قدم به خیابان اصلی گذاشتم. چشمم افتاد به زن. دستش در دست دخترش بود. از سرپیچ کوچه وارد خیابان شد. نگاههایمان به هم گره خورد. از سرپیچ تا واردشدن به فرعی هرودوبه هم نگاه میکردیم.نه او از من چشم برمیداشت.نه من از او.
به همدیگررسیدیم.نگاهمان به هم بود. آخرش من زبان باز کردم گفتم: 'چقدرآشنایید"
مکثی کرد. و گفت: "اتفاقاً منم براهمین نگاهتون میکردم ازبس آشنایید ولی نشناختمون"
خندیدیم و از هم دور شدیم .
تابه مسجدبرسم.خنده این آشنای ناآشنا هنوز بر لبم بود.
بعد از نماز فاطمه روی پایم نشست.گفت: "خاله خواهش میکنم از بهشت حرف بزنیم با هم، از آدم های تو بهشت"
برایش از قصرهای بهشتی گفتم.
هنوز به خط دوم تعریفم نرسیده بودم.ازروی پایم بلندشد.ایستاد.چشمانش برقی زد. چند بار دست هایش را به هم زد. وبا ذوق به هوا پرید. دوباره روی پایم نشست.گفت: 'بازم بگو"
دنبال یه آشنا میگشتم بهش معرفی کنم. یادم آمد
یکی از آشناها را معرفی کردم.
یک خط زیارت سید الکریم علیهالسلام
این عبارت است: "السلام علیک عرف الله بیننا و بینکم فی الجنه وحشرنا فی زمرتکم "
خدا آشنایی برقرار کند میان ما و میان شما در بهشت. و محشور کند ما را در گروه شما
در این شبهای ماه مبارک دلم از این جنس آشناییها میخواهد
#ماه_رمضان #آشنایی_الهی #حدیث_نور #زیارت #بهشت #دوستی_در_بهشت #شناخت_خدا #آرامش_درونی #لحظات_ناب #زیارت
@daftar110
یکماه قبل از ماه مبارک سروکلهی آسیه سادات پیدا میشود.
اسمش بر صفحه ی گوشیام نقشبست. دکمه پاسخ را کشیدم. سلام نکرده گفتم: "باشه میریزم فقط کچلم نکن"
خندید. گفت" از کجا فهمیدی"
آسیه سادات خودش طلبه و معلم است.بستهی معیشتی و ارزاق تهیه میکند. برای روستا پخش میکند. یک ماه قبل ماه مبارک کارش را شروع می کندودردوسه مرحله پیگیری میکند.
با این که میدانستم تا پول از من نگیرد ول کن ماجرا نیست .
بعد از پیگیری باردومش مقاومت کردم و گفتم:"امسال شرایط کمک ندارم.دوروبر خودم هستندبه اونا کمک میکنم"
در جوابم نوشت: "خودت میدونی من این چیزا حالیم نمیشه پولتو بریز"
به هر جان کندنی بود ریختم.
نوشت: 'نفرینم نکنی اینقدر اصرارت میکنم"
گفتم: "ممنونم که هستی و در کار خیر هولم میدی قیامت چقدر ازت تشکر کنم "
یاداین داستان از رسول الله افتادم.
بزغالهای را خدمت پیغمبر اکرم آوردند. ذبح کرد و فرمود: «هرکس گوشت میخواهد بیاید.» فقرای مدینه به سوی خانهی پیغمبر به راه افتادند. پیغمبر به هر کدام یک تکّه داد. بعد که همه رفتند، فقط یک کتفِ آن مانده بود. یکی از زنان پیغمبر عرض کرد: «یا رسول اللَّه! بزغالهای به این بزرگی رفت؛ همین کتفش ماند!؟» پیغمبر فرمود: «همهاش ماند؛ فقط همین کتفش است که میرود.» یعنی میخوریم، از بین میرود و تمام میشود؛ امّا آنچه که دادیم میمانَد
#رمضان #ماه_رمضان #شعبان #کمک_به_همنوع #نیت_خیر #ایثار #سخاوت #کار_خیر #طلبه #معلم #مهربانی #همدلی #انسانیت #روستا #قصه_های_ماندگار #بخشندگی #روایت_امید #بخشایش #خداوند_متعال #شعبان_المعظم #آمادگی_رمضان
#حدیث
@daftar110
زن کنارم نشست. گوشیاش را چک کرد. داخل کیفش گذاشت.بلندشد.قامت بست. رکعت دوم نمازش بود. گوشیاش بنا کرد به سروصدا کردن. انگار سر آورده بود. سلام نمازش را داد.دستش را داخل کیفش برد. گوشی را برداشت. جواب داد: "بیا اینطرف ورودی امامزاده طاهرنشستم"
تلفنش تمام شد.روبه من کرد. گفت: "میخوام یه دقه برا خودم باشم،نمیذارن که."
خندیدم.گفتم"ولی لحن حرف زدنتون طوری نبود که دلت نخواد بیاد"
جواب داد: "این یارغارم بود، این باید باشه.این اشکال نداره"
یارغار یعنی آن رفیق همیشگی، دوست روزهای سخت،یعنی دوست داری کنارت باشد. به حرفهایش دل بدهی. خوب تماشایش کنی.او حرف بزند بشنوی
در دستم قرآن بود. تعریف اوازیارغار تلنگری بود بر رابطه ی من با قرآن.
در خودم جستجو کردم. اثری ازیارغاربودن خودم با قرآن نیافتم.
من سرسری قرآن را میخوانم. قرآن رانه برای هدایت و درک؛ که برای رفع تکلیف میخوانم. مثل ورقزدن سریع یک کتاب قطور. فقط برای اینکه بگویم خواندهام. مفهوم کلی را شایدبفهمم اما در عمق معنا، در نکته سنجیها، در ظرافتها نه.
دل نمیدهم. آیات عذاب و بهشت برایم یکسان است.بیتفاوت به اوج وفرود.
تماشایش نمیکنم. حس نمیکنم حضور خدا در پشت هر حرف را. فقط نگاه میکنم نه آن که ببینم.مثل نگاهکردن به یک اثر هنری بیبدیل
حریص نیستم به این که هرکجا باشم پای حرفش بشینم.
اینها مشکلات من با قرآن هست.
دوست دارم در این شبها قرآن "یارغارم"شود.واین مشکلات برطرف شود.
#یار_غار #قرآن #امامزاده_طاهر #آرامش #خلوت #مناجات #نماز #عشق_به_خدا #یار_همیشگی #رفاقت #انسانیت #لحظات_ناب #معنویت #فرهنگ #داستان_کوتاه
@daftar110
دیشب که خبر شهادت نوهی آقا پخش شد. به چشمانش فکر کردم.به چشمان آقا هم فکر کردم. به غم"حضرت آقا" بعد از شنیدن خبر شهادت نوهاش.
با خودم گفتم. آن آقایی که من میشناسم. از دل همین شهادت نوهاش بازیک راه باریکهی نوروامید می سازدومی گوید "زندگیتون را کنید". مثل همان فرمانی که موقع جنگ دوازدهروزه گفته بودند.
الان فقط دلم میخواهد یک بار دیگر فرمان بدهد."زندگیتون رو کنید"
نه آقا
بدون شما زندگی بیمزه است
بدون شما زندگی روی سرما آوارشده است
بدون شما زندگی بیمعناست
اصلاً من چرا زندهام بعد از شما.
بیا فقط بگو ما چطور زندگیمان را کنیم.
@daftar110
@عکس نوه ی شهیدآقا.
زهراجانم
صف اول به اندازه یک نفرجابود.خودم را به صف اول رساندم.این دوشب مسجد بیشترازقبل شلوغ شده بودنمازتمام شد.نوبت دعای افتتاح رسید.وسط دعا صدای بهم خوردن لیوان های چایی آمد.چایی را برداشتم.دختری که قند راپخش می کرد.توجهم را جلب کرد.شلوارکوتاهش ولباس نیم آستینش به اتمسفرمسجدنمی خورد.
خون رهبرشهید بادل اوچه کرده بودنمی دانم.
آن قدری اورا زنده کرده بود که تامسجد اورا کشانده بود.ادب کرده بود شال سیاه برسرانداخته بود.
به حال خوشش غبطه خوردم.به نورانیتی که گرفته بود.
درهمین فکر بودم وراه های نورانی ترشدنم.
این پیام را دوستم فرستاد.
که سد نوری ایجاد کنیم
استاد شجاعی:ما در آستانهی یک #جنگ جهانی هستیم؛ «سد نوری» ایجاد کنید!
سد نور چیه؟
اون دعاهایی که حضرت آقا مکرر سفارش کرده بخوانیم
سوره فتح
دعای ۱۴ صحیفه سجادیه
دعای توسل
مثل نماز واجب این دعاها رو جدی بگیریم
و بعد هر نماز بخوانیم
و همدیگر رو سفارش کنیم به خوندن و مراقبت از این دعاها ..
@قبل ازاین که پیام را بفرستم یادم آمدخودم هنوزدعای صحیفه را نخوانده ام.کاری که خودم انجام نداده ام چطور می توانم توصیه کنم گوشی را گذاشتم.صحیفه را بازکردم.
خط اول دعا بودم .باخودم گفتم قطعا"آقا"هم خودش این سه توصیه را هرروز می خوانده است
امشب طوری دیگر خواندم.فقط تماشا کردم.تصور کردم "آقا"دارندمی خواند.ومن دارم خواندن "آقا"را تماشا می کنم.
@daftar110
سفره افطارمسجدپهن بود. سبزی وخرماوپنیرونان داخل سفره بود. هر شب افطار مختصری میدهند. امشب فرق داشت. مراسم بود. مراسم به نیت عزاداری رهبر عزیزمان بود. خادمها پول جمع کرده بودند. زرشک پلو با مرغ هم به آن افطار اضافه کرده بودند.
خادم غذاها را پخش کرد. سبزی اضافه آورد. نوشابه وآب پخش کرد. وسط مسجد ایستاد. گفت: "خانما کسی چیز دیگه ای لازم نداره ما بریم افطار"
خادم رفت. ما ماندیم.
مثل همینالان...
رهبرمان رفت.
ما ماندیم و خیابان.
تا خادم بیاید خودمان بلند شدیم سفره را جمع کردیم.جاروکشیدیم.نان های اضافه را داخل مشماگذاشتیم. آشغالها را بردیم.
.
خادم برگشت. ازما تشکر کرد.
من هنوز منتظر تشکررهبرم هستم. خودش ما را بدعادت کرده است.
هر بار از ما تشکر کرد.
راهپیمایی ۲۲ دی یکطور تشکر کرد. ۲۲ بهمن دوباره تشکر کرد. ۲۲ اسفند برای روز قدس هم میآیم. یعنی دوباره تشکرمی کند.
@daftar110
لحافهای کمددیواری بیرون کشیده شد. داخل کمدجابرای بازی بچهها بازشد. توپوتشرشان زدم داخل کمد نروند.حریفشان نشدم. گفتم: "باشه نیم ساعت فقط بازی کنید"
وسط بازی بودند. به خودشان وعدهی ادامهی بازیشان را در صبح دادند.
امیرحسین پنجساله روبه بقیه گفت: "اگه صب بیدار نشدم من رو کتک بزن بیدار کن برای بازی تو کمد"
کاش همیشه کتکزدن گزینهای بود برای بیدارشدن.
همین عصری دوستم زنگ زد. گفت"شهرک بغل اتوبان ما رو زدن "خودش سریع حرفش را تکمیل کرد. گفت: "البته گرای اشتباه دادن وگرنه اینجا مسکونیه اینجاها رو قرار نبود بزنند"
رهبر شهیدم
هر بار شهید خطابت میکنم جگرم آتش میگیرد.
مثل همان صبحی که گفتند بیت را زده اندولی آقای شما در بیت نبوده ودرمخفی گاهش بوده وگرای اشتباه دادند
@daftar110
#دوست_نوشت
✍رقیه رباطی
شده شخصی رادوست داشته باشی...وحس کنی ازپدرت عزیزتراست....؟؟
سیّدعزیزمن .رهبرمحبوب من توهمانی برای من ..نه تنهامن توپدرعزیز یک ملتی
ازکودکی تصویر معصوم ومهربانت برایم دوست داشتنی بودبزرگترکه شدم حرف هایت .رفتارت .استواری ات..تورابرایم عزیزترکرد
ازعیدغدیرکه حمله دشمن آغازشد ترسیدم چه میشود این میهن وسرنوشت من
درپَس ِاین ترس آمدی پدرم .گفتی به زندگی ادامه دهید .گفتی فرعون نابوداست
.کشورامام زمان است کشورم ...ومن ویک ملّت آرام شدیم باکلام تو...
.به دعای تو..باتکیه به وجودتو
آقای من دوست داشتنت بیش ازپیش شد برای من .آرزویم بوسیدن دست مجروح توبود.یک لحظه درجوارتوبودن ..
دوباره جنگ شد .ومن منتظر حرف های محکم تو...
گفتند. شدی شهید
تنهاشدم پدر.
گریه امانم نمیدهد.باورنمیکنم ...
.دلم سوخت ،،خبرشهادتت ملتی رابی پدرکرد.
توپدربودی برای ملت .
دلم به دعای توقرص بود...
سمانه را در تجمع دیدم. چشمهایم را مالیدم. دوباره نگاه کردم. خودش بود. دوست دوران بچگیام. من اورامی شناختم. مال این حرفها نبود. در دستش عکس رهبر شهید بود. چشم چرخاندم.لبهایش را نگاه کردم. راستراستکی داشت شعار "ای رهبرشهیدم راهت ادامه دارد"میگفت.
@daftar110