نخوردم. شش دنگ حواسم را جمع کردم. کلاس تمام شد. کلیپ‌های تمرین‌های ورزش را بازکردم. گوشی را به گلدان تکیه دادم. ده دقیقه گذشت. ورزش‌ها سخت بودنفسم بالانمی آمد. نفس‌های عمیق می‌کشم. به سقف نگاه می‌کنم. دستم را به‌طرف گوشی بردم. کلیپ را بستم. ورزش را ادامه ندادم. طرف منظم ذهنم گفت: "دندت نرم، چشمت کور، اگه سلامتیت برات مهمه باید پیش بری" گوشی را دوباره باز می‌کنم. ورزش را ادامه می‌دهم. نیم ساعت گذشت. دوباره طرف تنبل ذهنم داشت نقشه می‌کشید حرکات های ورزشی را از سرم رد کنم. فوری جلویش با صدای بلند ذهنم ایستادم.و نگذاشتم ادامه دهد. صدایم را بالا بردم. باهر حرکت یک، دو، سه، چهار، پنج می‌گفتم. باهر جان‌کندنی بودیک ساعت را به سرانجام رساندم. لینکی برایم آمد. ثبت‌نام می‌خواست. دردسرهای کارهای مجازی و اینترنتی. گوشی‌ام را دست همسرم دادم. از او می‌خواهم ثبت‌نام را انجام دهد. در جوابم می‌گوید: "گوشیت زبانش اسپانیوله، خودت انجام بده" اخمی می‌کنم. می‌گویم: "یه کارازت خواستما" در جوابم می‌گوید: "عزیزم وقتی انتخاب کردی، پاش وایستا و گوشیتو نده دست دیگران که نمیفهمن انتخابتو" یک‌لحظه جا خوردم. کدام انتخاب.کشک چی. کارچی. خیلی حرف دقیق وبه جایی زد. بعد از کلاس‌های زبان اسپانیول برای این که زبان را فراموش نکنم زبان گوشی‌ام را به اسپانیول تغییر داده بودم. واین کار را برای دیگران سخت می‌کند. ومن باید دوباره پای انتخابم بایستم. وخودم کارهای گوشی‌ام را انجام دهم."دندم نرم، چشمم کور" وارد اتاق شدم . قفس مرغ عشق رادیدزدم. ظرف آبشان کم است. ارزنش روبه تمام‌شدن هست. چراغ را خاموش کردم. از اتاق بیرون آمدم. نشستم به کارهایم برسم. یک‌لحظه یادم آمد. مسئولیت مرغ عشق‌ها را انتخاب کردم."دندم نرم، چشمم کور" بلندشدم به‌طرف قفس رفتم.
فریده زیر سفره ای را برداشت. داخل پذیرایی رفت.پهن کرد. سفره را از داخل کشودرآورد. نان را برداشت. با سفره ونان رفت. قاشق و چنگال و نمک و سبزی ها را برد. دور سفره نشستند. غذا تمام شد. سفره را جمع کردند. خدیجه خانم همسر امام خمینی رحمه‌الله علیه ظرف ها را برداشت. به‌طرف حوض آب‌رفت. روی چهارپایه‌ی کنار شیر آب نشست. آستین‌هایش را بالا زد. شیر آب را بازکرد.صدای شرشر آب روی ظرف‌ها آمد. امام متوجه صدای ظرف‌ها شد. دخترش فریده را صدا زد. گفت: "فریده بدو، خانم دارد ظرف می‌شوید" فریده دوید. ظرف‌ها را از دست مادرش گرفت. شست. کنار گذاشت. نمونه‌ی عملی پدری و امامی که جلوی فرزندان حرمت مادر را بالا برد. داستان را از زبان سخنران امشب شبکه‌ی قرآن شنیدم. سخنران در ادامه صدایش را بالا برد. گفت"آقایون می خوایدیه عملی رو معرفی کنم ثواب اعتکاف در مسجدالنبی رو براتون می‌نویسند." مکثی کرد. ادامه داد: "امام صادق علیه‌السلام فرموده: "هرکس پای حرف خانمش بشینه این ثواب روبهش میدن" در ادامه توضیح داد. من کسی را می‌شناسم که حتی مذهبی آن‌چنانی و هیئت بیایی مثل شماها نیست. ولی نگذاشته حرف نایب ولی عصر عج الله تعالی فرجه الشریف زمین بماند. جمعیت ساکت بودند. به سخنران خیره شده بودند. در ادامه گفت: "در حدی فرزندآوری را جدی گرفته که اعتراض دفتر ثبت شناسنامه را درآورده و گفته در شناسنامه ات دیگر جا نیست اسم فرزندانت را ثبت کنم" این داستان‌ها را کنار آن داستان زندگی اطرافیانم می‌گذارم. همان دوستی که پول‌دار هست. هیئتی هم هست. هر هفته در منزلشان روضه‌ی هفتگی دارند. دوتافرزندهم دارد. وقتی به اومی گوییم چرا فرزند سوم را نمی‌آورد. می‌گوید: "سختمه و تمام" این حدیث "نشستن پای حرف خانما"را برای دوستم ارسال کردم. گفتم برای همسرت بفرست. همین هفته‌ی پیش زنگ‌زده بود و ناله و شکایت می‌کرد از شوهرش، می‌گفت: "وارد خونه میشه، سرش همش توگوشیه،انگار پای صحبتای من بشینه وقتش داره حروم میشه"
ناهار امروزمان را برداشتیم آمدیم پیش این بچه‌ها. پدرشان هم فعلاً ایران نبود. خانه‌ی ابوعلی رفتیم.کفش‌های بچه‌ها به‌ردیف دم در گذاشته شده است. زینب ۱۰ساله.محمد۱۱ساله.سعید۱۴ساله. محمدمی گوید: "از وقتی مامانم رفت زندگیمون جمع نشده دیگه" مادرش یک سال و چهار ماه هست.رفته عراق. سر یک دعوای خانوادگی باشوهرش" زینب جلواینه ایستاد. موهایش را شانه می‌کرد. سفره را پهن کردیم.هرچه زینب را صدا زدم.نیامد. داخل اتاق بود. محمد گفت:" شونه به موهاش گیرکرده درنمیاد." بلندشدم.وارد اتاق شدم.دیدم محمددرآخرین تلاش‌هایش همون موهایی که به شانه گیرکرده بود با قیچی بریده و کار را یک‌سره کرده است‌. زینب دستش روی چشمانش بود. اشک هایش را پاک کرد.گفت: " موهام" دستش را گرفتم. روی سرش دست کشیدم. کنار سفره نشاندمش. از وقتی مادررفته.بچه‌ها مدرسه‌هایشان را نرفته‌اند. یک طرف خانه وسایل هاجمع شده روی هم تلنبارشده است.هنوز داخل کارتن هست. دنبال قاشق و بشقاب می گشتم.نبود.اندازه خودشان فقط بود. روی در قابلمه برای خودم کشیدم. داخل سطلی خورشت را کشیدم. ناهارتمام شد.سفره را جمع کردیم. سعید وات ساپش را بازکرد.به من نشان داد.گفت:"ازصب ده بارپیام نوشتم بازپاک کردم.نمی دونم برای تبریک روز مادر چی بنویسم" گفتمش حساتو بنویس.تبریک بگو. آخرش پیامش را نوشت بهم نشان داد.نوشته بود:"عیدمادرمبارک" کاش یکی کوتاه بیاد ازاین دعواهای زن وشوهری. این بچه ها چه گناهی کردند
ساعت یازده و سی دقیقه است. جمعه بیست آذرماه سال ۱۳۶۰ رامی گویم. آیه الله دستغیب مثل همه‌ی روزهای جمعه به سمت مصلی حرکت کرد. دختری جوان وارد کوچه شد. نوزده‌ساله بود. چادر مشکی سرش کرده بود. با دستش کیپ تاکیپ رویش را گرفته بود. شکمش بالاآمده بود. از پایین چادر را جلوی شکمش صاف‌کرده بود. برآمدگی شکمش معلوم بود. اطراف خود را نگاهی کرد. نفس، نفس می‌زد. از لابه لای حلقه‌ی پاسداران با این جمله عبور کرد: "من باردارم واین نامه‌ی مهم را باید به آقابرسانم" حلقه‌ی محافظان و پاسداران نگاهی به "گوهر ادب آواز" کردند. به ثانیه نکشید. گوهر هنوز قدم از قدم برنداشته بود. دستش زیر چادرش بود. انگشتش روی دکمه‌ی بمب روی شکمش بود. دکمه را زد. صدای انفجار بلند شد. گوهر خودش به درک واصل شد. از گروه منافقین بود. در عملیات انتحاری آیت‌الله دستغیب و دوازده تن از اطرافیانش را به شهادت رساند. گوهر ادب آوازیک دختر نوزده‌ساله بود. یک دختر به آن سن‌وسال مسائلش چیست. چه سیری و روندی را طی کرده بود که عضو منافقین شد. سازمان منافقین را بگو. با چه ترفندی اورا به عضویت خودش درآورد. چه وردی در گوش او خوانده بودند.که خودش را جان فدایی منافقین کرد. و به درک واصل شد. ازاین دست سازمان ها هنوزم هست.ترفندهایشان رابرای جوانان ونوجوانانمان رو کنیم. دیروز سالگرد شهادت آیه الله دستغیب بود. صلواتی برای شادی روحشان بفرستیم
چهل و پنج ثانیه دیر رسیدم.مترو رفت. من ماندم و پنج دقیقه اضافه‌ی دیگر. کیفم را باز کردم. گوشی را درآوردم. گروه را چک کردم.لینک کلاس را نگذاشته بودند. دستانم می‌لرزید. این بار اگر به‌موقع سر کلاس حاضر نمی‌شدم استاد تهدید کرده بود اخراج می‌کند. غیراین بار، یک‌باردیگرهم خطا کرده بودم و حکم اخراجی‌ام را گرفته بودم با جزو التماس و اصرار و منت کشی از استاد اجازه دادند. لینک کلاس گذاشته شد. صدای مترو آمد. استاد صدایم کرد. دستم را روی پخش‌کننده‌ی صدا گذاشتم.سلام کردم.اما صدایم در کلاس پخش نمی‌شد. دوباره صدایم کرد بازهم صدایم نرفت. به استاد پیام دادم:"سلام استاد ببخشید من گویا نتم ضعیفه صدام نمیاد " استاد در حین صحبت‌کردن ادامه داد: "زینب پا شو برو جایی که نتت وصل بشه" تپش قلب گرفتم.ایستگاه سبلان رسیده بودم.مقصدم نبود. پیاده شدم.داخل خیابان رفتم. اینترنتم پر شد. ولی بازهم صدایم نمی‌رفت. چند دقیقه در خیابان رفتم.وصل نشد. جلو یک عابربانک ایستادم.زیپ کیفم را باز کردم. کارت‌بانکی‌ام را برداشتم.داخل دستگاه گذاشتم. انتخاب‌کردم. پول را که برداشتم.دیدم اشتباهی بیست هزارتومان انتخاب کردم.دستگاه به من بیست هزار تومان داد. دوباره‌کارت را وارد کردم و ادامه ی ماجرا. تاکسی سوار شدم.مسیرم نبود. می‌خواستم ازان منطقه دور شوم بلکم نتم درست شود. وسط راه نتم پر نشان داد. پیاده شدم.بلندگویم را وصل کردم. صدایم بازهم نرفت. دیگر داشتم خودخوری می‌کردم:"آخه زن حسابی،به قول استاد در نسبت استعدات چرا زندگی نمی‌کنی " من که می‌دانستم کلاس دارم. نباید مهمانی و دورهمی را قبول می‌کردم.بااین توجیه قبول کردم .ان جا می روم داخل اتاق کلاسم را می روم.امافکر این جایش را نکرده بودم که خانه ی آن دوست نتش ضعیف بود. شاید بگویی: "یه شب هزارشب نمیشه" ولی به قول پدرم اتفاقاً یک شب هزارشب می شود. وقتی برای خودم وقت نگذارم، خودم را به نظم نکشم، متعهدانه با مسئولیت باکلاس خودت برخورد نکنی تو همیشه کوچولو و سطحی می‌مانی. اگر همین‌طور پیش بروم و هر روز از این باغ بری می‌رسد. حالا حالا ها بایداندرخم یک کوچه باشم. مسیری که من انتخاب کردم یاهرمسیری که شما انتخاب کردی بااین دورهمی‌ها و خاله بازی‌ها راه به جایی نمی‌برد. مثل همان گزینه‌ی انتخاب بیست هزار تومانم می‌شود. با انتخاب های بیست هزارتومانی یک جستار هم نمی‌توانم بنویسم چه برسد به داستان.
صدای لاستیک های ماشین می آید.صدای بوق ممتمدازماشین بغل دستی ام ول کن نیست.راننده جلویی بی تفاوت به صدای بوق ها راه خودش را می رود.اصلا به تریج قبایش برنمی خوردملت را پشت سرخودش معطل کرده است.با آزاده ونسرین دکترسنتی می رویم. نسرین که وکیل است راننده است‌.ازپرونده ی نیمه کاره اش برای آزاده که اوهم وکیل است ،تعریف می کند‌.ازپرونده ای که یک ماه هست باچندبارپیگیری ثبت نشده است.خودش ادامه می دهد:"همه ی درد ازتنبلی آن کارمنددادگاه بود" به مطب دکتر رسیدیم .آزاده پیشنهاد دادصبحانه را برداریم داخل نمازخانه مطب جاهست بخوریم.نسرین به من گفت :فلاسک چایی هم بردار" درجواب گفتم:"کی چایی می خوره" دقیقترکه شدم دیدم چایی منم می خورم .ودرد منم همان" تنبلی" است. چالش سی روزه ی نوشتن تمام شده است.آزاده درایتا پیام گذاشته:"چراغیبت داری،ننوشتی" درجواب گفتم:"نوشتنم نمی آید" دقیق ترشدم دردهمان"تنبلی "است.مثل همان راننده تاکسی که یک دقیقه میخواهدسرخررا کج کندونمی کند.