هدایت شده از محمدعلی جعفری
گفتم: "خانم، این دو انگشتی علامت پیروزی ما نیست. حرف v یکی از حروف انگلیسی است: حرف اول کلمهی ویکتوری. ویکتوری یعنی پیروزی. مال آمریکاییهاست. علامت پیروزی ما ایرانیها، مشت گره کرده است."
📚 برشی از کتاب لحظههای انقلاب
پ.ن: فدای آن دستی که در لحظه آخر، بهشکل مشتی گره کرده بهشتی شد!
♾️ @m_ali_jafari
چمدانم را برای برگشت به تهران بستم.
سحری رادرراه بودم.استنبولی باتکه ای مرغ سرخ شده برداشتم .فلاکس چای ومیوه هم داخل مشمای دم دستم گذاشتم.
موقع خداحافظی نم نم باران گرفت.بوی خاک بلندشده بود.
وقتی مادرم از زیر قرآن ردم می کرد،فهمیدم که چقدر"برمی گردم "های ما شکننده است.ازهمه حلالیت خواستم .وخیالشان را راحت کردم آخرهفته برمی گردم .
خواهرم زهرا چندبارزنگ زد اصراراصرارگوشت هایی که خریدی باخودت ببر.هربارراضی اش کردم برمی گردم .نگرانی را درچشم های همشان دیدم.
آقاسجادهم میگفت اگرغزل خداحافظی رابخوانی چکارکنیم .وصیت نامه ات را نوشتی؟
این انسان همیشه سایه ی مرگ بااوهست .خطای شناختی ماست که مرگ را دورمی پنداریم .این روزها مرگ عریان ترازهمیشه قدعلم کرده است.چندباره یادآوری می کند که مسافریم؛چه درجاده ی تهران،چه درجاده ی ابدیت.
سایه اش همیشه باما بود.حالا فقط بی پرده تر نگاهمان می کند.
.وبایک عریانی مرگ که روبه رو می شویم .دست وپایمان را گم می کنیم.
.
خداحافظی ها بوی دیگری گرفته..حلال کنید
@daftar110
تاعصری خرده شیشه ها را جمع کردم.
شیشه هایی که ازموج انفجار شکسته بود.پخش وپلا شده بود.لای تاروپودفرش،داخل نعلبکی های روی میز
غبارسیاهی روی سفیدی کابینت ها نشسته بود.بااسپری تمیزکننده به جان گازوکابینت ها افتادم.
رد دستم چربی وغبار،لایه ای ازفاجعه را کنار می زد.
اما پتوس ها ...آن ها بی دفاع ترین بودند.برگ های پتوسم ازضربات شیشه های ریخته شده سوراخ شده بود.بعضی برگ ها نیمشان نبود.
انفجار در همسایگی خانه ی ما اتفاق افتاده بود.
هجده نفراز دروهمسایه ی ما شهید شدند.هجده زندگی ،هجده لبخند.
یک نفرشان جوانی بود. ازشرکت پخش محصولات کاله .
به آن برگه تحویل کاله فکر می کنم.به جوهرامضایی که شایدکاملا خشک نشده بود.
وقتی جنسش را به سوپرمارکت تحویل می دهد.هنوز برگه ی تحویل اجناسش دردستش بودکه شهیدشد.
تصویرش ازذهنم بیرون نمی رود.یک کاغذ کاربنی معمولی که رویش نوشته شده بود.جندعددپنیر وچندپاکت شیر.امضای تحویل هنوز لرزان بودکه امضای شهادتش رقم خورد.
#دوست_نوشت
✍رقیه رباطی
شب قدر میگویند تقدیرانسانها وامت هارقم میخورد...یک شب نوشته میشود شبی دیگر به محضر امام زمان برده میشود ودرشب آخر به امضای امام میرسد...
دلم هزارتکه می شودوقتی به این میرسم که رمضان گذشته شهادت هم وطنانم ،شهادت دخترکان میناب ،وشهادت پدرعزیزیک ملت امضاشده است ودرزمان مشخص اجراشده است..
دعای جوشن کبیر خوانده می شود.
سبحانک یالااله الا انت الغوث الغوث .خلصنا من النار یارب
هرفرازدعااشک هایم ازاین "نار"آتش زمان جاری میشود.
آتش موشکهایی که هم وطنانم راتکه تکه کرد .کجای این سرنوشت (پیداشدن ستون فقرات،انگشت زیرآواررقم خورده بود).رهبرم درحالیکه بادهان روزه باخداحرف میزد (تلاوت قرآن)وجودش تکه تکه شد.ا وکه شهید شدکمترین اجر مقاومت ومردانگی اش ...وای برحال ما....
وصیت نامه حاج قاسم رامرورمیکنم ..گفته بود خامنه ای عزیز راعزیزجان خودبدانید..ایران حرم است .نگه دارحرم باشید.هم وطنانم ازجان درکف خیابان ومیدان برای خامنه ای عزیزمان مایه گذاشته اند...درنبودپدر برای وطن به امرپسر ...به خودمی آیم. امشب اگر درتقدیرامتم ظهورامضانشود.
چه برسرایرانم خواهدآمد.؟؟؟
تاب نمی آورم من ویک ایران امیدوار خواهیم ماند به آمدن منجی عالم...این راپدرم (شهید سیدعلی خامنه ای )وعده داده است ...قل حسبی الله .......
هوا سرد بود، اما داغیِ صدایی که میخواند «بزن که خوب میزنی...»، لرزه بر تنِ کرختیِ محله میانداخت. کالسکه که ایستاد، انگار زمان متوقف شد. خیره ماندم به تلاقیِ دو دنیای متفاوت در دستانِ کوچکِ یک کودک: در یک دست، شیشهی شیری که تکیهگاهِ نیازهای کودکانهاش بود و در دست دیگر، پرچمی که تکیهگاهِ آرمانهای بزرگش.
او هنوز دهانش بوی شیر میدهد، اما لب به «رجز» گشوده است. نمیدانم آیندگان میخواهند چه اسمی روی این نسل بگذارند؛ نسلی که گهوارهاش کفِ خیابان بوده و لالاییاش، غرشِ رزمهای خیابانی. اینها نیامده، مبعوث شدهاند؛ پیامبرانِ کوچکی که رسالتشان را از همان پشتِ شیشههای کالسکه آغاز کردهاند. تاریخ، نام این «سربازانِ قنداقی» را با جوهرِ حماسه خواهد نوشت.
#نسل_ظهور #رزم_خیابانی #ایستادگی #حماسه_کودکانه #بزن_که_خوب_میزنی #روایت_فتح
@daftar110
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سال خوبی برایتان آرزومندم✨
تنها سین هفت سین امسال ما
" سید علی خامنه ای " 💐
#رهبر_شهید
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
خیره به صفحهی گوشی، ردِ حرکت ماشین را روی نقشه دنبال میکنم. اسنپ تا دم بوستان آمده، زنگ میزند: «خانم درست اومدم، بیاید سر کوچه!»
نگاهی به تابلوی کوچه میاندازم و نگاهی به نقشه؛ مسیر را کاملاً اشتباه رفته. تماس میگیرم و با کلافگی میگوید: «تقصیر من نیست، لوکیشن اشتباه آوردتم!»
زیر لب غر میزنم: «گیرم لوکیشن اشتباه، خودت چرا یک لحظه سرت را بالا نکردی تابلوی سر کوچه را ببینی؟»
همین حکایتِ «خطای محاسباتی» دشمن است. آنها هم تمام سرشان را در نقشهها و دادههای اطلاعاتیشان فرو کردهاند. غرق در کدهای مجازی و تحلیلهای آزمایشگاهی، یادشان رفته سر بلند کنند و «حقیقتِ کوچه» را ببینند. یادشان رفته هویتِ مردمی را ببینند که در هیچ لوکیشنی تعریف نشده است.
غرق در دادههایِ غلطِ جاسوسهایش هستند.
ایران، در مختصاتِ اتاقهای فکر و دادههایِ مجازیِ آنها جا نمیشد. دشمن غرق در نقشههای خودش بود، اما یادش رفته بود "غیرتِ مردم" و "حقیقتِ کوچه" را هیچ ماهوارهای نمیتواند رصد کند.
#خطای_محاسباتی #بصیرت #ایران_قوی
لینک کلاس را «الهامخانم» در گروه گذاشت. وارد شدم، اما هرچه روی علامت بلندگو زدم، باز نشد. گمان کردم از ضعفِ «نت» است. کنار پنجره رفتم، شبکه پر شد، اما باز هم خبری از صدا نبود. لباس پوشیدم و به کوچه زدم؛ زیر سقف آسمان و سرِ کوچه هم بلندگو باز نشد!
یک لحظه شک کردم. سراغ تنظیمات برنامه رفتم؛ دیدم بلندگو روی حالت «پیشفرض» نیست. تیکش را زدم و صدا آزاد شد.
شک کردن همیشه بد نیست.
گاهی لازم است پیشفرضها را دستکاری کرد تا صدا شنیده شود.
شما به «موجودیتِ این جمهوریت» شک کردید؟
مدام دم از «رفراندومِ آری یا نه» زدید چون صدایی که میخواستید را نمیشنیدید؟
اشتباه محاسباتی شما همینجاست؛ شما منتظر ایستادهاید تا حقیقت خودش را با «تنظیماتِ پیشفرضِ ذهنی» شما هماهنگ کند. اما رفراندومِ این ملت، هر روز و هر شب در سطح خیابانهای این شهر در حال برگزاری است.
صدا بلند است، شبکه هم پر است؛ فقط کافیست تیکِ شک و تردید را در تنظیماتِ نگاهتان بردارید تا حقیقتِ «جمهوری اسلامی» را در تپشِ همین کوچهها بشنوید.
مشکل از آنتن و شبکه نیست؛ مشکل از پیشفرضهایی است که حقیقت را فیلتر کردهاند.
#جمهوری_اسلامی #رفراندوم_حقیقی #خطای_محاسباتی #بصیرت #روایت_زنانه #ایران_قوی
پیرزن با آن انگشتهای چروکیده، خال گوشتی گوشهی لبش را فشاری داد. لبهای بیدندانش را طوری روی هم گذاشت که انگار میخواهد طعمِ یک حقیقتِ گس را مزمزه کند. زیر لب گفت: «حیف که تمام شد...»
پرسیدم: «مادر، ماه رمضان را میگویی؟»
کمرِ خمیدهاش را کمی راست کرد، چادر گلگلیاش را دور صورتش سفت بست و با نگاهی که انگار از تهِ تاریخ میآمد، گفت: «نه ننه! چیزی که تمام شد، عمرِ ما بود؛ وگرنه ماهِ مبارک که همیشه سر جایش هست...»
بقچهاش را زیر بغل زد و رفت.
این روزهای پُرهیاهوی حضور در خیابان هم تمام میشود.
ماههای پرالتهاب، زمستانهای سخت و تابستانهای داغ میگذرند؛ اما حقیقتِ این سرزمین، مثل همان ماهِ مبارک، سرِ جایش میماند.
روسیاهیاش میماند برای «چشمانتظارانِ ترامپ».
برای آنها که خیال میکنند نجاتدهنده قرار است از آن سوی اقیانوسها، با چکمههای استعمار بیاید و برایشان آزادی کادو بیاورد. آنها که به جایِ تکیه بر «بقچهی همتِ خودشان»، به امضای غریبه ها دل بسته اند.
پسرک پنج ساله لباس سفیدی به تن داشت.با سربندِ "یا زهرا" دور حوض میچرخید.دستش را داخل حوض برد.ماهی هارا تشویق کرد.هدایت کردبه سمت راست بروند.
مسئول دارالقرآن ازکنار حوض رد شد.دورحوض آب پاشیده بود.ابروهایش را درهم گره انداخت گفت: "این ماهیها هم همدردسر شدن برای ما"؛
لحظاتی بعد، همان پسرک با همان شورِ ساده به بچه ی بغل دستش گفت: "من توی دریا خرچنگ دیدم!".
عجیب است که حال و هوای ما چقدر به فضایی که در آن هستیم گره خورده است. حضور در اتمسفرِ معنوی، روح را لطیف می کند و حضور در "خیابان"، ما را در نسبت با "مقاومت" قرار میدهد. ما فرزندانِ همان فضاهایی هستیم که در آن ایستادهایم.»
مابه قامت جایی که ایستاده ایم ،قد می کشیم.
باران شدت گرفت. زیر نور نگاه کردم؛ هر قطرهای خوش رقصی می کردو خودش رادل زمین می سپرد.
جوان گوشیاش را در جیب گذاشت. از نیسان آبی پرید بالا. یک دست مشما و دست دیگر ضبط بود. روی بلندگوها کشید، هرجا سیم و بلندگو بود، مشما رل کشید. خودش زیر مشما رفت، بلندگوها را تنظیم کرد.
همه با هم شعار میدادند: «خونی که در رگ ماست...»
جوان تقلا میکرد تا قطرهای روی بلندگو نچکد...
حالا این شعارها حکم همان باران را دارند.خوش رقصی می کنند.رگ های ما باور دارند خونشان هدیه به رهبرشان هست.
هربارتکرارمی کنند.به هدیه دادنش به رهبری مطمئن تر می شوند.برای دادن هدیه مشتاق تر می شوند.
این شعارها به حیات ما جریان میدهد.
باران میبارد
ما را زنده می کند...
وسط آشپزخانه، یک جعبه بزرگ پیاز جا خوش کرده بود؛ زبر و خاکی و پر از ابهت. من بودم و فاطمه و کوهی از کار که انگار سرِ تمام شدن نداشت. درست از همان لحظهای که اذان ظهر را گفتند و آستین بالا زدیم، انگار بدنم شروع کرد به ناسازگاری. یک لرزِ ریز دوید زیر پوستم و استخوانهایم یکییکی شروع کردند به تیر کشیدن. تب، آرام و بیصدا داشت جانم را میگرفت. آبریزش بینی هم که اضافه شد، حس کردم دیگر رسماً از پا افتادهام.
در حالت عادی، من همان آدمِ نازکنارنجی هستم که با یک بادِ معمولی که به پیشانیاش بخورد، کل اهل خانه را خبر میکند: «آی مریضم! الم بلم... به من کاری نداشته باشید!» کارهایم را تعطیل میکنم، میخزم زیر پتو و تا جانی در بدنم نیاید، از جایم تکان نمیخورم. اصلاً جانی ندارم که بخواهم تکان بخورم؛ فقط استراحت مطلق!
اما این پیازها... انگار ماجرایشان با تمامِ صیفیجاتِ عالم فرق داشت.
ماسک را روی صورتم محکم کردم، دستهایم را با وسواس شستم و افتادم به جانِ پیازها. چاقو که به جگرِ سفید پیازها میرسید، تندیاش با سوزشِ تب توی چشمهایم گره میخورد. لایه لایه خلال میکردم و عجیب بود؛ انگار هر بار که چاقو روی تخته ضرب میگرفت، خونی تازه در رگهایم میدوید. پیازها شده بودند گرمای زندگی؛ انگار داشتند به منِ بیحال، حیات میبخشیدند.
پنج ساعت تمام، بدون اینکه کمر راست کنیم یا حتی یک دقیقه برای چای خوردن بنشینیم، به پیازها و مرغها نظم میدادیم. انگار نه انگار که من همان مریضِ بیجانی بودم که چند ساعت پیش نایِ ایستادن نداشت. مرغها را ریشریش میکردیم و دلمان پر میکشید برای صدنفری که قرار بود با این عدسپلو، جان بگیرند.
همان صدنفرکه درآواربرداری مشغول فعالیت جهادی بودند.شامشان باما بود.
شوهرِ فاطمه بارِ عدس و پیاز و مرغ را گذاشت و رفت. و ما ماندیم و جهادی که از ظهر تا حوالیِ غروب طول کشید. وقتی غروب آمد و او بارها را تحویل گرفت و برد، من دیگر آن آدمِ مریضِ صبح نبودم. پیازها جاری شده بودند در رگهایم... و من در اوجِ ضعف، احساسِ زندگی میکردم.