ناهار امروزمان را برداشتیم آمدیم پیش این بچهها.
پدرشان هم فعلاً ایران نبود.
خانهی ابوعلی رفتیم.کفشهای بچهها بهردیف دم در گذاشته شده است. زینب ۱۰ساله.محمد۱۱ساله.سعید۱۴ساله.
محمدمی گوید: "از وقتی مامانم رفت زندگیمون جمع نشده دیگه"
مادرش یک سال و چهار ماه هست.رفته عراق.
سر یک دعوای خانوادگی باشوهرش"
زینب جلواینه ایستاد. موهایش را شانه میکرد. سفره را پهن کردیم.هرچه زینب را صدا زدم.نیامد. داخل اتاق بود. محمد گفت:" شونه به موهاش گیرکرده درنمیاد."
بلندشدم.وارد اتاق شدم.دیدم محمددرآخرین تلاشهایش همون موهایی که به شانه گیرکرده بود با قیچی بریده و کار را یکسره کرده است.
زینب دستش روی چشمانش بود. اشک هایش را پاک کرد.گفت: " موهام"
دستش را گرفتم. روی سرش دست کشیدم. کنار سفره نشاندمش.
از وقتی مادررفته.بچهها مدرسههایشان را نرفتهاند.
یک طرف خانه وسایل هاجمع شده روی هم تلنبارشده است.هنوز داخل کارتن هست. دنبال قاشق و بشقاب می گشتم.نبود.اندازه خودشان فقط بود. روی در قابلمه برای خودم کشیدم. داخل سطلی خورشت را کشیدم.
ناهارتمام شد.سفره را جمع کردیم.
سعید وات ساپش را بازکرد.به من نشان داد.گفت:"ازصب ده بارپیام نوشتم بازپاک کردم.نمی دونم برای تبریک روز مادر چی بنویسم"
گفتمش حساتو بنویس.تبریک بگو.
آخرش پیامش را نوشت بهم نشان داد.نوشته بود:"عیدمادرمبارک"
کاش یکی کوتاه بیاد ازاین دعواهای زن وشوهری.
این بچه ها چه گناهی کردند
ساعت یازده و سی دقیقه است. جمعه بیست آذرماه سال ۱۳۶۰ رامی گویم. آیه الله دستغیب مثل همهی روزهای جمعه به سمت مصلی حرکت کرد. دختری جوان وارد کوچه شد. نوزدهساله بود. چادر مشکی سرش کرده بود. با دستش کیپ تاکیپ رویش را گرفته بود. شکمش بالاآمده بود. از پایین چادر را جلوی شکمش صافکرده بود. برآمدگی شکمش معلوم بود. اطراف خود را نگاهی کرد. نفس، نفس میزد. از لابه لای حلقهی پاسداران با این جمله عبور کرد: "من باردارم واین نامهی مهم را باید به آقابرسانم"
حلقهی محافظان و پاسداران نگاهی به "گوهر ادب آواز" کردند. به ثانیه نکشید. گوهر هنوز قدم از قدم برنداشته بود. دستش زیر چادرش بود. انگشتش روی دکمهی بمب روی شکمش بود. دکمه را زد. صدای انفجار بلند شد. گوهر خودش به درک واصل شد. از گروه منافقین بود.
در عملیات انتحاری آیتالله دستغیب و دوازده تن از اطرافیانش را به شهادت رساند.
گوهر ادب آوازیک دختر نوزدهساله بود. یک دختر به آن سنوسال مسائلش چیست. چه سیری و روندی را طی کرده بود که عضو منافقین شد. سازمان منافقین را بگو. با چه ترفندی اورا به عضویت خودش درآورد. چه وردی در گوش او خوانده بودند.که خودش را جان فدایی منافقین کرد. و به درک واصل شد.
ازاین دست سازمان ها هنوزم هست.ترفندهایشان رابرای جوانان ونوجوانانمان رو کنیم.
دیروز سالگرد شهادت آیه الله دستغیب بود. صلواتی برای شادی روحشان بفرستیم
چهل و پنج ثانیه دیر رسیدم.مترو رفت. من ماندم و پنج دقیقه اضافهی دیگر. کیفم را باز کردم. گوشی را درآوردم. گروه را چک کردم.لینک کلاس را نگذاشته بودند. دستانم میلرزید. این بار اگر بهموقع سر کلاس حاضر نمیشدم استاد تهدید کرده بود اخراج میکند. غیراین بار، یکباردیگرهم خطا کرده بودم و حکم اخراجیام را گرفته بودم با جزو التماس و اصرار و منت کشی از استاد اجازه دادند.
لینک کلاس گذاشته شد. صدای مترو آمد. استاد صدایم کرد. دستم را روی پخشکنندهی صدا گذاشتم.سلام کردم.اما صدایم در کلاس پخش نمیشد. دوباره صدایم کرد بازهم صدایم نرفت. به استاد پیام دادم:"سلام استاد ببخشید من گویا نتم ضعیفه صدام نمیاد "
استاد در حین صحبتکردن ادامه داد: "زینب پا شو برو جایی که نتت وصل بشه"
تپش قلب گرفتم.ایستگاه سبلان رسیده بودم.مقصدم نبود. پیاده شدم.داخل خیابان رفتم. اینترنتم پر شد. ولی بازهم صدایم نمیرفت. چند دقیقه در خیابان رفتم.وصل نشد. جلو یک عابربانک ایستادم.زیپ کیفم را باز کردم. کارتبانکیام را برداشتم.داخل دستگاه گذاشتم. انتخابکردم. پول را که برداشتم.دیدم اشتباهی بیست هزارتومان انتخاب کردم.دستگاه به من بیست هزار تومان داد. دوبارهکارت را وارد کردم و ادامه ی ماجرا. تاکسی سوار شدم.مسیرم نبود. میخواستم ازان منطقه دور شوم بلکم نتم درست شود. وسط راه نتم پر نشان داد. پیاده شدم.بلندگویم را وصل کردم. صدایم بازهم نرفت.
دیگر داشتم خودخوری میکردم:"آخه زن حسابی،به قول استاد در نسبت استعدات چرا زندگی نمیکنی "
من که میدانستم کلاس دارم. نباید مهمانی و دورهمی را قبول میکردم.بااین توجیه قبول کردم .ان جا می روم داخل اتاق کلاسم را می روم.امافکر این جایش را نکرده بودم که خانه ی آن دوست نتش ضعیف بود.
شاید بگویی: "یه شب هزارشب نمیشه"
ولی به قول پدرم اتفاقاً یک شب هزارشب می شود. وقتی برای خودم وقت نگذارم، خودم را به نظم نکشم، متعهدانه با مسئولیت باکلاس خودت برخورد نکنی تو همیشه کوچولو و سطحی میمانی. اگر همینطور پیش بروم و هر روز از این باغ بری میرسد. حالا حالا ها بایداندرخم یک کوچه باشم. مسیری که من انتخاب کردم یاهرمسیری که شما انتخاب کردی بااین دورهمیها و خاله بازیها راه به جایی نمیبرد. مثل همان گزینهی انتخاب بیست هزار تومانم میشود. با انتخاب های بیست هزارتومانی یک جستار هم نمیتوانم بنویسم چه برسد به داستان.
صدای لاستیک های ماشین می آید.صدای بوق ممتمدازماشین بغل دستی ام ول کن نیست.راننده جلویی بی تفاوت به صدای بوق ها راه خودش را می رود.اصلا به تریج قبایش برنمی خوردملت را پشت سرخودش معطل کرده است.با آزاده ونسرین دکترسنتی می رویم.
نسرین که وکیل است راننده است.ازپرونده ی نیمه کاره اش برای آزاده که اوهم وکیل است ،تعریف می کند.ازپرونده ای که یک ماه هست باچندبارپیگیری ثبت نشده است.خودش ادامه می دهد:"همه ی درد ازتنبلی آن کارمنددادگاه بود"
به مطب دکتر رسیدیم .آزاده پیشنهاد دادصبحانه را برداریم داخل نمازخانه مطب جاهست بخوریم.نسرین به من گفت :فلاسک چایی هم بردار"
درجواب گفتم:"کی چایی می خوره"
دقیقترکه شدم دیدم چایی منم می خورم .ودرد منم همان" تنبلی" است.
چالش سی روزه ی نوشتن تمام شده است.آزاده درایتا پیام گذاشته:"چراغیبت داری،ننوشتی"
درجواب گفتم:"نوشتنم نمی آید"
دقیق ترشدم دردهمان"تنبلی "است.مثل همان راننده تاکسی که یک دقیقه میخواهدسرخررا کج کندونمی کند.
#تنبلی
#نظم
#رعایت_حقوق
سردار دست ها را باز کرده بود و تکرار می کرد
"گلبوته اسم هزارم را به یاد بیاور. گلبوته سوختیم،اسم هزارم را بگو"
برشی از کتاب#آواز_پر_طرقه
نوشتهی نازنین جاوید سخن
کتاب از سری داستانهای ایرانی است. از روزهای سخت اسارت دختران قوچان، روایت داستان عاشقانهی سردار و گلبوته!
داستان تاریخی و مستند از دزدیدن دختران سرزمینمان که با خواندنش اسارت اسیران کربلا را در ناخودآگاهم زنده کرد.
اشک ریختم. گویی طعم تلخ اسارت را چشیدم.
کتاب را لقمه لقمه و با دل نگرانی خواندم. باید سرنوشت سردار و گلبوته را هضم میکردم.
#پیشنهاد_مطالعه
جلسه قرآن بود. پشت تریبون رفتم. اندر احوالات بچه های خانواده ی ابوعلی نطق کردم.گفتم:"سه تابچه تنها زندگی می کنند،بچه ها دلشون غذای مامان پز میخواد"
به خانه برگشتم.
غروب معلم قرآن جلسه بهم زنگ زد.گفت:"فردا آش درست می کنم بگو بیان ببرن، برا خودتم می کشم"
آش نخورده بهم چسبید.
@عکس ازاینترنت برداشتم.آش هنوزبه دستم نرسیده انتظارعکس نداشتیدکه.
#غذای_مامان_پز
#مواسات
از دردسرهای باشگاه، شستن روزانهی لباسهاست.لباسشویی در تراس یا فارسی را پاس بداریم همان ایوان قرارداد.هر بار رفتن و انداختن و دکمه زدن کار را سخت کرده است.
حالا خودمانیم
انگار قرار است تشتی بردارم.روی سرم بگذارم. هوای سرد زمستان به لب چشمه بروم.پایم لیز بخورد.یخ را بشکنم. تشت را پرآب کنم. با دست های یخزده لباسها را بچلانم.
بعدشم با حسرت بگویم:'خوش به حال آن روزها"
دوشاخهی لباسشویی به سهراهی برق وصل است. لباسشویی بعد از یک فرآیند سروصدا و لرزش اتمام کارش راکه اعلام میکند. همان دکمهی سهراهی را قطع میکنم و تمام.
دیروز که دکمهی سهراهی را زدم. روشن نشد.
همسردرتاکیدی دوباره زنگ زد: " لباسها یادت نره" .
من خوشحال ازاین که لباسشویی روشن نمیشود.و گویی یه نو باید بخریم .
گفت: " دوباره برو امتحان کن اون چیزیش نبود که"
دوباره دکمه سهراهی را وصل کردم.پیچ دادم. به درش چند تقه زدم .
روشن نشد.
شب که همسر آمد. دیدم روشن کرد.
گفت: "دکمهی خودلباسشویی رو روشن نکرده بودی"
گفتم: "اصلاً چرا شما سری آخری دکمهی خود لباسشویی رادست زدی من باسه راهی کار میکردم"
هنوزم دارم فکر میکنم چرا ندیدم.دکمه خیلی واضح بود.
عمه فاطمهام همیشه میگفت به زینب بگو چیزی را برو بیار. هوا را میگردد. اصلاً نمیبیند.
آزاده میگوید توبا نیت پیدانکردن سراغ چیزی میروی فقط مطمئن باش که هست و بگرد.
مادرم همیشه آدرس غلط می دهدومی گوید برو بگرد .
حالا من هستم واین همه ندیدن.و از اصول داستاننویسی دیدن درست است .
از من انسان ندیده و نزیسته انتظار دارید شکر ایزد منان را هم بهجای آورم.
اگر چشم بازکنم. نعمتهایم را ببینم. عنادی برای شکر ندارم.
مشکل ندیدن است.
امان از ذهنیت و عادت و طمع .
#شکر_گزاری
#تمرین_دیدن_نعمت
#سر_به_هوا
#داستان_نویسی