eitaa logo
"نون"زینب خالقی
158 دنبال‌کننده
160 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
تلفنم زنگ خورد.شماره افتاده بود.جواب دادم.سلامی کرد.گفت:"شناختی" درجوابش گفتم"صدات آشناستا بیشترحرف بزن یادم بیاد" به خط دوم حرفش رسید.شناختمش.زینب بود.دوست پانزده سال پیشم. ازکوله اش برایم گفت وسفر نرفته اش .کوله ای که برای سفراربعین بسته بود.سرازبیمارستان واتاق عمل دراورده بود.ویک دنیا حسرت درصدایش بود. صدای بچگانه ی حسنا دخترچهارساله اش پیچید. گفتم:"حسنا اذیتت که نمیکنه" گفت:"یکسره مثل سرم بهم وصله ،معلومه آرومه.منم به یکی این طوری مثل سرم چسبیده بودم آروم بودم" این جمله ی اخرش را چقدر کم داشتم . دنبال پناهی جایی هستم مثل سرم بهش وصل باشم .مثل وقتی دل به قرآن می‌دم.
گشت وگذاردر گالری عکس‌هایم مرا به گذشته برد. در میان خاطرات ثبت شده،عکسی از آزاده، خواهر عزیزم . عکس مربوط به روز بعد از تصادف دو سال پیشش بود. روی تخت بیمارستان افتاده بود. با کتفی شکسته و پایی که نمی‌توانست تکان بدهد. چشم‌هایش گود افتاده بود. صورتش از شدت درد پف‌کرده بود. عکس را نگاه کردم. بغضی در گلویم انداخت. امانه برای آزاده؛ چرا که خدا رو شکر او سرخانه زندگی‌اش است. و دوران سخت را پشت سر گذاشته است. بغضم برای این انسان، این موجود تنهای ضعیف و ظریف. به این انسان که در این دنیای پر از حادثه قدم گذاشته است . به این حجم ازتنهایی اش. به یاد حرف فاطمه‌ی پنج‌ساله افتادم. وقتی برای چند لحظه تنها شد و شروع به گریه کرد. از او پرسیدیم چرا گریه می‌کنی ؟ با چشمانی اشکبار گفت: "احساس کردم قلبم تنهاست" این جمله‌ی فاطمه عین حقیقت است. ما همین‌قدر تنهاییم. تنهایی که چاره‌اش فقط ارتباط باخداست امیدوارم دراین ماه مبارک راه ارتباط باخدا را یاد بگیرم. و یاد بگیرم تنهایی‌ام را باخدا پر کنم. تا قلبم احساس تنهایی نکند
قرآن را باز کردم. نگاهم به جزء هشتم افتاد. تقویم باد صبا هفتم ماه مبارک رانشان داد.لبخندی از رضایت روی لبانم نشست.یک جزءجلوترازبرنامه بودم.به خودم گفتم: "آفرین زینب، چه همتی " هنوز شیرینی یک جزء جلو بودنم را داشتم جشن می‌گرفتم پیامی برایم بازشد. "امام خمینی رحمه‌الله درماه مبارک بین هشت تاده بار ختم قرآن می‌کردند." یک حساب سرانگشتی کردم ،تا همین جای کار، دوتا ختم قرآن و ده جزءاز امام عقبم. https://eitaa.com/daftar110
قدم به خیابان اصلی گذاشتم. چشمم افتاد به زن. دستش در دست دخترش بود. از سرپیچ کوچه وارد خیابان شد. نگاه‌هایمان به هم گره خورد. از سرپیچ تا واردشدن به فرعی هرودوبه هم نگاه می‌کردیم.نه او از من چشم برمی‌داشت.نه من از او. به همدیگررسیدیم.نگاهمان به هم بود. آخرش من زبان باز کردم گفتم: 'چقدرآشنایید" مکثی کرد. و گفت: "اتفاقاً منم براهمین نگاهتون می‌کردم ازبس آشنایید ولی نشناختمون" خندیدیم و از هم دور شدیم . تابه مسجدبرسم.خنده این آشنای ناآشنا هنوز بر لبم بود. بعد از نماز فاطمه روی پایم نشست.گفت: "خاله خواهش می‌کنم از بهشت حرف بزنیم با هم، از آدم های تو بهشت" برایش از قصر‌های بهشتی گفتم. هنوز به خط دوم تعریفم نرسیده بودم.ازروی پایم بلندشد.ایستاد.چشمانش برقی زد. چند بار دست هایش را به هم زد. وبا ذوق به هوا پرید. دوباره روی پایم نشست.گفت: 'بازم بگو" دنبال یه آشنا می‌گشتم بهش معرفی کنم. یادم آمد یکی از آشناها را معرفی کردم. یک خط زیارت سید الکریم علیه‌السلام این عبارت است: "السلام علیک عرف الله بیننا و بینکم فی الجنه وحشرنا فی زمرتکم " خدا آشنایی برقرار کند میان ما و میان شما در بهشت. و محشور کند ما را در گروه شما در این شب‌های ماه مبارک دلم از این جنس آشنایی‌ها می‌خواهد @daftar110
یک‌ماه قبل از ماه مبارک سروکله‌ی آسیه سادات پیدا می‌شود. اسمش بر صفحه ی گوشی‌ام نقش‌بست. دکمه پاسخ را کشیدم. سلام نکرده گفتم: "باشه می‌ریزم فقط کچلم نکن" خندید. گفت" از کجا فهمیدی" آسیه سادات خودش طلبه و معلم است.بسته‌ی معیشتی و ارزاق تهیه می‌کند. برای روستا پخش می‌کند. یک ماه قبل ماه مبارک کارش را شروع می کندودردوسه مرحله پیگیری می‌کند. با این که می‌دانستم تا پول از من نگیرد ول کن ماجرا نیست . بعد از پیگیری باردومش مقاومت کردم و گفتم:"امسال شرایط کمک ندارم.دوروبر خودم هستندبه اونا کمک می‌کنم" در جوابم نوشت: "خودت میدونی من این چیزا حالیم نمیشه پولتو بریز" به هر جان کندنی بود ریختم. نوشت: 'نفرینم نکنی این‌قدر اصرارت می‌کنم" گفتم: "ممنونم که هستی و در کار خیر هولم میدی قیامت چقدر ازت تشکر کنم " یاداین داستان از رسول الله افتادم‌. بزغاله‌ای را خدمت پیغمبر اکرم آوردند. ذبح کرد و فرمود: «هرکس گوشت می‌خواهد بیاید.» فقرای مدینه به سوی خانه‌ی پیغمبر به راه افتادند. پیغمبر به هر کدام یک تکّه داد. بعد که همه رفتند، فقط یک کتفِ آن مانده بود. یکی از زنان پیغمبر عرض کرد: «یا رسول اللَّه! بزغاله‌ای به این بزرگی رفت؛ همین کتفش ماند!؟» پیغمبر فرمود: «همه‌اش ماند؛ فقط همین کتفش است که می‌رود.» یعنی می‌خوریم، از بین می‌رود و تمام می‌شود؛ امّا آنچه که دادیم می‌مانَد @daftar110
زن کنارم نشست. گوشی‌اش را چک کرد. داخل کیفش گذاشت.بلندشد.قامت بست. رکعت دوم نمازش بود. گوشی‌اش بنا کرد به سروصدا کردن. انگار سر آورده بود. سلام نمازش را داد.دستش را داخل کیفش برد. گوشی را برداشت. جواب داد: "بیا این‌طرف ورودی امامزاده طاهرنشستم" تلفنش تمام شد.روبه من کرد. گفت: "میخوام یه دقه برا خودم باشم،نمیذارن که." خندیدم.گفتم"ولی لحن حرف زدنتون طوری نبود که دلت نخواد بیاد" جواب داد: "این یارغارم بود، این باید باشه.این اشکال نداره" یارغار یعنی آن رفیق همیشگی، دوست روزهای سخت،یعنی دوست داری کنارت باشد. به حرف‌هایش دل بدهی. خوب تماشایش کنی.او حرف بزند بشنوی در دستم قرآن بود. تعریف اوازیارغار تلنگری بود بر رابطه ی من با قرآن. در خودم جستجو کردم. اثری ازیارغاربودن خودم با قرآن نیافتم. من سرسری قرآن را می‌خوانم. قرآن رانه برای هدایت و درک؛ که برای رفع تکلیف می‌خوانم. مثل ورق‌زدن سریع یک کتاب قطور. فقط برای اینکه بگویم خوانده‌ام. مفهوم کلی را شایدبفهمم اما در عمق معنا، در نکته سنجی‌ها، در ظرافت‌ها نه. دل نمی‌دهم. آیات عذاب و بهشت برایم یکسان است.بی‌تفاوت به اوج وفرود. تماشایش نمی‌کنم. حس نمی‌کنم حضور خدا در پشت هر حرف را. فقط نگاه می‌کنم نه آن که ببینم.مثل نگاه‌کردن به یک اثر هنری بی‌بدیل حریص نیستم به این که هرکجا باشم پای حرفش بشینم. این‌ها مشکلات من با قرآن هست. دوست دارم در این شب‌ها قرآن "یارغارم"شود.واین مشکلات برطرف شود. @daftar110
یاصاحب الزمان 😭😭😭😭😭😭
دیشب که خبر شهادت نوه‌ی آقا پخش شد. به چشمانش فکر کردم.به چشمان آقا هم فکر کردم. به غم"حضرت آقا" بعد از شنیدن خبر شهادت نوه‌اش. با خودم گفتم. آن آقایی که من می‌شناسم. از دل همین شهادت نوه‌اش بازیک راه باریکه‌ی نوروامید می سازدومی گوید "زندگیتون را کنید". مثل همان فرمانی که موقع جنگ دوازده‌روزه گفته بودند. الان فقط دلم می‌خواهد یک بار دیگر فرمان بدهد."زندگیتون رو کنید" نه آقا بدون شما زندگی بی‌مزه است بدون شما زندگی روی سرما آوارشده است بدون شما زندگی بی‌معناست اصلاً من چرا زنده‌ام بعد از شما. بیا فقط بگو ما چطور زندگیمان را کنیم. @daftar110 @عکس نوه ی شهیدآقا. زهراجانم
صف اول به اندازه یک نفرجابود‌.خودم را به صف اول رساندم.این دوشب مسجد بیشترازقبل شلوغ شده بودنمازتمام شد.نوبت دعای افتتاح رسید.وسط دعا صدای بهم خوردن لیوان های چایی آمد.چایی را برداشتم.دختری که قند راپخش می کرد.توجهم را جلب کرد.شلوارکوتاهش ولباس نیم آستینش به اتمسفرمسجدنمی خورد. خون رهبرشهید بادل اوچه کرده بودنمی دانم‌. آن قدری اورا زنده کرده بود که تامسجد اورا کشانده بود.ادب کرده بود شال سیاه برسرانداخته بود. به حال خوشش غبطه خوردم.به نورانیتی که گرفته بود. درهمین فکر بودم وراه های نورانی ترشدنم. این پیام را دوستم فرستاد. که سد نوری ایجاد کنیم استاد شجاعی:ما در آستانه‌ی یک جهانی هستیم؛ «سد نوری» ایجاد کنید! سد نور چیه؟ اون دعاهایی که حضرت آقا مکرر سفارش کرده بخوانیم سوره فتح دعای ۱۴ صحیفه سجادیه دعای توسل مثل نماز واجب این دعاها رو جدی بگیریم و بعد هر نماز بخوانیم و همدیگر رو سفارش کنیم به خوندن و مراقبت از این دعاها ..‌ @قبل ازاین که پیام را بفرستم یادم آمدخودم هنوزدعای صحیفه را نخوانده ام.کاری که خودم انجام نداده ام چطور می توانم توصیه کنم گوشی را گذاشتم.صحیفه را بازکردم. خط اول دعا بودم .باخودم گفتم قطعا"آقا"هم خودش این سه توصیه را هرروز می خوانده است‌ امشب طوری دیگر خواندم.فقط تماشا کردم‌.تصور کردم "آقا"دارندمی خواند.ومن دارم خواندن "آقا"را تماشا می کنم. @daftar110
سفره افطارمسجدپهن بود. سبزی وخرماوپنیرونان داخل سفره بود. هر شب افطار مختصری می‌دهند. امشب فرق داشت. مراسم بود. مراسم به نیت عزاداری رهبر عزیزمان بود. خادم‌ها پول جمع کرده بودند. زرشک پلو با مرغ هم به آن افطار اضافه کرده بودند. خادم غذاها را پخش کرد. سبزی اضافه آورد. نوشابه وآب پخش کرد. وسط مسجد ایستاد. گفت: "خانما کسی چیز دیگه ای لازم نداره ما بریم افطار" خادم رفت. ما ماندیم. مثل همین‌الان... رهبرمان رفت. ما ماندیم و خیابان. تا خادم بیاید خودمان بلند شدیم سفره را جمع کردیم.جاروکشیدیم.نان های اضافه را داخل مشماگذاشتیم. آشغال‌ها را بردیم. . خادم برگشت. ازما تشکر کرد. من هنوز منتظر تشکررهبرم هستم. خودش ما را بدعادت کرده است. هر بار از ما تشکر کرد. راهپیمایی ۲۲ دی یک‌طور تشکر کرد. ۲۲ بهمن دوباره تشکر کرد. ۲۲ اسفند برای روز قدس هم می‌آیم. یعنی دوباره تشکرمی کند. @daftar110
لحاف‌های کمددیواری بیرون کشیده شد. داخل کمدجابرای بازی بچه‌ها بازشد. توپ‌وتشرشان زدم داخل کمد نروند.حریفشان نشدم. گفتم: "باشه نیم ساعت فقط بازی کنید" وسط بازی بودند. به خودشان وعده‌ی ادامه‌ی بازی‌شان را در صبح دادند. امیرحسین پنج‌ساله روبه بقیه گفت: "اگه صب بیدار نشدم من رو کتک بزن بیدار کن برای بازی تو کمد" کاش همیشه کتک‌زدن گزینه‌ای بود برای بیدارشدن. همین عصری دوستم زنگ زد. گفت"شهرک بغل اتوبان ما رو زدن "خودش سریع حرفش را تکمیل کرد. گفت: "البته گرای اشتباه دادن وگرنه اینجا مسکونیه اینجاها رو قرار نبود بزنند" رهبر شهیدم هر بار شهید خطابت می‌کنم جگرم آتش می‌گیرد. مثل همان صبحی که گفتند بیت را زده اندولی آقای شما در بیت نبوده ودرمخفی گاهش بوده وگرای اشتباه دادند @daftar110