eitaa logo
"نون"زینب خالقی
158 دنبال‌کننده
159 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
چهل و پنج ثانیه دیر رسیدم.مترو رفت. من ماندم و پنج دقیقه اضافه‌ی دیگر. کیفم را باز کردم. گوشی را درآوردم. گروه را چک کردم.لینک کلاس را نگذاشته بودند. دستانم می‌لرزید. این بار اگر به‌موقع سر کلاس حاضر نمی‌شدم استاد تهدید کرده بود اخراج می‌کند. غیراین بار، یک‌باردیگرهم خطا کرده بودم و حکم اخراجی‌ام را گرفته بودم با جزو التماس و اصرار و منت کشی از استاد اجازه دادند. لینک کلاس گذاشته شد. صدای مترو آمد. استاد صدایم کرد. دستم را روی پخش‌کننده‌ی صدا گذاشتم.سلام کردم.اما صدایم در کلاس پخش نمی‌شد. دوباره صدایم کرد بازهم صدایم نرفت. به استاد پیام دادم:"سلام استاد ببخشید من گویا نتم ضعیفه صدام نمیاد " استاد در حین صحبت‌کردن ادامه داد: "زینب پا شو برو جایی که نتت وصل بشه" تپش قلب گرفتم.ایستگاه سبلان رسیده بودم.مقصدم نبود. پیاده شدم.داخل خیابان رفتم. اینترنتم پر شد. ولی بازهم صدایم نمی‌رفت. چند دقیقه در خیابان رفتم.وصل نشد. جلو یک عابربانک ایستادم.زیپ کیفم را باز کردم. کارت‌بانکی‌ام را برداشتم.داخل دستگاه گذاشتم. انتخاب‌کردم. پول را که برداشتم.دیدم اشتباهی بیست هزارتومان انتخاب کردم.دستگاه به من بیست هزار تومان داد. دوباره‌کارت را وارد کردم و ادامه ی ماجرا. تاکسی سوار شدم.مسیرم نبود. می‌خواستم ازان منطقه دور شوم بلکم نتم درست شود. وسط راه نتم پر نشان داد. پیاده شدم.بلندگویم را وصل کردم. صدایم بازهم نرفت. دیگر داشتم خودخوری می‌کردم:"آخه زن حسابی،به قول استاد در نسبت استعدات چرا زندگی نمی‌کنی " من که می‌دانستم کلاس دارم. نباید مهمانی و دورهمی را قبول می‌کردم.بااین توجیه قبول کردم .ان جا می روم داخل اتاق کلاسم را می روم.امافکر این جایش را نکرده بودم که خانه ی آن دوست نتش ضعیف بود. شاید بگویی: "یه شب هزارشب نمیشه" ولی به قول پدرم اتفاقاً یک شب هزارشب می شود. وقتی برای خودم وقت نگذارم، خودم را به نظم نکشم، متعهدانه با مسئولیت باکلاس خودت برخورد نکنی تو همیشه کوچولو و سطحی می‌مانی. اگر همین‌طور پیش بروم و هر روز از این باغ بری می‌رسد. حالا حالا ها بایداندرخم یک کوچه باشم. مسیری که من انتخاب کردم یاهرمسیری که شما انتخاب کردی بااین دورهمی‌ها و خاله بازی‌ها راه به جایی نمی‌برد. مثل همان گزینه‌ی انتخاب بیست هزار تومانم می‌شود. با انتخاب های بیست هزارتومانی یک جستار هم نمی‌توانم بنویسم چه برسد به داستان.
صدای لاستیک های ماشین می آید.صدای بوق ممتمدازماشین بغل دستی ام ول کن نیست.راننده جلویی بی تفاوت به صدای بوق ها راه خودش را می رود.اصلا به تریج قبایش برنمی خوردملت را پشت سرخودش معطل کرده است.با آزاده ونسرین دکترسنتی می رویم. نسرین که وکیل است راننده است‌.ازپرونده ی نیمه کاره اش برای آزاده که اوهم وکیل است ،تعریف می کند‌.ازپرونده ای که یک ماه هست باچندبارپیگیری ثبت نشده است.خودش ادامه می دهد:"همه ی درد ازتنبلی آن کارمنددادگاه بود" به مطب دکتر رسیدیم .آزاده پیشنهاد دادصبحانه را برداریم داخل نمازخانه مطب جاهست بخوریم.نسرین به من گفت :فلاسک چایی هم بردار" درجواب گفتم:"کی چایی می خوره" دقیقترکه شدم دیدم چایی منم می خورم .ودرد منم همان" تنبلی" است. چالش سی روزه ی نوشتن تمام شده است.آزاده درایتا پیام گذاشته:"چراغیبت داری،ننوشتی" درجواب گفتم:"نوشتنم نمی آید" دقیق ترشدم دردهمان"تنبلی "است.مثل همان راننده تاکسی که یک دقیقه میخواهدسرخررا کج کندونمی کند.
سردار دست ها را باز کرده بود و تکرار می کرد "گلبوته اسم هزارم را به یاد بیاور. گلبوته سوختیم،اسم هزارم را بگو" برشی از کتاب نوشته‌ی نازنین جاوید سخن کتاب از سری داستان‌های ایرانی است. از روز‌های سخت اسارت دختران قوچان، روایت داستان عاشقانه‌ی سردار و گلبوته! داستان تاریخی و مستند از دزدیدن دختران سرزمینمان که با خواندنش اسارت اسیران کربلا را در ناخودآگاهم زنده کرد. اشک ریختم. گویی طعم تلخ اسارت را چشیدم. کتاب را لقمه لقمه و با دل نگرانی خواندم. باید سرنوشت سردار و گلبوته را هضم می‌کردم.
جلسه قرآن بود. پشت تریبون رفتم. اندر احوالات بچه های خانواده ی ابوعلی نطق کردم.گفتم:"سه تابچه تنها زندگی می کنند،بچه ها دلشون غذای مامان پز میخواد" به خانه برگشتم. غروب معلم قرآن جلسه بهم زنگ زد.گفت:"فردا آش درست می کنم بگو بیان ببرن، برا خودتم می کشم" آش نخورده بهم چسبید. @عکس ازاینترنت برداشتم.آش هنوزبه دستم نرسیده انتظارعکس نداشتیدکه.
از دردسر‌های باشگاه، شستن روزانه‌ی لباس‌هاست.لباسشویی در تراس یا فارسی را پاس بداریم همان ایوان قرارداد.هر بار رفتن و انداختن و دکمه زدن کار را سخت کرده است. حالا خودمانیم انگار قرار است تشتی بردارم.روی سرم بگذارم. هوای سرد زمستان به لب چشمه بروم.پایم لیز بخورد.یخ را بشکنم. تشت را پرآب کنم. با دست های یخ‌زده لباس‌ها را بچلانم. بعدشم با حسرت بگویم:'خوش به حال آن روزها" دوشاخه‌ی لباسشویی به سه‌راهی برق وصل است. لباسشویی بعد از یک فرآیند سروصدا و لرزش اتمام کارش راکه اعلام می‌کند. همان دکمه‌ی سه‌راهی را قطع می‌کنم و تمام. دیروز که دکمه‌ی سه‌راهی را زدم. روشن نشد. همسردرتاکیدی دوباره زنگ زد: " لباس‌ها یادت نره" . من خوشحال ازاین که لباسشویی روشن نمی‌شود.و گویی یه نو باید بخریم . گفت: " دوباره برو امتحان کن اون چیزیش نبود که" دوباره دکمه سه‌راهی را وصل کردم.پیچ دادم. به درش چند تقه زدم . روشن نشد. شب که همسر آمد. دیدم روشن کرد. گفت: "دکمه‌ی خودلباسشویی رو روشن نکرده بودی" گفتم: "اصلاً چرا شما سری آخری دکمه‌ی خود لباسشویی رادست زدی من باسه راهی کار می‌کردم" هنوزم دارم فکر می‌کنم چرا ندیدم.دکمه خیلی واضح بود. عمه فاطمه‌ام همیشه می‌گفت به زینب بگو چیزی را برو بیار. هوا را می‌گردد. اصلاً نمی‌بیند. آزاده می‌گوید توبا نیت پیدانکردن سراغ چیزی می‌روی فقط مطمئن باش که هست و بگرد. مادرم همیشه آدرس غلط می دهدومی گوید برو بگرد . حالا من هستم واین همه ندیدن.و از اصول داستان‌نویسی دیدن درست است . از من انسان ندیده و نزیسته انتظار دارید شکر ایزد منان را هم به‌جای آورم. اگر چشم بازکنم. نعمت‌هایم را ببینم. عنادی برای شکر ندارم. مشکل ندیدن است. امان از ذهنیت و عادت و طمع .
امشب می‌خواهم زاغ سیاه خودم را چوب بزنم. می‌خواهم خودم را بپایم. چه می‌کنم. چه چیزهایی پنهانی دارم. چه رازهایی دارم. چه میل و رغبت هایی دارم. اشتیاقم به چه می‌کشد. میلم کجا را نشانه گرفته است آخرین دکمه‌ی مانتوام را بستم. یک دکمه اضافه آمد. به سمت یقه‌ام چشم چرخاندم. از همان بالا یکی را جا گذاشته بودم . من اگر عجله داشته باشم یا ذهنم مشغول باشد از بستن درست دکمه‌هایم عاجزم با این حد از ناتوانی زاغ سیاه دیگران را چرا دیگر چوب می‌زنم اصلاً من ته پیازم یا بالای پیاز که می‌خواهم سر از کار دیگران سر دربیاورم. امشب باید به خودم بپردازم. من نه طرحی دارم نه بلدم طرح بریزم . مهمانی رفتم. عموودخترعمووبرادرهاوخواهرها بودند. حس دوطرفه‌ی دوست‌داشتن از جمع گرفتم. هم من آن‌ها را دوست داشتم. هم آن‌ها من را دوست داشتند. حالا در بستر خواب به خرابی رابطه‌ی خودم باخدا فکر می‌کنم. درحدهمین حس دوست‌داشتن فامیلی کاش رابطه‌ام باخدا خوب بود. خدا نگذرد از آن هایی که این خدای ترسناک را در ذهن من ساخته‌اند. چقدر دوست داشتم خدا را دوست داشته باشم. کاش می‌شد حس دوست‌داشتن خدا را به خودم دریافت می‌کردم. خدایی که آفریننده‌ی این حس‌ها ورد وبدل های دوست‌داشتن هست خودش در بالاترین سطح و صدر نشین دوست‌داشتن باید باشد. اما من را چه شده است از خدا فقط از استرس شب اول قبر به او پناه می‌برم. آن هم از سر اجبار. چون دستم به جایی بند نیست من انسان طلبکار که دوقورتونیمم همیشه باقیست از خدا طلب دارم. مهرش را در دلم بیندازد من از این خدای ترسناک خسته شده‌ام. دلم خدای دوست‌داشتنی را می‌خواهد. در شب میل و رغبت ها و اشتیاق ها می‌خواهم میلم را به خودش بکشاند. همین ها
صدای بسته‌شدن درآمد. چشمم به‌طرف آسانسور چرخید. گربه‌ای سفیدرنگ جلوتر از من منتظر آسانسور بود. در یک دستم کیف و دفتر، در دست دیگر قابلمه بود..با همان دست پر برگشتم. در را باز کردم. به گربه اشاره کردم.صدایم را بالا بردم: "بیابرو بیرون " هرچه اشاره کردم. نه گربه زبان من را فهمید. نه من زبان گربه را می‌فهمیدم. در را رها کردم. دربسته شد.سرک کشیدم بیرون. محوطه خلوت بود. عابری نبود کمک کند. چند دقیقه ایماواشاره کردم.گربه متوجه نشد.داشتم "وقت‌کشی"می‌کردم. دودل بودم. قابلمه را جلوی درگذاشتم. خودم پی گربه رفتم.گربه در حرکتی مرد عنکبوتی نرده‌ها را پیچید.رفت بالای پله‌ها.خدا کند از جلو همسایه درنیاید. نعیمه اگر ببیند جیغ بنفشی می‌کشد. فوبیای ترس از گربه را دارد. "وقت‌کشی"اصطلاحی بود امشب امام‌جماعت مسجد بهش اشاره کرد. یک ساعت تمام حساب‌کتاب قرعه‌کشی را انجام دادم. طبق فیش‌های اعضای صندوق قرعه‌کشی درست بود. طبق پیامک واریزی هفت میلیون و پانصد کمبود.دوباره همه‌ی فیش‌ها را نوشتم. دو بار جمع و تفریق کردم. با اطمینان نوشتم" تکمیله ازطرف ما." پیامک طرف قرعه آمد "الان یه هفت ونیم به‌حساب نشست درست شد" نگو که طرف پایا کرده بوده و ما متوجه پایا نبودیم یک ساعت"وقت‌کشی"کردیم خودخوری کردم. اازاین‌دست وقت‌کشی‌ها تا دلت بخواهدمی توانم لیست کنم. این "وقت‌کشی‌ها"را مدیریت کنم. اصلا وقت کم نمی آورم. این وقت کشی ها به گردوقت کشی درفضای مجازی هم نمی رسد.